a

 

 

حجت الإسلام ناصری نقل كردند:

روزی حاج آقا فخر تهرانی كه مدتها در اتاقی از منزل آقای مجتهدی به سر می‌بردند مشغول تعویض آب حوض منزل می‌شوند. هنگامی كه ایشان مشغول شستن حوض بودند آقای مجتهدی به حیاط می‌آیند و خطاب به آقا فخر می‌فرمایند:

آقاجان خوب است جایزه این حوض شستن چه چیزی باشد؟

 ایشان در جواب آقا می‌گویند این وظیفه ماست، آقا می‌فرمایند:

 خیر آقاجان، این حوض شستن جایزه دارد. خوب است چه چیزی جایزه آن باشد؟ یك حج خوب است؟

حاج آقا فخر با تعجب می‌گویند: یك حج جایزه شستن حوض؟!

آقا در جواب می‌فرمایند:

 بله آقاجان یك حج.

چند روز بعد از این واقعه هنگامی كه آقافخر مشغول شستن لباسهایی كه در حین شستن حوض كثیف شده بود، بودند كه یك نفر به منزل وارد می‌شود و می‌گوید می‌خواهم همین الان شما را به مكه ببرم و همه چیز آن آماده است
حاج آقا فخر می‌گویند لباسی جز این لباسهایی كه بر تن دارم و این لباسهایی كه هم اكنون در تشت خیس می‌باشند ندارم و الآن مسافرت برایم مقدور نیست.

بالاخره با اصرار آن شخص آقافخر لباسها را شسته و آنها را در حالی كه خیس بودند داخل كیسه‌ای قرار داده و همراه خود می‌برند. ایشان می‌گفتند: لباسهایی كه در قم شسته بودم در جده پهن كردم تا خشك شود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۲:۰ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی |

 

جناب آقای جلالی نقل كردند:

روزی درخدمت آقای مجتهدی بودم ایشان در حالی كه بسیار منقلب بودند، تعریف كردند:

چند سال پیش كه در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود كه نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم.
طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی كه داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده كردم. از جمله دیدم سقف اتاق شكافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود كه از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه كه چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیكه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند.
در همان حال به من فهماندند كه آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر (علیهما‌السلام) می‌باشند.سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه كه دارم و به هر كجا كه رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و توسل به ایشان بوده است.

اینجا بود كه كلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یك جلسه توسل مبدل گشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۱:۵۸ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |