a

مصطفی ملکیان: «من نه دل‌نگران سنت‌ام، نه دل‌نگران تجدد، نه دل‌نگران تمدن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی‌ دیگری از این قبیل. من فقط نگران انسان‌های گوشت و خون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند.

 فایل صوتی ۱۵ دقیقه‌ای از استاد مصطفی ملکیان است که‌ در این فایل، استاد ملکیان درباره‌ی فقر و تبعیض سخن می‌گوید و نهایتا اوج حزن و اندوهش در غم بشریت در هق هق گریه‌هایش،حقا بسیاری از مسئولین ما باید باشنیدن این موارد خون گریه کنند همه ما مسئول هستیم اختلاس ودزدی ها وکم کاری ها وعدم مدیریت ودرصدی زیادی از مردم که زیر خط فقر زندگی می کنند ومسئولینی که  نام علی وبا گفتار هایش فقط تزئیین اعمالشان هست وبس در این ماه رمضان این سخنان بسیار ارزشمند است

فایل صوتی استاد ملکیان را از اینجا دانلود نمایید


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۷ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |


همین كه شر در جهان وجود دارد، دلیل عدم وجود خدا نیست. من این اشكال را خیلی ساده‌تر و ریاضی‌وارتر بیان می‌كنم. اشكال این است كه درا دیان سه صفت برای خدا قائلند:
1- علم مطلق
2- قدرت مطلق
3- خیرخواهی علی‌الاطلاق
علم، قدرت و خیرخواهی خدا حد و نهایتی ندارد. حال سخن بر سر این است كه اگر خدا دارای این صفات می‌باشد، چرا شر و بدی در عالم وجود دارد؟ اگر بگوییم كه شر وجود دارد به خاطرآن‌كه خدا نمی‌داند شر وجود دارد، در این صورت این مسأله با علم مطلق او سازگاری ندارد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد خدا هم از آن خبر دارد ولی نمی‌تواند شر را از بین ببرد، ‌این مسأله با قدرت مطلقه‌یِ او نمی‌سازد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد و خدا هم می‌داند و می‌تواند آن را ریشه‌كن كند، ‌ولی این كار را نمی‌كند این هم با صفت خیرخواهی مطلق خدا سازگار نیست. اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول كنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یكی از این صفات تشكیك بشود و می‌دانیم این سه صفت علی‌القاعده و علی‌الرأس و علی‌الفرض برای خدا وجود دارد. این سؤال، ‌سؤال بسیار مشكلی است و ادعا نمی‌كنم كه من می‌توانم جواب آن را بدهم اما دو نكته را بیان می‌كنم:
1- مراد شما از شر چیست؟ یعنی چیزی كه خوشایند نیست یا چیزی كه روی هم رفته به صلاح نیست. كدام یك را می‌گویید در عالم وجود دارد اگر منظور شما چیزهایی است كه خوشایند شما نیست و می‌گویید ای كاش نبود، می‌گویم این‌كه خیری خوشایند ما نیست در عالم نباشد، هیچ ضرورتی ندارد. به تعبیر دیگر به خیرخواهی خدا ضربه نمی‌زند كه چیزهایی خوشایند ما در جهان نباشد. شما خیلی وقت‌ها به صرف خیرخواهی نسبت به دیگران كارهایی می‌كنید كه شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچه‌یِ همسایه نمی‌گویید كه امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچه‌یِ خودتان می‌گویید كه شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامه‌های تلویزیون را نداری. چرا؟ چون‌كه بچه‌یِ خود را از بچه‌یِ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقه‌یِ ما نسبت به موجودی باعث می‌شود كه شرایطی برای او ایجاد كنیم كه شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صرف این‌كه چیزهایی در جهان وجود دارد كه خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. می‌دانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آن‌كه چیزهایی در جهان به وجود بیاید كه روی‌هم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی كه خیرخواه من است،‌ چیزی در زندگی برایم پدید آورد كه من حیث‌المجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر كسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست كه نفع آن‌ها از ضررشان كمتر است، باید دید كه داوری او تا چه محدوده‌ای است، ‌تا چه محدوده‌ای باید دیده باشدكه بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری كند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند كه قدرت دیدن آن و نیز امكان آن برای بشر نیست.
2- نكته‌یِ دوم این كه شر كاملاً ‌به دید ما از جهان بستگی دارد. فرض كنید كه من بگویم: می‌خواهم در یك گوشه از تهران پاركی ایجاد كنم كه اسباب تفریح و تفریح و راحتی بندگان خدا در آن فراهم باشد و شما وارد شوید و ببینید كه برخلاف گفته‌یِ من پارك پر از حیوانات درنده و هزاران بلای دیگراست. شما می‌توانید بگویید كه فلانی به قول خود عمل نكرد. آن‌جا كه اسباب راحتی نبود، همه در رنج و عذاب بود. اما اگر من به جای آسایشگاه گفته بودم می‌خواهم یك آزمایشگاه درست كنم مثل جلسه‌یِ امتحان، به نظر شما هیچ كس سر جلسه‌یِ امتحان بلند می‌شود و بگوید: استاد چرا دو ساعت مرا معطل كرده‌ای؟ مگر نمی‌بینی كه مردم همه به تفریح رفته‌اند و سرگرم قدم زدن در پارك و خیابان هستند. استاد می‌گوید من برای گرفتن امتحان به این‌جا آمده‌ام. این جا آزمایشگاهی است می‌خواهم شما را امتحان كنم. داوری كردن درباره‌یِ بشر بستگی به تلقی ما از دنیا دارد. آیا دنیا آسایشگاه است یا آزمایشگاه؟ اگر فرض كنید كه دنیا آسایشگاه است. در این صورت دنیا پر از شر است. اگر خدا قول داده است كه دنیا آسایشگاه باشد، شكی نیست كه به قول خود عمل نكرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد و گفته باشد:

«ولنبلونكم بشیء من‌الخوف و نقص من‌الاموال و الانفس و الثمرات» در آن صورت وضع خداوند مانند استادی است كه دو ساعت دانشجوها را در سالن امتحانات نگه داشته باشد و سؤالات پیچیده و مشكل پرسیده تا ‌عادلانه و سختگیرانه نمره بدهد. كسانی كه در این دنیای پراضطراب،‌ بدون هیچ دغدغه‌ای در شادی زندگی كرده‌اند دنیا را جور دیگری دیده‌اند. دنیا را آسایشگاه دیده‌اند و نه آزمایشگاه. هر كدام از این‌ها توجیه خاص خود را دارد. اما همان‌طور كه در ابتدا اعتراف كردم، ‌واقعاً برای مسأله‌یِ شر جواب خاصی ندارم. من فقط اعتقاد خود را بیان كردم.
2- خدا چرا ما را آفرید؟ او چه نیازی به ما داشت؟
نكته‌یِ اول این كه متدین از‌آن جهت كه متدین است- خواه متدین عامی چون مردم كوچه و بازار و خواه عالم دین و متكلم و فیلسوف باشد- هیچ وقت نمی‌توند ادعا كند كه جواب تمام سؤالات را درباره‌یِ دین می‌داند. متدین بودن به این معنا نیست كه متدین چه عادی و چه عالم دین تمام سؤالات دینی را می‌تواند پاسخ دهد. به همین دلیل در مسیحیت از همان ابتدا تصریح می‌شود كه این دین دارای یك سلسله ویژگی‌ها و رازهاست كه هیچ كس جواب آن‌ها را نمی‌داند و عیسی هم نمی‌دانست. حالا تعدا این رازها چند تاست، بعضی‌ها می‌گویند هفت راز است، بعضی دیگر می‌گویند سه راز است و...
یكی از همین رازها این است كه خدا چرا انسان را آفرید؟ چرا جهان را آفرید؟ این سؤال را باید از خدا پرسید نه از من. من نمی‌دانم خدا چرا جهان را آفریده است ولی یك چیز در سؤال شما بود و آن كاملاً نادرست است و آن این‌كه خدا چه احتیاجی به آفریدن ما داشت. مگر خدا بی‌نیاز نیست. هر كاری كه انسان می‌كند از سر نیاز است ولی معنایش این نیست كه هر موجودی كه دارای علم و اراده باشد كارهایش از سر نیاز باشد. شما خدا را با ما انسان‌ها قیاس كرده‌اید و فكر كرده‌اید كه هر موجود دارای علم و اراده كارهایش برای رفع نیاز است.
ویژگی‌هایی كه اشیاء به صورت طبیعی دارند، برای چه دارند؟ آب روانی‌اش را برای چه دارد؟ هستی آب به روانی اوست. روان بودن در ذات و جبلیت اوست. روان بوده چهره‌ای از چهره‌های اوست. چهره‌ای از چهره‌های او فلان ویژگی دیگر است و به همین ترتیب اگر خدا را این گونه در نظر بگیریم كه آفریدن چهره‌ای از چهره‌های اوست همان‌طور كه رفع عطش كردن خاصیت آب و سوزانیدن خاصیت آتش است، در این صورت این سؤال قابل طرح نیست.
3- بر اساس نظریات شما در صورتی كه اعمال عبادی فاقد روح باشند دارای ارزش نیستند. اگر این طور است، اعمال و گفته‌های شبان در داستان موسی و شبان دارای چه ارزشی است؟
از كمال ارزش برخوردار است. بلال، مؤذن رسول خدا، حرف شین را نمی‌توانست درست تلفظ كند و به جای «اشهد» می‌گفت «اسهد». حرف شین را سین تلفظ می‌كرد. عده‌ای پیامبر را ملامت كردند وگفتند شما لااقل فردی را به عنوان مؤذن قرار بده كه «شین» را درست تلفظ كند و پیامبر فرمود: «سین» بلال از «شین»های شما بهتر است «سین بلال خیر من شینكم».
اگر داستان موسی و شبان صحت داشته باشد و با همان باطن باصفایی باشد كه مولوی به تصویر كشیده است، ‌به نظر می‌آید كه شبان به غایت عبادت رسیده باشد. فرمالیزم و ظاهر اعمال و عبادت كه مهم نیست. ماییم كه گرفتار «ص» یا «ض» شده‌ایم كه صاد بگوییم و سوت بكشیم و گرفتار كلمات شده‌ایم. مغز و لب و عبادات كه این‌ها نیست. من یادم می‌آید در آن شهری كه اهل آن‌جا هستم عالمی در محل ما بود كه بسیار با تقوی بود، ‌وی در كشیدن حرف «ض» والضالین وسواس داشت. خدا می‌داند چه می‌كشید. هی می‌گفت والض، والض و نمی‌توانست ادا كند و بار آخر آن قدر می‌گفت كه زبانش پیچیده می‌شد و مجبور می‌شد با انگشت زبان خود را به حالت عادی برگرداند. انصافاً این واقعاً نماز است؟ متأسفانه در جامعه‌یِ ما از این قشری‌گری‌ها زیاد وجود دارد و آثار آن نیز قابل مشاهده است. شما دلت و باطن خود را پاك كن و سپس حرف «ض» را هر طورمی‌خواهی بگویی، ‌بگو اصلاً‌مهم نیست. البته این بدان معنا نیست كه شما عالماً و عامداً هر طور كه خواستی حرف «ض» را بگویی. بحث بر سر این است كه «صاد» و «ضاد» كسی را به جایی نرسانده و نمی‌رساند.
4- آیاد دین افیون توده‌هاست؟ آیا دین و آزادی نقطه‌یِ مقابل یكدیگرند یا مكمل یكدیگر؟
در مورد این‌كه دین افیون توده‌هاست بنده هم جواب منفی می‌دهم و هم جواب مثبت. جواب منفی برای این‌كه در تعالیم ادیان بزرگ وقتی كه این تعالیم را به سرچشمه‌یِ اصلی آن‌ها برمی‌گردانیم،‌ می‌بینیم كه این طور نیست. هیچ دینی نیست كه حالت افیون و تخدیر كننده داشته باشد و بگوییم این حكم یا این مسأله شرعی و دینی حالت تخدیركننده دارد. از طرفی جواب مثبت هم می‌دهم چون در طول تاریخ فراوان بوده‌اند كسانی كه به دلیل همان دینی كه هیچ تخدیری در آن وجود نداشت، ‌در اثر بدفهمی از دین یا بد ارائه شدن دین اتفاقاً تخدیر هم شدند. تخدیر فقط آن نیست كه بی‌حركتی ایجاد كند گاهی حركت منفی ایجاد می‌كند كه از بی‌حركتی هم خطرناك‌تر و بدتر است. مگر كم دیده‌ایم كه چقدر حركات زشت و بد و غیر دینی مدارانه صورت گرفته است.
اما قسمت دوم. من یك جمله‌یِ خیلی ساده به شما عرض می‌كنم تا بدانید ربط و نسبت دین اگر درست فهمیده شود چیست؟ در دین از ما خواسته شده است كه خدا را پرستش كنیم، ‌پرستش یعنی چه؟ یعنی اراده‌یِ خود را برای اجرای اوامر شخص دیگری تعطیل كنیم. برای این‌كه اراده‌یِ موجود دیگری تحقق پیدا كند، من می‌آیم و از خواسته‌یِ خود صرف‌نظر می‌كنم، ‌باید نسبت به خدا این حالت را داشته باشم. از سوی دیگر هم همان دینی كه می‌گوید باید خدا را پرستش نمایی، می‌گوید خدا نادیدنی است. معنای این چیست؟ یعنی هیچ كدام از موجودات دیدنی خدا نیستند. این یعنی چه؟ یعنی در برابر هیچ كدام از موجودات دیدنی اراده‌یِ خود را تعطیل نكنید. به خاطر این‌كه خواست كسی دیگری اجرا بشود از خواست خود دست برندارید. به نظر شما اگر كسی چنین دیدی داشته باشد، ‌چه می‌شود؟ از تمام اقتدارهای دنیا آزاد می‌شود، از تمام اشخاص جهان رها می‌گردد. از شهرت، قدرت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی، پول و مقام آزاد می‌شود. چرا؟ چون به هر كدام كه می‌‌رسد می‌گوید تو محسوسی، ‌خدایی كه من باید بپرستم نامحسوس است،‌ پس تو خدای من نیستی. پس از آزادی خودم به خاطر تو صرف‌نظر نمی‌كنم. اگر به این معنا بگیریم معلوم می‌شود كه دین در واقع ما را كاملاً آزاد خواسته است. دین یك آزادگی به انسان می‌دهد كه او را از همه چیز آزاد می‌كند. یعنی دین در ابتدا به آزادی اجتماعی نپرداخته، ‌بلكه به یك آزادی درونی پرداخته است كه انسان را از قید و بند هر كسی جز خدا آزاد می‌كند. این آزادگی در مناسبات اجتماعی به آزادی می‌انجامد. یعنی از خواسته‌یِ خودم در برابر هیچ كس دست بر نمی‌دارم مگر برهانی بیاورد و مرا قانع كند كه حق با اوست كه در این صورت من از خواسته‌یِ خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم حق با شماست.
قرآن می‌فرماید «افرایت من اتخد الهه هواه» «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون‌الله» من بارها گفته‌ام که ما اصلاً ‌توجه نداریم که قرآن چه می‌گوید. قرآن در باب یهود و نصارا می‌گوید كه آن‌ها عالمان دین خود را به جای خدا می‌پرستند. فردی به خدمت امام جعفر صادق(ع) یا امام محمد باقر(ع) می‌رسد و از ایشان می‌پرسد: آیا واقعاً علمای یهود و نصارا به مردم امت خود می‌گفتند كه ما را به جای خدا بپرستید؟ ایشان جواب می‌دهد: به خدا قسم نه. نه آن‌ها به مردم می‌گفتند كه ما را بپرستید و نه اگر می‌گفتند مردم قبول می‌كردند كه آن‌ها را پرستش كنند. بعد می‌پرسد كه قرآن چرا چنین می‌گوید كه امام می‌فرماید «اینان با عالمان دین همان معامله‌ای می‌كردندكه ایشان فقط باید با خدا بكنند» این چه معامله‌ای است؟ حضرت توضیح می‌دهد: «فقط خداست كه هر چه گفت باید بی‌چون و چرا قبول كنی». اینان با عالمان دین همان‌طور رفتار می‌كردند یعنی هر چه آن‌ها می‌گفتند اینها می‌گفتند: چشم، بله.
یك بار می‌گفتند بابت وجوه شرعی یك دهم اموال را بپردازید، ‌می‌پرداختند. مدتی بعد می‌گفتند: یك هشتم اموالتان را باید بدهید، باز هم می‌پرداختند. این‌ها نمی‌گفتند برای چه؟ اگر یك دهم دیروزی درست بود، یك هشتم امروز چیست؟ و اگر یك هشتم امروز درست است، ‌یك دهم دیروز چه بود؟ هیچ چیز نمی‌گفتند. یعنی همان معامله را با عالمان دین می‌كردند كه باید فقط با خدا كرد.
حضرت فرمود: این گونه است كه قرآن می‌گوید این‌ها عالمان دین را می‌پرستیدند. یعنی شما هر كه را كه خواسته‌یِ خود را در مقابل خواسته‌یِ او رها كرده‌ای و خود را در مقابل او خاضع كرده‌ای در واقع او را پرستیده‌ای. یعنی هرچه گفت بدون چون و چرا بپذیری، هیچ نگویی دلیل و برهان تو چیست. در مقابل قرآن می‌گوید: «هاتوا برهانكم ان كنتم صادقین». رسول خدا (ص) فرموده است: «هیچ چیز بر امت‌های گذشته نگذشته است كه بر امت من هم می‌گذرد» یعنی همان حوادث و اتفاقات امت پیشین برای ما هم پیش می‌آید. این را برای این گفتم كه نكند بعضی‌ها بگویند آن‌ها یهود و نصارا بودند كه این طور بودند، ‌ما كه نیسیتم. در انجیل آمده است كه عیسی مسیح انتقادات فروان و جدی‌ای بر روحانیت یهود وارد ساخته است. یكی از این انتقادات این است كه تمام بارها را روی دوش مردم می‌گذارید و به اندازه‌یِ انگشتی دست زیر بار مردم نمی‌برید، راه مردم را به سوی خدا می‌بندید. ولی خود حضرت عیسی از روحانیون مسیحی انتقاد نكرد، از روحانیت یهود انتقاد می‌كرد. چرا؟ چون اصلاً ‌در آن زمان روحانی مسیحی وجود نداشت. قرآن كه آمد انتقاد از روحانیت مسیح را شروع كرد، ‌چون دیگر روحانی مسیحی هم وجود داشت. ولی حدیثی از پیامبر نقل شده است كه رسول خدا فرمود: یك وقت مأمون نباشید،‌ خود را در امن احساس نكنید. بر یهود و نصارا هیچ چیز نگذشت الا اینكه بر شما هم می‌گذرد. شما هم ممكن است به چنین وضعی دچار شوید. شما اگر می‌خواهید كسی را پرستش نكنید، ‌هر چه گفت بگویید دلیل شما چیست؟ من بدون دلیل قبول نمی‌كنم. اگر قرار است بدون دلیل باشد و هر كس هر حرفی را دلش خواست بزند، پس تو حرف مرا قبول كن. چرا قبول نمی‌كنی؟ چرا باید من از شما تبعیت كنم.
5- اگر پنج چیزی كه شما فرمودید شامل، ‌نماز، ‌روزه و امور روزمره شود آیا می‌توان گفت عبادات واقعی انجام شده است؟
واقعی به دو معنا می‌شود گفت: یكی این‌كه ازنظر فقهی آیا می‌توان گفت دیگر بدهی ندارد. بله از نظر فقهی می‌توان گفت بدهی ندارد ولی اگر نظر بنده را می‌خواهید نخیر. به نظر من لب عبادات همین‌ پنج ویژگی است، ‌بدون این‌ها دیگر هیچ. اگر عبادات را بدون این‌ها انجام دهید ارزشی ندارند.
6- نظر شما درباره‌یِ معصوم بودن امامان با این‌كه آنها بشر بوده‌اند چیست؟
این سؤال در این‌جا جای بحث ندارد. اعتقاد من این است كه همان‌طور كه تمیزی هر چیزی به حسب خودش است، عصمت هر چیز هم به حسب خودش است. بارها گفته‌ام اگر من از شما خواهش كنم یا شما خودتان تصمیم بگیرید حیاط منزل‌تان را تمیز كنید، اتاق را تمیز كنید، ‌دكوراسیون منزل را تمیز كنید و یك تكه جواهر را هم تمیز كنید، هر چهارتا را می‌خواهید تمیز كنید و مثلاً می‌روید حیاط را، ‌اتاق را و بعد دكوراسیون و تكه جواهر را تمیز می‌كنید ولی به من بگویید اگر میزان تمیزی اتاق بعد از كار شما برابر با تمیز حیاط باشد آن وقت می‌گویند اتاق تمیز است یا خیر. اگر تمیزی یك اتاق به اندازه‌یِ تمیزی یك حیاط كاملاً تمیز باشد این اتاق هنوز تمیز نشده، بلكه كثیف است. یعنی شما وقتی حیاط را تمیز می‌كنید از تمیزی یك انتظار دارید، وقتی اتاق را تمیز می‌كنید یك انتظار دیگر. مثلاً آن چیزی كه برای پاك كردن اتاق است دیگر برای تمیز كردن حیاط به‌كار نمی‌برید. پس تمیزی هر چیزی به حسب خودش است. اگر مثلاً یك آدم وسواس می‌خواهد حیاط خانه را طوری تمیز كند كه یك تكه جواهر را، به او می‌گویند تمیزی حیاط یك چیز است و تمیزی طلا یك چیز دیگر. آن انتظار كه در پاك بودن طلا هست در پاك و تمیز بودن حیاط نیست. تمیزی حیاط خانه با تمیزی دكوراسیون، فرش، پرده و امثال آن فرق می‌كند. این تمیزی‌ها فرق می‌كند و به همین ترتیب من معتقدم كه عصمت برای انسان‌ها فرق می‌كند؛ به این معنا كه كسانی هستند كه كارهایی كه ما انجام می‌دهیم در طول عمرشان امكان ندارد حتی یك بار انجام بدهند. اما ممكن است یك تمیزهای دیگری روح‌های آن‌ها احتیاج داشته باشد. اگر منظورتان از عصمت این گناهانی است كه امثال من انجام می‌دهیم مثل دروغ، غیبت، تهمت، خدعه، نیرنگ،‌ عوام‌فریبی و غیره كه البته ائمه و بزرگان دین و حتی افراد خالص مرتكب آن‌ها نمی‌شوند ولی همان آدم كه این كارها را نكرده یك سری كارهایی كرده است كه می‌گوید ای كاش آن كارها را نكرده بودم. آن كارهایی است كه اگر ما انجام داده بودیم نه تنها حرام نبود بلكه بسیار هم خوب بود ولی برای‌ آن‌ها همان كارها عیب است «حسنات‌الابرار سیئات المقربین» یعنی همان كارهایی كه برای ابرار حسنه است و نیكوست برای مقربین درگاه الهی گناه است. می‌خواهم بگویم عصمت یك امر نسبی است.
7- آیا دعا و ناله تأثیر دارد؟ دین فردی و دین جامعه‌ای چیست؟ در غرب و شرق چگونه است؟ و چه تأثیری كرده است؟
من نظر خودم را می‌گویم نمی‌خواهم از كسی عیبی بگیریم. من به آن جمله‌یِ خیلی معروف آگوستین قدیس معتقدم كه می‌گوید: وقتی من در حال مناجات با خدا بودم ناگهان یك الهام باطنی به من گفت: ای اگوستینو ناله و فریاد مكن. من برای شنیدن پیام تو احتیاجی به فریاد ندارم، ‌ولی تو برای شنیدن صدای من به سكوت احتیاج داری. یعنی آن قدر داد و فریاد ندارد. خدا احتیاج ندارد كه بفهمد من چه می‌خواهم، ‌احتیاجی ندارد كه ناله بزنم و نعره بكشم ولی من برای این‌كه صدای خدا را بشنوم به سكوت احتیاج دارم. در سكوت است كه انسان صدای خدا را می‌شنود. از این لحاظ هر چه عبادت- چه مقوله‌یِ دعا و چه مقوله‌یِ مناجات - در سكوت بیشتری انجام شود و با صدای آهسته‌تری باشد، بهتر است.
در حدیث آمده است كه «سكوتك اطول من كلامك» یعنی سكوت تو از كلامت طولانی‌تر باشد. به نظر من این كاری ناخوشایند است كه خدا را پیرمردی سالخورده و سنگین گوش تصور كنیم مخصوصاً در جلسات دعا، مثلاً‌در جلسات دعا آن كسی كه جلسه را اداره می‌كند می‌گوید این صلوات در حد این مجلس نبود یعنی فریاد بكشید،‌آخر كه چه بشود، ما چكار می‌خواهیم بكنیم. خدا چه احتیاجی دارد. ما در سكوت و تنهایی است كه كلام خدا را می‌توانیم بشنویم. ما به سكوت احتیاج داریم.
8- آیا بحث شما پیرامون تنوع آراء و عقاید انسانی به مقوله‌یِ «قبض و بسط شریعت» نمی‌انجامد؟ آیا صفت قدرت و خیرخواهی مطلق الهی به این ختم نمی‌شود كه خدا باید امور دنیوی را نیز سامان دهد؟ به عبارتی دیگر آیا آن‌ها كه به سكولاریزم قائلند و نیز قائلند به این كه تنظیم امور دنیوی از شریعت نتیجه گرفته نمی‌شد و در عین حال به قادریت و خیرخواهی مطلق خدا اعتقاد دارند، ‌دچار پارادوكس نشده‌اند؟
گفتند آیا این حرفی كه تو زدی به قبض و بسط تئوریك شریعت نمی‌انجامد؟ گمان می‌كنم مراد ایشان از «قبض و بسط تئوریك شریعت» مجموعه مطالبی است كه در دین‌شناسی دكتر سروش عنوان كرده‌اند. باید عرض كنم كه قبض و بسط شریعت معانی متعدد دیگری هم دارد ولی احتمالاً اشاره‌یِ ایشان به سخنان دكتر سروش است. به نظر من چه تئوری قبض و بسط شریعت درست باشد و چه نادرست باشد، به سخنان من ربطی ندارد، بحث ما بر سر انسان‌هاست نه بر سر دین. دین قبض و بسط دارد یا ندارد، ‌به بحث ما مربوط نیست. من می‌گویم ما انسان‌ها نباید عادلانه رفتار كردن خود را فرع بر این بگیریم كه دیگران باید مثل ما باشند. ما باید مثل خورشید باشیم. شانكارا، ‌عارف معروف هندی، می‌گفت: مثل خورشید باش، خورشید در تابش خود بین هیچ كس فرق نمی‌گذارد، بر دره می‌تابد، ‌بر كوه هم، برجنگل می‌تابد بر كویر هم. اقتضای عدالت این نیست كه ما فقط به هم كیشان و هم مسلكان خود عدالت بورزیم. قرآن می‌فرماید، صرف این كه با كسی دشمن هستید، باعث نشود كه نسبت به آن‌ها عدالت نورزید، «اعدالوا هو اقرب لتقوی». من می‌خواهم این را بگویم كه ما گاهی با مسایل اخلاقی تنگ نظرانه روبرو می‌شویم. یعنی فكر می‌كنیم اخلاق را فقط باید نسبت به هم‌كیشان و همفكران خود رعایت كنیم ولی این صحبت كه شما كرده‌اید، ربطی به بحث ما ندارد.
ولی سؤال دومی كرده‌اند و گفته‌اند آیا خیرخواهی خدا اقتضا نمی‌كند كه ما را در امور دنیوی هم راهنمایی كند؟ من جواب می‌دهم خیر. خیرخواهی من نسبت به بچه‌ام برای این‌كه زمان را گم نكند، ‌وقت خود را از دست ندهد، ‌دیر به مدرسه نرود و به‌موقع به كارهایش برسد این است كه برای او ساعت بخرم، اما معنایش این است كه من ساعت گرفته‌ام كه هر وقت احتیاج داشت به ساعت نگاه كند و خودش وقت را بداند؛ معنایش این نیست كه من دنبال او راه بیفتم و سایه به سایه‌یِ او حركت كنم كه الان به ساعت نگاه كن، ‌وقت فلان است و بهمان. من ساعت خریده‌ام كه او وقت را بشناسد. حال اگر خدا بخواهد امور دنیوی ما سروسامان پیدا بكند، اگر عقل و وجدان اخلاقی دو نیرویی است كه می‌تواند زندگی دنیوی ما را سر وسامان دهد، ‌همین كه خدا آن‌ها را به ما داده مثل وقتی است كه پدر خیرخواه ساعت در اختیار پسرش گذاشته است. پدر به پسرش می‌گوید هر وقت خواستی وقت را بدانی به ساعت نگاه كن؛ خدا نیز می‌گوید: هر وقت به امور دنیایی احتیاج داشتی به عقل و وجدانت رجوع كن. ما شما را با این دو نیرو به دنیا گسیل كرده‌ایم و دیگر لازم نیست پا به پای شما همه جا بیاییم. البته من نمی‌خواهم از سكولاریزم دفاع كنم،‌آن بحث دیگری است. كاری ندارم كه سكولاریزم قابل دفاع هست یا نه. در این جا نه نفیاً ‌و نه اثباتاً ‌نمی‌خواهم درباره‌یِ سكولاریزیم مطلبی بگویم. ولی اگر بگویید كه لزوم خیرخواهی خدا این است كه ما را در امور دنیوی نیز راهنمایی كند،‌ من می‌گویم؛ نه.
ولی اگر این ساعتی كه من به بچه‌ام دادهام، ‌وقت را درست نشان ندهد،‌ البته كه در آن‌جا من خیرخواه او نبوده‌ام ولی اگر درست نشان دهد دیگر بحثی نیست. در سخن ما هم همین طور است. اگر عقل و وجدان اخلاقی برای راهنمایی ما كافی نیست، ‌برای راهنمایی ما در زندگی روزمره باید كار دیگری انجام داد، ‌ولی ظاهراٌ چنین ملازمه‌ای برقرار نیست.
9- اگر فرض كنیم برتراند راسل تمام جدیت و صداقت خود را به‌كار برد و سپس ملحد شد آیا عدالت الهی اقتضاء می‌كند كه در آخرت با افرادی چون سلمان فارسی همنشین شود؟ تقابل علم و محبت چیست؟
من بارها گفته‌ام عدالت الهی اقتضایش این است كه وقتی بنا بر پاداش و كیفر دادن است نسبت سود و سرمایه‌یِ ما را به هم بسنجند. من همیشه از این مثال استفاده می‌كنم و به نظرم خیلی گویاست. مثلاً ‌پدری را فرض كنید كه به یك پسرش هزار تومان و به دیگری یك میلیون تومان سرمایه بدهد و به آن‌ها بگوید بروید و در بازار تهران كار كنید و بعد از یكسال سود خود را بیاورد. آن‌ها به دنبال خرید و فروش می‌روند و تجارت می‌كنند و بالأخره بعد از یكسال می‌آیند و پدر می‌خواهد حق‌العمل یكسال كار آن‌ها را بپردازد. اگر پدر عادل باشد آیا می‌تواند حق العمل آن‌ها را بر اساس سرمایه‌یِ روز اول آن‌ها در نظر بگیرد! بگوید به تو هزار تومان دادم و به شما یك میلیون یعنی هزار برابر اولی، پس حق‌العمل هم بر اساس سرمایه؛ ‌یعنی به دومی هزار برابر اولی بدهد. خیر اگر عادل باشد این كار را نمی‌كند.
آیا می‌تواند بگوید به سود شما نگاه می‌كنم و بر اساس سودی كه آورده‌اید حق‌العمل به شما می‌دهم؟ این هم ظاهراً عادلانه نیست زیرا معقول است كه با هزار تومان هر قدر هم تلاش كنی و جدیت بورزی نمی‌توان سود زیادی داشته باشی حال آن‌كه یا یك میلیون تومان سود زیادی می‌توان به دست آورد. چه وقت می‌تواند عادلانه رفتار كند؟ زمانی می‌تواند عادلانه رفتار كند كه نسبت سود و سرمایه‌یِ آن‌ها را با هم بسنجد. نسبت سود به سرمایه را كار می‌گویند. قرآن می‌گوید: «لیس الانسان الا ما سعی» «اما سعیه سوف یری» فقط به اندازه‌یِ سعی خود مزد می‌گیرید. بر این اساس می‌بینید كه آن بی‌عدالتی كه اول تصور می‌شد در این‌جا جایی پیدا نمی‌كند. اما برگردیم به سؤال دوم. آیا واقعاً راسل می‌تواند در روز قیامت با سلمان همنیشن شود؟ اگر به اندازه‌یِ هم سعی كرده باشند. اقتضای عدالت این است كه در كنار هم باشند. یعنی اگر صداقت و جدیت گفته شده به یك اندازه باشد، بله می‌توانند همنشین هم باشند.


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۱ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

بازخواني تفكر اسلامي در قرون طلايي تمدن اسلامي

سده‌هاي چهارم و پنجم هجري قمري را مي‌توان قرون طلايي تمدن اسلامي ناميد كه انديشوران و متفكران بنامي را در درون خود پرورش داده است كه از جمله آنها مي‌توان به امام محمد غزالي اشاره كرد كه در سده پنجم مي‌زيست. در اين نوشتار با زمانه و زندگي اين متفكر بزرگ مسلمان آشنا مي‌شويم كه تأثير شگرفي در تفكر اسلامي در آن دوره داشته است.

قرن پنجم هجري قمري كه امام محمد غزالي در آن مي‌زيست را مي‌توان دوران تثبيت علمي و عملي تصوف اسلامي به شمار آورد. عوامل متعددي در ايجاد اين ثبات، مؤثر بودند كه از ميان آنها 2 عامل، نقش مهم‌تري را ايفا مي‌كردند: يكي خانقاه‌ها و حلقه‌هاي مرادي و مريدي و ديگر، تأليفات عرفاني. گسترش خانقاه‌ها و افزايش تأليفات عرفاني بويژه در قرن پنجم، حدود تعاليم و آداب و رسوم هر يك از مشرب‌هاي عرفاني را به خوبي مشخص و با حفظ اركان و اصول آنها اين مشرب‌ها را به نسل بعد منتقل كرد.

احداث خانقاه در اين سده، رسمي عام بود و خانقاه به مكاني اطلاق مي‌شد كه صوفيان با برنامه‌هاي مشخص و منظمي در آن گرد هم مي‌آمدند و با رعايت آداب و رسوم به ذكر، تفكر و تعلّم مي‌پرداختند. زاويه، دويره و رباط از ديگر نام‌هايي بود كه به خانقاه اطلاق مي‌شد.

در اين قرن، آثار عرفاني نيز رونق بيشتري يافت و مؤلفان زيادي ظهور كردند و آثار متنوعي پديد آوردند. مهم‌ترين تحول در سير تأليفات عرفاني در اين زمان، كاربرد زبان فارسي در عرصه تاليف متون عرفاني بود. پيش از اين روزگار، آثار عرفاني به زبان عربي نوشته مي‌شد و منابع مهم و عمده عرفاني به زبان عربي بود؛ اما از اين قرن به بعد، زبان فارسي نيز براي تأليف متون عرفاني به كار گرفته شد و آثار ارزشمندي پديد آمد كه از جمله مي‌توان به كشف المحجوب هجويري، آثار خواجه عبدالله انصاري و كيمياي سعادت محمد غزالي اشاره كرد كه نقش عمده‌اي در گسترش تصوف بويژه در ميان عامه مردم داشت.

در قرن پنجم، مجادلات مذهبي به اوج خود رسيد و پيروان مذاهب مختلف فقهي و كلامي به جدال با ديگران پرداختند و براي ترويج اعتقاد خود از ابزارهاي سياسي، اقتصادي و حتي علمي و فرهنگي سود بردند. بسياري از مدارس و مراكز علمي اين دوره، مانند نظاميه‌ها بر اين اساس تأسيس شدند. نه تنها فرقه‌هاي سني و شيعي با هم جدال و نزاع داشتند، بلكه مذاهب اهل تسنن نيز با خود رقابت مي‌كردند و در پي افزايش پيروان خود بودند.

 عده زيادي از مشايخ عرفاني خواسته يا ناخواسته از اين اختلافات تأثير پذيرفتند و تمايلات و گرايش‌هاي خاص خود را بروز و ظهور مي‌دادند. آنها علاوه بر آن كه صوفي و عارف ناميده مي‌شدند، هريك عالم به علوم دين نيز به شمار مي‌آمدند و معمولا در فقه، حديث، تفسير و كلام تبحر داشتند. بررسي زندگي و آثار مشايخي مانند ابوالقاسم قشيري، خواجه عبدالله انصاري و محمد غزالي، براي نمونه مي‌تواند ما را با شخصيت كلي بيشتر مشايخ عرفاني و سيماي تصوف اسلامي در اين دوره آشنا كند.

امام‌محمد غزالي، متفكري بلند آوازه و عالمي بسيار برجسته است. وي سال 450 ق در قريه طابران طوس به دنيا آمد و پس از 55 سال عمر پرفراز و نشيب، در سال 505 ق در همين شهر چشم از جهان فرو بست . زين‌الدين ابوحامد محمد بن‌محمد‌بن‌محمد‌بن‌احمد طوسي شافعي غزالي، مشهور به حجت‌الاسلام، در سال 450 هجري قمري در طابران طوس خراسان ديده به جهان گشود.

 درباره اين كه غزالي منسوب به چيست و بايد آن را با تشديد (غزّالي) خواند يا مخفف (غزالي) اختلاف نظر وجود دارد. برخي معتقدند چون پدرش، پشم ريس بود و در بازار پشم فروشان پشم مي‌فروخت، او را غزّالي مي‌گفتند و عده‌اي بر آن اند كه غزالي، منسوب به غزاله است كه نام محلّي است و اين نسبت مكاني است.

قرون چهارم و پنجم قمري، 2 قرني است كه نويسندگان و محققان، آنها را قرون طلايي تمدن اسلامي ناميده‌اند. پس از پايان نسبي فتوحات و گسترش مرزها، مناطق پهناوري از مناطق شمالي آفريقا و جنوب اروپا تا نواحي غربي هندوستان، صحنه فعاليت‌هاي فقهي، كلامي، فلسفي و هنري، البته منازعات سياسي و خطرهاي فرقهگرايي و همچنين آغاز تهديدهاي جنگ‌هاي صليبي، ديگر شوون جوامع اسلامي را رقم مي‌زد.

 در چنين احوالي، غزالي پا به عرصه حيات نهاد. وي بر اثر تعليم و تربيت و اهتمامي كه پدرش در امر تحصيل وي داشت و نيز مجاهدت‌هاي خود در بيشتر متون فقهي، كلامي و فلسفي عصر و همچنين تجارب رازورانه، دستي آزموده داشت و مدتي نيز سمت مدرسي نظاميه بغداد را كه عالي‌ترين محل علمي ‌ فقهي زمانه بود، بر عهده گرفت.

اثر‌گذاري غزالي در تفكر اسلامي، جنبه‌هاي متعددي دارد. از اين رو، از پايگاه و جايگاه تفكراتي و عملكردي وي، تفاسير و برداشت‌هاي گوناگوني صورت گرفته است. برخي در غلو شان او معتقد بودند اگر قرار بود پيامبري ديگر مبعوث شود، غزالي چنين رسولي بود و عده‌اي از معاصران و پيشينيان، در نقطه مقابل اين گروه، در ارادت و صداقت تجربي او شك و شبهه بسيار روا داشتند. ابن رشد، فيلسوف اندلسي و كسي كه به مقابله با حملات غزالي به فلسفه برخاست، معتقد بود غزالي «با اشعري، اشعري است و با صوفي، صوفي است و با فلاسفه، فيلسوف است.»

پتروشفسكي روسي و سيدجواد طباطبايي، محقق ايراني نيز از كساني هستند كه در زمان حاضر، اخلاق و رفتار غزالي را فاقد يكدستي و اصالت مي‌دانند. يكي از دلايل اصلي اين قضاوت‌هاي كاملا متعارض، بحران سياسي اجتماعي عصر غزالي و افت و خيزهاي سياسي و ديگري تحولات روحي و خصلت ستيزه‌گري وي است.

در زمان غزالي، بحران روابط ميان نهاد سلطنت و خلافت، يكي از فرازهاي حساس خود را طي مي‌كرد و غزالي نيز مانند متفكران برجسته زمان خود نمي‌توانست بدون درگيري و جهت‌يابي بوده باشد. خصلت ستيزه‌گري و تحولات روحي وي نيز كار پژوهشگران را مشكل كرده است. او هنگام اقامت در بغداد، در دفاع از خلافت، يكي از مهم‌ترين ردّيه‌ها را بر باطني‌گري و نماينده برجسته آن، اسماعيليان نوشت و نام آن را فضائح الباطنيه يا المستظهري نهاد.

 نام دوم، برخاسته از نام خليفه زمان، المستظهر بود. وي پس از ترك بغداد، بدون آن كه دچار تمايلات باطني‌گري، از گونه تشيع و اسماعيلي شود، از افراد نزديك به رازوران شد و خود نيز متوسل به اين گروه گرديد. ستيزه‌گري و تحولات روحي غزالي در جنبه‌هاي عرفاني و معنويت و رازوري، خلاصه نمي‌شود.

وي در دوراني از زندگي خود كتاب مقاصد الفلاسفه را نوشت كه شرحي آموزشي درباره فلسفه مشاء، يعني فلسفه ارسطو و افلاطون و پيروان مسلمان وي همچون ابن‌سينا بود و اندكي بعد كتاب تهافت الفلاسفه را در مذمت فيلسوفان و ذكر برخي از ادلّه كفر آنان به رشته تحرير در آورد. كتاب مذكور، حمله‌اي شديد به فلسفه بود كه ابن رشد، بعدها با نگارش كتاب تهافت التهافت پاسخي به آن عرضه داشت.

غزالي در كتاب تهافت الفلاسفه بيان مي‌كند كه اهل فلسفه با همه عقل و ذكاوتي كه دارند منكر شرايع اند و اديان و ملل را نمي‌پذيرند. او فلاسفه را متهم مي‌كند كه به يونانيان، تشبّه مي‌كنند و تعبد به احكام عبادي را ترك مي‌گويند و دين آبا و اجدادي خويش را نمي‌پذيرند. در حالي كه غزالي در طرح اين موضوعات به فارابي و ابن سينا نظر داشته، هيچ شاهدي درباره درستي اين اتهامات در آثار آنها وجود ندارد.

بررسي آراي غزالي نشان مي‌دهد وي در نقد و بررسي ديدگاه‌هاي فلاسفه، جانب انصاف را رعايت نكرده است. او نه با استدلال، بلكه در مقام انكار در برابر فلاسفه ايستاده و موضع رد و مخالفت گرفته است. اين مواضع تند و تعصب آلود غزالي تا حدي از تدريس در نظاميه بغداد ناشي مي‌شود؛ زيرا خواجه نظام الملك براي تأسيس و بناي مدارس نظاميه2 انگيزه كرد: يكي ترويج مذهب فقهي شافعي و ديگر، اشاعه و گسترش مذهب اشعري در اصول. مواضع انكار آميز غزالي در برابر فلاسفه، تحت تأثير رابطه ناسازگار اشاعره با اهل استدلال و تعقل قرار داشته است و اين تا حد زيادي بر اعتبار علمي آراي او خدشه وارد مي‌سازد.

 اين كه ابن رشد با تأليف كتاب تهافت التهافت، كمتر از يك قرن بعد از غزالي به دفاع از فلسفه و بررسي و نقد انتقادات ابوحامد بر فلاسفه پرداخت، از آن جهت است كه ديدگاه‌هاي غزالي را مستدل و منصفانه نمي‌دانست.

غزالي همچون ارسطو، از دانشوران بلند آوازه‌اي است كه علاوه بر نوشته‌هاي اصلي خودش، با گذشت زمان، كتاب‌هاي فراوان ديگري به وي نسبت داده‌اند؛ كتاب‌هايي كه تعدادش، 6 برابر رقمي است كه خودش، دوسال پيش از مرگ در نامه‌اي كه به سنجر نوشته ياد آور شده است.

 آميختن همين آثار فراوان با كتاب‌هاي اصلي او، كار پژوهش را بر اهل تحقيق، چنان دشوار كرده كه براي شناسايي درست از نادرست، پژوهشگران را به معيار دقيق يعني ترتيب تاريخي آثار غزالي نياز افتاده است، معياري كه مي‌تواند تاريخ پيدايش هريك از آثار اصلي غزالي را روشن كند. شناخت دوران تكامل انديشه اين بزرگ استاد، تنها با وجود چنين معياري امكان پذير است و بدين وسيله، امكان دارد از چگونگي تحول بزرگي كه در زندگي پرنشيب و فراز او رخ نموده آگاه شد.

با توجه به تعدد و زيادي آثار بر جاي مانده از غزالي، مي‌توان به برخي كه داراي اهميت بيشتر يا ابعاد و جنبه‌هاي سياسي است، اشاره كرد. غزالي چند كتاب در ردّ باطني گري به رشته تحرير در آورد كه همان‌گونه كه آمد ‌ المستظهري يا فضائح الباطنيه، مهم‌ترين آنهاست. او در خاطراتش به تعداد ديگري از رسالات مرتبط با اين قضيه اشاره كرده است كه در مجموع، 5 كار را شامل مي‌شود:

 كتاب الاقتصاد في الاعتقاد كه در برگيرنده اصول اعتقادي ‌ سياسي اهل سنت است و در آن در باب امام، مسأله ترتيب و افضليت خلفا و نظاير اين مطالب بحث كرده است؛ كتاب‌هاي مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه كه اولي، شرح فلسفه و مقاصد آن است و دومي، طعن و ردّ فلسفه. اين دو كتاب به فارسي ترجمه شده است.

 كتاب نصيحه الملوك كه كتابي جنجالي و بحث انگيز و از سياسي ترين آثار اوست. كتاب عظيم غزالي كه سر آمد آثار وي است، احياي علوم الدين كه در 4 ربع يا بخش بزرگ تنظيم شده و غزالي، خلاصه‌اي از آن را به فارسي به همراه تغييراتي با عنوان كيمياي سعادت به دست داده است كه نزد فارسي زبانان، كتابي مشهور و پر استفاده است. غزالي در كتاب احياء علوم الدين، در شمارش علوم و ارائه تقسيم بندي آنها، جايگاه سياست را مشخص كرده است.

سر انجام بايد به 2 كتاب ديگر غزالي هم اشاره كرد كه يكي همان خاطرات يا اعترافات وي به نام المنقذ من الضلال است كه در آن شرح سرگشتگي وي و همچنين چگونگي بررسي راه‌هاي معطوف به حقيقت بررسي شده و ديگري، مكاتيب فارسي وي كه در آن برخي نامه‌هاي غزالي از جمله مكتوبات وي به امرا و بزرگان سياسي آمده است.

بنابراين مي‌توان اين گونه نتيجه گيري كرد كه آثار فارسي غزالي عبارتند از: كيمياي سعادت، نصيحه الملوك و نامه‌هاي وي كه با عنوان فضائل الانام به چاپ رسيده است. آثار غزالي به زبان عربي متعدد و كثير است كه به اين صورت است:

البسيط، الوسيط، الوجيز (در فقه)، مقاصد الفلاسفه ( در فلسفه)، تهافت الفلاسفه (در كلام)، محك النظر، ميزان العمل (در منطق)، المستظهري، حجت‌الحق، الاقتصاد في الاعتقاد، قواعد العقائد، الرساله القدسيه (در كلام)، احياي علوم‌الدين (در تصوف و اخلاق)، بدايه الهدايه، المقصد الاسني، جواهر القرآن، كتاب الاربعين (در اخلاق)، الدرّه الفاخره، القسطاس المستقيم (در كلام)، ايهاالولد (در تصوف)، المنقذ من الضلال (شرح حال)، المستصفي من اصول الفقه (در فقه)، مشكاه الانوار، الجام العوام عن علم الكلام، معراج السالكين، منهاج العارفين، روضه الطالبين و عمده السالكين، رساله في السلوك، مرشد السالكين و نزهه لسالكين (در تصوف)‌.

در خاتمه مي‌توان اين گونه نتيجه گيري كرد كه زمانه غزالي، زمانه‌اي پر آشوب و فعال به لحاظ سياسي بود. اختلافات داخلي ميان سلاطين سلجوقي بويژه نزاع و اختلاف نهاد سلطنت با نهاد خلافت، يكي از اين موارد است. در اين اوضاع، غزالي بغداد را به قصد هجرت 10 ساله ترك مي‌كند، اما درگيري‌هاي وي در منازعات سياسي سبب آن شد كه برخي، اين هجرت را پيش از آن كه برايش عامل تجربي روحي قائل باشند به مسائل سياسي نسبت دهند.

 از موارد مشكل در فهم غزالي، در اصالت يا منحول بودن بخشي از كتاب نصيحه‌الملوك ، نهفته كه در آن گرايش‌هاي سياست‌نامه‌نويسي بسيار است. فعاليت باطنيان در قالب اسماعيليه ايران و اقدام به قتل برخي بزرگان از جمله خواجه نظام الملك در كنار خطر فاطميان مصر، از ديگر مسائل مهم و حساس عصر غزالي بود و بر همه اينها بايد آغاز فعاليت‌هاي صليبيون در شامات را هم افزود.

منبع: جام جم
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

آیت‌الله جعفر سبحانی

پس از سلام و تحیات، در آخرین روزهای سال 1387 اظهارات جنابعالی را پیرامون سخنرانی اینجانب در دانشگاه صنعتی اصفهان که از سوی خبرگزاریهای وابسته به دولت با آب و تاب فراوان به صورتی بسیار گسترده منتشر شد خواندم. از آن سخنان هم متعجب و هم متأسف شدم. تعجب من از آن است که می‌بینم یک استاد علوم اسلامی که بیش از شصت سال در علوم اسلامی زحمت کشیده، با سر و صدای فراوان مطالبی نگاشته که از هر گونه نقد علمی تهی است ولی مجموعه‌ای از دعاوی و نسبت‌های خلاف واقع است. تأسف من هم از آن رو است که به عنوان دوست سابق شما آنگونه سخن گفتن را شایسته شما نمی‌یابم و از اینکه عاقبت به زبان تهمت و تخریب روی آورده‌اید ناخشنودم. در همان روزها به شما وعده دادم که پس از تعطیلات نوروز 1388 به آن اظهارات پاسخ گویم. اکنون به آن وعده وفا می‌کنم، اما نه از باب مناظره یا منافسه، بلکه از این روی که وظیفه اخلاقی خود می‌دانم ذهن مخاطبان شما و خودم را درباره آن دعاوی و نسبتهای خلاف واقع روشن کنم.

آقای سبحانی! شما پس از آنکه گفته‌اید «آئین اسلام بشر را به تفکر و اندیشیدن دعوت نموده و آن را یکی از نشانه‌های ایمان راسخ در انسان‌ها دانسته است» طبق معمول گریز به سیئات غریبان زده‌اید و چنین نوشته‌اید: «سالیان درازی است که غربیان برای «اسلام‌زدائی» برنامه‌ریزی کرده و اساس برنامه آنها را تشکیک در نبوت پیامبر اسلام تشکیل می‌دهد ولی با تجربه دریافتند که تشکیک به صورت صریح و آشکار سازگار نیست اما به صورت خزنده می‌توان به مقصود رسید. از این جهت راه دوم را بر راه نخست ترجیح دادند که به صورت خزنده به نفی نبوت و نفی اسلام برسند» آنگاه شما به نواندیشی صاحب این قلم در باب دین پرداخته‌اید و نوشته‌اید: «بهترین منبع برای این‌گونه نواندیشی دینی دانشنامه کاتولیک است که زیر مدخل اسلام، «سموم» خود را ریخته و آنچه توانسته است در این مورد قلمفرسائی کرده و در این گستره برخلاف سیاست کلی صریحاً بر پیامبر و قرآن تاخته است و یکی از تفسیرهای آن از اسلام این است که می‌گوید محمد وحی را از خدا نگرفت بلکه قرآن ساخته و پرداخته خود اوست و او از طریق قرآن از اندیشه‌های خود که در طول زندگی خویش به آنها رسیده بود خبر می‌داد. سپس با اشاره به صاحب این قلم گفته‌اید: «مسلّماً فردی که در محیط اسلامی بزرگ شده و در دانشگاهی که دانشجویان آن مسلمانند و دعوت‌کننده نیز انجمن اسلامی است نمی‌تواند به صورت برهنه و با بیان کاتولیکی مسأله را مطرح کند، او ناچار است با بیانی دیگر این اندیشه وارداتی را تحت عنوان نواندیشی مطرح کند و بگوید: «قرآن تفسیر پیامبر است از هستی، تفسیر موحدانه پیامبر است با امداد الهی از هستی...

 

اکنون سئوال می‌شود بیان این نواندیش دینی که خود را مسلمان و پیر و پیامبر می‌داند با آنچه که دانشنامۀ کاتولیک دربارۀ وحی محمدی می‌اندیشد چیست؟ آیا کوچکترین تفاوتی بین این دو هست؟ چرا با این تفاوت که او می‌گوید من مسیحی هستم، آئین محمدی را نمی‌پذیرم و از این جهت می‌گویم قرآن ساخته خود او است ولی این نواندیش دینی در لباس اسلام و مسلمانی همان اندیشه وارداتی را با این عبارت بازگو می‌کند».

 

جناب آقای سبحانی! اولاً، تشکیک در نبوت پیامبر اسلام از سوی مسیحیان، مخصوص سالها و یادهه‌ها و یا حتی قرنهای اخیر نیست. از همان آغاز تلاقی مسلمانان و مسیحیان در مدینه و سپس شام قدیم و پس از آن در بغداد و پس از آن در بسیاری از نقاط دیگر دنیا این تشکیک‌ها صورت گرفته است و متکلمان مسلمان هم کتابهای زیادی در پاسخ آن‌ها نوشته‌اند. این‌گونه تشکیک‌ها در برخورد و تقابل ادیان با یکدیگر پدیده‌ای کاملاً طبیعی است. ثانیاً شما بهیچوجه نشان نداده‌اید که به استناد کدام مدارک متقن می‌گوئید سالهای درازی است که غربیان برای «اسلام زدائی» برنامه‌ریزی کرده‌اند، منظورتان از غربیان چه کسانی، چه نهادهائی و یا کدام دولت‌ها هستند؟ کلیات و جزئیات این برنامه‌ها چیست؟ اصلاً منظور شما از «اسلام‌زدائی» چیست؟ اسلام را چگونه می‌توان زدود؟ ثالثاً شما می‌گوئید دانشنامه کاتولیکی چون در مدخل اسلام، قرآن را محصول اندیشه‌های پیامبر معرفی کرده، از این راه «سموم» خود را ریخته است. آیا اگر یک محقق مسیحی در یک دانشنامه مسیحی نظرات خود درباره اسلام و قرآن و پیامبر را برای خوانندگان خود بنویسد «سموم‌ریزی» می‌کند؟ آیا شما به عنوان یک یک متکلم انتظار دارید یک مسیحی مانند من و شما در دانشنامه خود دین اسلام را به وحی منسوب کند و قرآن را کتاب وحی بداند و اگر این کار را نکند سموم‌ریزی می‌کند. رابعاً مگر شما در آغاز سخنان خود نگفته‌اید اسلام انسانها را به تفکر دعوت می‌کند و از تقلید برحذر می‌دارد، اگر واقعاً به این موضوع معتقدید چرا وقتی یک محقق مسیحی نتیجه تفکر و تحقیق خود را دربارۀ اسلام بیان می‌کند آن را سموم‌ریزی می‌نامید؟! خامساً و از همه مهمتر، فرض می‌کنیم به قول شما غربیها برای اسلام‌زدائی برنامه‌ریزی کرده‌اند، شما از مربوط کردن آراء و سخنرانی من در دانشگاه صنعتی اصفهان به آن برنامه‌ریزی‌ها کدام هدف علمی، اخلاقی و یا دینی را تعقیب می‌کنید؟!  پرواضح است که این ربط دادن‌های بی‌ربط، نزد اهل نظر ارزش ندارد و به هیچ‌وجه مقبول نمی‌افتد. اما شما که فکرتان به عوام معطوف است ظاهراً به تحریک همان‌ها که برای مقاصد سیاسی، افسانه‌ای به نام اسلام‌زدائی غربیان پرداخته‌اند، می‌خواهید به عوام القاء کنید صاحب این قلم پس از پنجاه و پنج سال تحصیل و تحقیق اسلام و بیان آن عامل اسلام‌زدائی غربیان شده است! این القاء را جز افتراء و هتک مؤمن و گمراه کردن مخاطبان و بالاخره «معصیت خدا» چه می‌توان نامید؟! من حق دارم از شما به مراجع قضائی شکایت برم. اگر پاره‌ای از خطیبان بی‌سواد و خشونت پیشه در سخنان خود آسمان و ریسمان را بهم می‌بافند تا طبق معمول با حربۀ «تهاجم فرهنگی غرب»افکار و آراء مؤثر را از صحنه خارج کنند، آنان کاری مقتضای طبیعت خود می‌کنند!! اما این قبیل کارها از یک عالم دین و استاد باسابقه علوم اسلامی شایسته نمی‌باشد. سادساً، شما نوشته‌اید آنچه شبستری می‌گوید همان است که در دانشنامه کاتولیکی آمده و گفته‌اید او هم می‌گوید قرآن ساخته و پرداخته خود پیامبر است و پیامبر اندیشه‌هائی را که در طول زندگی خویش به آنها رسیده بود در قرآن آورده است.

 

به جنابعالی عرض می‌کنم همان محققان غربی که شما به آنها می‌تازید اقلاً این فضیلت را دارند که وقتی نظر دیگران را نقد می‌کنند نخست تقریباً همه آثار او را با دقت می‌خوانند تا نسبت خلاف واقع به او ندهند و در مقام نقد، سر بی‌صاحب نتراشند و به حقیقت وفادار بمانند. چرا شما خود را با این فضیلت آراسته نمی‌کنید و تنها با استناد به آنچه دم دست شما قرار دارد نخست به کسی نسبت خلاف واقع می‌دهید و سپس آن شخص را تخریب می‌کنید؟! صاحب این قلم نظریه «قرائت نبوی از جهان» را نخست به صورت یک مقاله مفصّل در بهار 13۸6 در فصلنامه مدرسه منتشر کرده و پس از آن هم شش مقاله دیگر در توضیح آن مقاله نوشته که به علت سانسور مطبوعات، آن مقالات فقط در اینترنت منتشر شده است. خوب بود شما سری به آن مقالات می‌زدید تا نخست به دست آورید که صاحب این قلم واقعاً چه می‌گوید یا اگر آنها را خوانده‌اید و از آنها نقل قول می‌کنید خوب بود امانت را رعایت می‌کردید و آنچه را صاحب این قلم در آن مقالات درباره وحی و قرآن آورده به درستی نقل می‌کردید و آنگاه بر او می‌تاختید و می‌گفتید این همان سخن مسیحیان است. من در اینجا فرازهائی کوتاه از مقاله قرائت نبوی از جهان (1) و (2)را برای خوانندگان نقل می‌کنم تا معلوم شود نسبتی که به صاحب این قلم داده‌اید تا چه اندازه خلاف واقع می‌باشد:

 

«پس حضرت محمد(ص) چه دعوی داشته که مخالفان، آن را نمی‌پذیرفته‌اند. دعوی او این بوده که او یک انسان ویژه است که بنابه تجربه‌اش خداوند او را برگزیده، برانگیخته و او را از طریق «وحی» به این سخن گفتن (تلاوت قرآن) توانا ساخته است. این تواناسازی به سخن گفتن در اصطلاح قرآن وحی نامیده می‌شود. از مجموعه آیات قرآن بدست می‌آید که قرآن محصول وحی است و نه خود وحی. در قرآن، وحی همان اشاره و انگیختن است که فعل خداوند است... از نظر قرآن وحی، تکلم خدا با نبی اسلام است که سبب بعث پیامبر و تکلم او یعنی خواندن آیات قرآن می‌شد... ممکن است چنین تصور کنیم که تکلم خداوند با نبی اسلام از طریق وحی گونه‌ای تعلیم الهی با ارتباط زبانی ویژه‌ای بوده است... و به همین جهت نمی‌توانیم از حقیقت آن تکلم (وحی) تصوری داشته باشیم» «می‌توان گفت از قرآن فهمیده می‌شود که وحی سبب سخن گفتن پیامبر در مصحف بوده است یا اینکه مصحف در بردارنده کلام خدا است، یا اینکه مصحف محصول وحی است و امثال این تعبیرات. اما نمی‌توان گفت مصحف عین کلام خدا است. بنابر قرآن، پیامبر(ص) تجربه می‌کرد که این خدا است که او را به «گونه‌ای ویژه» توانا می‌سازد تا سراسر جهان را «آیات خدا تجربه کند و آن را موحّدانه قرائت کند».

 

آقای سبحانی! من از شما می‌پرسم با وجود این تصریحات مکرر که ملاحظه شد چگونه به من نسبت داده‌اید که می‌گویم قرآن ساخته و پرداخته خود پیامبر و نظرات خود اوست؟ چگونه گفته‌اید تشکیک‌های مسیحیان را زیر پوشش اسلام و مسلمانی در حلقوم مسلمانان می‌ریزم! اگر این تصریحات را خوانده‌اید و در عین حال آن نسبت را به من داده‌اید  مرتکب افترا شده‌اید و اگر نخوانده‌اید  و نسبت داده‌اید به من تهمت زده‌اید. اگر شما درباره معنا و مفهوم  وحی با من اختلاف نظر دارید چرا برای رد نظرات من به این شیوه‌های غیراخلاقی متوسل می‌شوید. من مبانی فلسفی ـ زبانی و هرمنوتیکی و ادبی خود در باب این نظریه را که قرآن محصول وحی است و نه خود وحی» در مقالات هفتگانه قرائت نبوی از جهان که همه آنها در دسترس می‌باشد بیان کرده‌ام و پس از این هم بیان خواهم کرد. در آنجا نشان داده‌ام که به چه دلیل می‌گویم در یک فهم همگانی نمی‌توان مصحف شریف را به عنوان «عین کلام خدا» فهمید (من از چگونه فهمیده شدن مصحف برای همگان سخن می‌گویم و نه از اینکه آیا واقعاً پیامبر عبارات مصحف را از خدا شنیده‌ یا نه. این دو مطلب کاملاً از یکدیگر جدا هستند). و نشان داده‌ام که چگونه می‌گویم متن مصحف قرائت نبوی از جهان است. روش درست و مفید، مراجعه به آن مقالات و نقد علمی آنها می‌باشد و نه تجاهل و تغافل از آن بحث‌های جدی و یا تحریف آنها و روی آوردن به اقناع و تحریک عوام. اینجانب بارها گفته‌ام و نوشته‌ام که از نقدهای علمی صمیمانه استقبال می‌کنم و از آنها می‌آموزم و ازناقدان سپاسگزار می‌شوم.

2. شما در تقویت آن نسبت خلاف واقع و در مقام استعجاب یک حدس حیرت‌انگیز و بدیع! زده‌اید و نوشته‌اید:

«جز اینکه این نواندیش به هنگام اقامت در آلمان شبها به کلاس درس مسیحی می‌رفت و از آن تأثیر پذیرفته است؟»

آقای سبحانی: صاحب این قلم در سالهای اقامت در آلمان گرچه نه شبها و نه روز‌ها به کلاس مسیحی نمی‌رفت! ولی این توفیق را داشت که پس از فرا گرفتن زبان آلمانی تمام کوشش خود را بکار برد تا با فلسفه جدید غرب و الهیات مسیحی آشنا شود و در این باب توشه‌ای اندوزد. من امروز از آن آشنائی بسیار مسرور و راضی هستم. این آشنائی مرا از ماندن در گرداب تقلید و خصومت با عقل و اندیشه، فدا کردن تجربه‌های زندگی‌بخش معنوی و دینی به پای قشریات و ظواهر عوامفریبانه، بکارگیری احساسات و عواطف دینی جامعه برای مقاصد سیاسی غیراخلاقی و تئوریزه کردن خشونت به نام دین و بندگی عوام به جای بندگی خدا نجات داده است. گرچه من 18 سال در حوزه علمیه قم دانش‌های اسلامی اندوختم ولی هنگامی توانستم آنها را درست ارزیابی کنم که به آن آشنائی‌هائی جدید دست پیدا کردم. من امروز علوم اسلامی و دین و آئین خود را به مراتب بهتر از گذشته می‌فهمم. تفاوت امثال من با شما در این است که شما علوم اسلامی متداول در حوزه را حقایق جاودان می‌پندارید که «لا یا تیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه» و به این جهت فلسفه و علم جدید را ناچیز میشمرید، آگاهی از ادیان دیگر را برای فهم اسلام و نه ردّ آن ادیان، ضروری نمی‌دانید، نگرش انتقادی به مبانی آن علوم را بر نمی‌تابید، هر سخن جدید را شبهه‌افکنی و یا بدعت می‌شمرید، به نواندیشی در پرتو وحی دعوت می‌کنید ولی از بحث فلسفی دربارۀ چگونه فهمیده شدن مصحف شریف (قرآن) خودداری می‌کنید و آن را تفسیر به رأی مذموم می‌شمارید، و در یک کلام، شما نمی‌خواهید دگماتیسم کلامی وفقهی را کنار بگذارید و به معنای کامل کلمه اهل تحقیق شوید. شما چون فکرتان را تنها به دائره محدود مؤمنان و متدینان سنتی و بیش از همه به عوام معطوف کرده‌اید نمی‌دانید نسل جوان درس خوانده و مسلمان در عصر حاضر ــ خصوصاً در ایران ــ چگونه به شدت دچار نهیلیسم شده است. نمی‌دانید پاسخ‌های سنتی عالمان دین و اعمال آنها با پرسش‌های نسل امروز دیگر هیچ نسبتی برقرار نمی‌کند و این نسل، هیچ پیام معنوی از آن پاسخ‌ها و از آن اعمال نمی‌شنود. در ارتباط با مسائل سیاسی و اجتماعی هم چه جائی بهتر از کنج عافیت؟!

کوشش صاحب این قلم برای طرح هرمنوتیک فلسفی Hermeneutik و فلسفه‌های جدید زبان در محافل علمی ـ دینی از ثمرات همان آشنائی‌ها است که از آن مسرورم. بدانید در عصر حاضر هیچ محقق و مفسر متون دینی بدون آگاهی کافی از این دانش‌ها نمی‌تواند کوشش علمی ارزشمندی انجام دهد. هرمنوتیک فلسفی جدید به معنای اعم آن که تقریباً از سه قرن پیش در عالم فلسفه ظاهر شده مسأله «فهمیدن» را بررسی می‌کند، مقدمات غیرتجربی فهمیدن را به صورت فلسفی تجزیه و تحلیل می‌نماید و عاقبت به فهمیدن «بودن انسان» و «بازفهمی سنت» و «زندگی در جهان متن» و مانند اینها می‌رسد. فلسفه‌های جدید زبان هم از این مباحث انفکاک‌ناپذیر است. این مباحث فلسفی سرنوشت‌ساز هنوز در حوزه‌های علمیه اسلامی به درستی راه نیافته است. به استثنای عده‌ای کاملاً معدود، در آنجا هنوز چنین تصور می‌شود که مباحث الفاظ علم اصول، حجیت ظواهر و مانند اینها برای فهمیدن کتاب و سنت و تفسیر آن و دفاع مدلل از آن فهمیدن و تفسیر و تأسیس آن فهمیدن و تفسیر بر یک تئوری فلسفی محکم در این باب کفایت می‌کند. همه می‌گویند چنین یا چنان می‌فهمیم ولی کسی به صورت فلسفی نمی‌پرسد که اصلاً فهمیدن چیست. تفسیر نوشتن برای عوام غیر از آن تفسیر است که بتوان در محافل علمی جهان با موازین علمی از آن دفاع کرد و به آن اعتبار بخشید. اگر این سخن را قبول ندارید در چند محفل علمی (و نه سیاسی و یا اعتقادی) بین‌المللی شرکت کنید تا بر شما روشن شود که مقیاس‌ها و روش‌های رائج در حوزه علمیه برای هماوردی در صحنه‌های علمی جهان امروز تا چه اندازه ناکارآمد است.

متأسفانه شما این مباحث فلسفی را آنقدر ساده می‌گیرید که با استناد به دو سه کتاب فارسی دست دوم، در فصلنامه علم کلام اسلامی با قلم خودتان علیه هرمنوتیک ردیه می‌نویسید! به علت همین ساده‌انگاریهاست که شما از معنای واژه تفسیر، در نظریه «قرائت نبوی از جهان» غافل مانده‌اید و تصور کرده‌اید مراد من از تفسیر در آنجا، بکار گرفتن یک سلسله مقدمات عقلانی برای فهم جهان است و نتیجه گرفته‌اید که اگر پیامبری این باشد پس وحی کجا می‌رود؟!

صاحب این قلم در چندین مورد از مقاله قرائت نبوی از جهان(1) تصریح کرده‌ام که مراد از تفسیر در این باب، «عین تجربه «نمود» دیدن همه موجودات و ارجاع شهودی همه آنها به ذات باریتعالی» است و در این باب تجربه و فهم و تفسیر یک حقیقت است، نه اینکه آنچه تجربه می‌شود به صورت عقلانی تفسیر می‌گردد تا چه رسد به اینکه منظور از تفسیر صرفاً تفسیر عقلانی و تهی از تجربه باشد. این نوع از تفسیر متحّد با تجربه همان است که از آن به «تجربه هرمنوتیکی نبوی» در آن مقاله یاد کرده‌ام و برای تفهیم آن در همان مقاله تقریر یکی از فلاسفۀ معاصر را هم به عنوان نمونه آورده‌ام و این‌گونه تجربه نبوی را معلول امداد الهی وحیانی دانسته‌ام.

علاوه بر آنچه گفتم گویا شما آموختن الهیات مسیحیت را هم عیب می‌شمرید و اگر یک مسلمان در کلاس تعلیم الهیات مسیحی حاضر شود او را مستحق ملامت می‌دانید. به جنابعالی یادآور می‌شوم که بسیاری از موضوعات قرآن کریم به‌ویژه موضوعات مربوط به یهودیت و مسیحیت و بسیاری از مسائل عمده کلام اسلامی که شما سرپرستی آن را در حوزه علمیه برعهده دارید جز با آگاهی کامل از تاریخ الهیات مسیحی و یهودی قابل فهم نمی‌باشد. شما که هم متکلم هستید و هم مفسّر چگونه آموختن مسیحیت را بر یک محقق مسلمان خرده می‌گیرید؟

حقیقت این است که تفاوت امثال من با امثال جنابعالی در رها شدگی ما از دگماتیسم کلامی و فقهی و متوقف ماندن شما در آن است. جز این، شما و من هر دو یک خدا را می‌پرستیم و از یک خدا سخن می‌گوییم و آن خدای محمد(ص) است.

3. شما نوشته‌اید:

«بالاتر از این وی (صاحب این قلم) در بخش‌هائی از سخنان خود نظریۀ مارکسیست‌ها درباره کل ادیان و پدیده وحی را منعکس کرده است که می‌گویند اصل دین ساخته بشر است و جنبه متافیزیکی ندارد... مارکسیست‌ها واقعیت دین را به نوعی ساخته و پرداخته کاهنان و جادوگران می‌دانند... وی (صاحب این قلم) می‌گوید «بنابرین دین هم از انسان شروع می‌شود، فلسفه هم از انسان شروع می‌شود، علم هم از انسان شروع می‌شود، هنر هم از انسان شروع می‌شود. این تعبیر را که دین ماورائی است بنده معنای درستی برایش نمی‌بینم... چون بنده اصلاً دین و دینداری را کار خود آدمی می‌دانم». سپس نوشته‌اید:

آیا تکرار سخن مارکسیستها نواندیشی دینی به حساب می‌آید یا تقلید کورکورانه؟».

حال، من از شما می‌پرسم در این بخش از نوشته‌تان که عین سخنان مرا داخل گیومه نقل کرده‌اید چرا در نقل خود رعایت امانت ننموده‌اید و فقط جملاتی را آورده‌اید که خواسته‌اید آنها را دستاویز حمله قرار دهید؟

من در اینجا جملات منقول از آن سخنرانی را به صورت کاملتر می‌آورم و آنگاه خوانندگان را به داوری می‌طلبم:

«بنده هیچ وقت این تعبیر را بکار نمی‌برم که دین چیزی است که از جای دیگر آمده... آن چیزی که ما به آن دین می‌گوئیم، یعنی سلوک معنوی آدمی... آدمی یک کار می‌کند که کار علمی است، یک عمل می‌کند که عمل فلسفی است، یک عمل دیگر انجام می‌دهد که عمل هنری است، عمل دیگری هم انجام می‌دهد که عمل دینی است. در آن عمل دینی سعی می‌کند از زندگی روزانه فراتر برود و یک عمقی را درک کند و به اصطلاح افق معنوی درونی خودش را گشوده‌تر کند کسی که اهل این کار است دین دارد. در قرآن گفته شده انّ الدین عندالله الاسلام. دین در نظر خدا اسلام است... معنای اسلام تسلیم شدن است و تسلیم شدن کار انسان است، یعنی اینکه انسان مقاومت نکند در برابر اراده خداوند که این عالم از اراده خداوند به وجود می‌آید... در این فعالیت علی الاطلاق خداوند در هستی و این تجلیات خداوند که از هر گوشه خود را نشان می‌دهد، (ما دینداران) مقاومت منفی نشان نمی‌دهیم و با آن هماهنگ می‌شویم و با آن پیش می‌رویم که معنای «انا لله و انا الیه راجعون» هم همین است... بنابراین دین هم از انسان شروع می‌شود... البته در طول تاریخ کسانی آمده‌اند و ارشاد کرده‌اند انسان را در مسیر دینداری... ارشاد کرده است خدا مردم را به دینداری... از طریق پیامبران که دیندار باشید این راه را بروید، این سلوک معنوی را بکنید... بنابراین این تعبیر را که دین «ماورائی» است برایش معنای درستی نمی‌بینم».

آقای سبحانی! آیا این سخنان که آورده‌ام نظریه مارکسیست‌ها است؟ آیا مارکسیست‌ها از سلوک معنوی انسان (به سوی خدا)، فعالیت علی‌الاطلاق خداوند و تجلیات او در هستی، از «انا لله و انا الیه راجعون» و ارشاد انسان به وسیله پیامبران سخن می‌گویند؟!! آیا آنچه من گفته‌ام بیان دیگری از محتوای آیه «فاقم و جهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها» (قرآن) و «لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم مسمی نعمته» (نهج‌البلاغه) نیست؟! اگر در باب تعریف دین با صاحب این قلم اختلاف نظر دارید؟ چرا برای تخریب نظر وی انکار واضحات می‌کنید و می‌گوئید این نظر همان حرف مارکسیست‌ها است. علاوه بر این مهم است یادآور شوم که مارکسیست‌ها دین را انعکاس «زیربنای اقتصادی» جامعه در «روبنای فرهنگی» آن می‌دانند و این مطلب به کلی غیر از این است که کاهنان و جادوگران دین را پرداخته‌اند.

4. شما به منظور برحذر داشتن من از بد فهمیدن مدرنیته و خلط ثابتات با متغیرات در مقام تعریف مدرنیته هم برآمده‌اید و چنین نوشته‌اید:

«مدرنیته» یعنی تطبیق زندگی براساس داده‌های نو در مسائل اجتماعی، سیاسی، و فردی و بهداشتی جای گفتگو نیست، ولی در این میان باید، جایگاه مدرنیته را به دست آورد. در مسائل مربوط به جهان آفرینش، و قوانبن حاکم بر آن، جایگاهی برای مدرنیته نیست، زیرا قوانین حاکم بر جهان هستی ثابت و پابرجاست. جدول ضرب فیثاغورث هزاران سال است، حاکمیت خود را حفظ کرده و قوانین شیمی مثل قانون ارشمیدس و سایر علوم در آنجا که نتایج قطعی دارند، جای مدرنیته نیستند. در مسائل دینی، باید بین امور ثابت و متغیر فرق نهاد، مسائل متغیر، لباس‌های مسائل ثابت هستند، که مطابق زمان، لباس عوض می‌شود، اما اصل و ریشه ثابت و پایدار است، از این روی، مسائل حفظ عدالت، و عمل به پیمان یا پاداش نیکی به نیکی، صبر و استقامت، در راه هدف، و حفظ کرامت انسانی و ده‌ها اصل عقیدتی و اخلاقی، از اصول ثابت اسلام هستند، که هیچ‌گاه دگرگونی نپذیرفته و تابع مدرنیته نمی‌شوند.

اما لباس این اصول، مثلاً شیوه‌های بسط عدالت در جامعه، قابل دگرگونی است، اگر مسلمانان، پارلمان را پذیرفته‌اند چون پارلمان، ابزاری است برای بسط عدالت، و اگر برای کشور قانون اساسی تنظیم کرده‌اند، به خاطر این است که پارلمان که برای برنامه‌ریزی اجرایی قوانین اساسی تلاش می‌کند از اصول آن تخطی نکند».

نمی‌دانم این تعریف مدرنیته (تجدد) را از کجا آورده‌اید. مدرنیته آن چنان پدیده ساده نیست که هرکس یک تعریف دم‌دستی از آن بدهد. اگر سری به کتابهای فلسفی و جامعه‌شناسی بزنید خواهید دید پهلوانان این دو رشته، در تعریف این تحول بنیادین که در زندگی بشر اتفاق افتاده تا چه اندازه کوشش عمیق فلسفی و علمی نشان داده‌اند، تا چه اندازه با احتیاط سخن گفته‌اند و در عین حال تا چه اندازه آراء آنان در تعریف مدرنیته متفاوت شده است. در اینجا مجال پرداختن به آن آراء نیست و تنها یادآور می‌شوم که درست برخلاف شما که قلمرو مدرنیته را به مسائل اجتماعی، سیاسی و فردی محدود کرده‌اید محققان مهمترین مؤلفه مدرنیته را مؤلفه «معرفتی» آن دانسته‌اند. بنیاد مدرنیته این است که انسان مُدرن سعی می‌کند معرفت را فقط با معرفت توجیه کند و در این کار بیرون از معرفت را که دسترسی به آن ندارد تکیه‌گاه خود قرار ندهد. این مؤلفه مهم آنچه را شما قطعیات جاودانی شمرده‌اید متزلزل کرده است. دوران مدرنیته دوران دور شدن از یقین و اطمینان و آغشته شدن به شک‌ها است. همان مسائل اجتماعی و سیاسی که بدان اشاره کرده‌اید امروز بر فلسفه‌ها و دانش‌های جدید تکیه کرده‌اند و ثابتات گذشته در این باب فرو ریخته است.

صاحب این قلم در سخنرانی اصفهان یا جای دیگر اعتبار اصول درجه اول اخلاق یا کلیات عقائد را نفی نکرده تا لزوم تعهد به این اعتبار را یادآور شوید. ظاهراً شما یک معنا و تعریف ثابت برای عدالت قائل هستید و تغییرات را فقط در شیوه‌های بسط عدالت می‌دانید. اما تاریخ فلسفه حقوق و اخلاق و سیاست به وضوح نشان می‌دهد که عدالت معنا و تعریف واحد و ثابت نداشته است. می‌توان اقلاً ده تعریف عمده و اساسی برای عدالت شمرد که هرکدام از آنها نظر عده‌ای از فیلسوفان را منعکس می‌کند. صاحب این قلم تعریف ثابت برای عدالت قائل نیست و هر وقت در گفته‌ها و نوشته‌های خود از عدالت سخن گفته به وضوح بیان کرده که منظور وی از التزام مسلمانان به عدالت چیست. من تصریح کرده‌ام که در عصر حاضر مسلمانان باید خود، تعریفی عقلانی و مقبول و قابل دفاع از عدالت دهند و سازماندهی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خودرا بر آن استوار سازند. گفته‌ام چنین تعریفی نهایتاً به پذیرفتن «حقوق بشر» به عنوان اساس سازماندهی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی می‌رسد.

صاحب این قلم به عنوان یک مسلمان، از آن رو می‌تواند چنین نظر دهد که احکام فرعی اجتماعی کتاب و سنت را «تاریخی» تفسیر می‌کند و نه فقهی. تفسیر تاریخی این است که وی با مراجعه به کتاب و سنت و تاریخ اجتماعی حجاز در عصر رسول(ص) آن «معنا و نقش اخلاقی» را جستجو می‌کند که آن احکام اجتماعی در زمینه اجتماعی ـ تاریخی مشخص خود داشته‌اند. نگارنده این سطور معتقد است آن معنا‌ها و نقش‌های اخلاقی مجموعه‌ای از جهت‌گیری‌های کلی را در مسیر زندگی اخلاقی انسان نشان می‌دهد و آنچه یک مسلمان در زندگی اجتماعی و فردی خود باید به آن التزام داشته باشد رعایت آن جهت‌گیری‌های اخلاقی است و نه شکل آن احکام فرعی (این مطلب را در مقالات مختلف و از جمله در بخش آخر مقاله قرائت نبوی از جهان(1) با استناد به آیات قرآن و بدون ابهام توضیح داده‌ام) صاحب این قلم از این مطلب کاملاً آگاه است که تفسیر تاریخی آیات و روایات مربوط به احکام فرعی اجتماعی، به کلی غیر از تفسیر متداول فقهی آنها است که از اواسط قرن دوم هجری در میان مسلمانان تثبیت شد و بخش عظیمی از «علم فقه» را به وجود آورد. اما وی نه تنها از تغییر روش تفسیر فقهی به تاریخی در عصر حاضر بیمی به خود راه نمی‌دهد بلکه از باب التزام به منطق درونی اخلاقی کتاب و سنّت این تغییر را در عصر حاضر ضروری می‌شمرد. روش تفسیر فقهی از آسمان نیفتاده تا نتوان کنارش نهاد، روشی بود که مسلمانان آن را اقتباس یا ابداع کردند و قرن‌ها خوب یا بد با آنان زندگی نمودند. در عصر حاضر نه تنها هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای حفظ آن در مسائل اجتماعی و سیاسی وجود ندارد بلکه دلائل روشن برای ضرورت کنار نهادن آن وجود دارد.

آقای سبحانی! اما شما که از نصّ‌‌گرائی فقهی دست بر نمی‌دارید، و حکام فقهی فرعی را چنان جاودانه می‌شمرید که حتی تعدیل ارث برای زنان از همسران را در باب عرصه و اعیانی توسط مجلس شورای اسلامی بر نمی‌تابید خوبست توضیح دهید منظورتان از شیوه‌های پارلمانی بسط عدالت در عصر حاضر و مانند آن چیست. در نظر شما عدالت معنای ثابت و غیرقابل تغییر دارد و فقط شیوه‌های بسط آن تغییر پیدا می‌کند، بفرمائید این معنای ثابت را از کجا و با چه استدلالی به دست آورده‌اید و شما پارلمان را که جز بر مبنای حاکمیت انسان بر تنظیم زندگی اجتماعی خود معنائی درست نمی‌یابد با نص‌گرائی فقهی و التزام به جاودانگی احکام مربوط به زندگی اجتماعی، بدون دچار شدن به گسستگی منطقی چگونه جمع می‌کنید؟

5. شما عاقبت به مسأله جنجالی عصمت پرداخته‌اید و چنین نوشته‌اید:

«یکی از اندیشه‌های ابتکاری این نواندیش دینی این است که عصمت پیامبران را زیر سؤال برده بلکه انکار کرده است... مرد محقق و نواندیش باید در مسأله‌ای مانند عصمت انبیاء تاریخ مسأله را از قرن‌های نخست تا به امروز بررسی کند و ادله طرفین را با هم بسنجد آنگاه اظهار نظر کند تا دچار این توهم نشود که آنچه او می‌پندارد فکر جدیدی است. تازه آنچه شما (صاحب این قلم) می‌گوئید نظر «حشویه» است که بزرگان اهل سنت از آنها تبری می‌جویند».

در این شک نیست که تأکید شما روی تاریخ پیدایش مسائل کلامی کاملاً صحیح است اما از شما می‌خواهم موضوع تاریخی بودن را به مسائل کلامی محدود نکنید. عقائد کلامی مسلمانان هم تاریخ پیدایش و تحول دارند و درست به همین دلیل اعتقادات اسلامی فرموله شده دینی هم تاریخ پیدایش و تحول دارند. در باب عصمت نه تنها مسألۀ کلامی عصمت بلکه اعتقاد دینی به عصمت هم تاریخ پیدایش و تحول دارد. و بر گونه‌‌هائی از تفسیر‌های اختلافی قرآن و روایات و یا استدلال‌های عقلانی اختلافی استوار شده است و این مطلب قابل انکار نیست. پس از این یادآوری از شما می‌خواهم به متن آنچه در سخنرانی اصفهان در ارتباط عصمت و گناه گفته شده توجه کنید:

«آنچه مسلّم است و از قرآن بدست می‌آید و از اظهارات خود پیامبر به دست می‌آید این است که پیامبر در آن وظیفه اصلی که برعهده داشته عصمت داشته است. به این معنا که او وظیفه‌اش دعوت به خدای یگانه بوده و هیچوقت از دعوت به خدای یگانه منحرف نمی‌شد. شما سراسر قرآن را که بررسی کنید یکجا نمی‌بینید که پیامبر از این اصل منحرف شده باشد یعنی به غیر خدا و غیرموحدانه زیستن دعوت کرده باشد، اما معنائی بیش از این در عصمت یعنی چه... این مسأله که آیا وی مرتکب گناه می‌شد یا نمی‌شد، محل اختلاف است میان علمای مسلمانان. پاره‌ای بودند که گفتند بلی ممکن بوده که از پیامبر هم گناهی سر بزند. این مسأله همیشه در طول تاریخ یک مسألۀ اختلافی بوده و اگر فرضاً گناهی سر می‌زده به آن، وظیفه اصلی دعوت هیچ لطمه‌ای نمی‌زده».

شما نوشته‌اید تنها «حشویة» بوده‌اند که عصمت را با گناه قابل جمع دانسته‌اند. در این باب هم از شما دقت بیشتری انتظار می‌رفت. تنها دو فراز از دو کتاب معروف و معتبر کلامی از شیعه و سنی را در اینجا نقل می‌کنم تا روشن شود که نه تنها حشویه بلکه بسیاری از متکلمان برجسته اهل سنت هم عصمت و گناه صغیر را قابل جمع دانسته‌اند:

«متکلمان در باب عصمت نبی اختلاف کرده‌اند، معتزله صدور گناهان صغیره از پیامبران را، به صورت سهو، یا تأویل یا بر این اساس که ثواب‌های فراوان آنها گناهانشان را جبران می‌کند جایز دانسته‌اند. اشاعره و حشویه نیز گفته‌اند صدور گناهان صغیره و کبیره به استثنای کفر و دروغ از پیامبران جایز است. امامیه گفته‌اند پیامبران باید هم از گناهان صغیره مصون باشند و هم از گناهان‌کبیره»

کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، علامه حلی، مسأله سوم، از «مقصد» چهارم.

«صدور گناهان صغیره از پیامبران به صورت عمد را جمهور متکلمان اسلام (به استثنای جبائی) جایز دانسته‌اند. روافض (فرق شیعه) صدور هرگونه گناه اعم از کبیره و صغیره را جایز ندانسته‌اند» شرح المواقف جرجانی، موقف ششم، مقصد پنجم.

پس اگر صاحب این قلم در آن سخنرانی جواز یا عدم جواز صدور گناه از پیامبران را یک مسأله اختلافی در میان علمای اسلامی شمرده نادرست نگفته است. شما به چه چیز اعتراض می‌کنید. در فراز دیگری از آن سخنرانی هم مطالبی آمده که می‌رساند پیامبر اهل «مجاهده با نفس» بوده‌اند و به روایتی هم از رسول اکرم در این باب استناد شده و این عمل یکی از فضیلت‌های آن بزرگوار بشمار آمده است.

من از شما می‌پرسم آیا نقل اختلاف آراء و عقائد و بیان مجاهده با نفس پیامبر، انکار عصمت پیامبر است؟ واقعاً شما و آقایان دیگر بر سر کدام انکار موهوم چنین جنجال راه انداخته‌اید؟!

6. شما در جای دیگری از نوشته‌تان ادعا کرده‌اید صاحب این قلم چون از شیوع دعانویسی در تبریز سخن گفته به مردم شصت سال پیش تبریز اهانت کرده است. شما تعبیراتی از آن سخنرانی را از متن کامل آن جدا کرده‌اید و چنین وانمود کرده‌اید که من گفته‌ام دینداری مردم تبریز در شصت سال پیش جز مراجعه به دعانویسان نبوده است! یا در آن زمان پزشک در تبریز وجود نداشته است! چه کسی با خواندن متن کامل آن سخنرانی جز این می‌فهمد که از تبریز فقط به عنوان یک نمونه و مثال سخن به میان آمده و چه کسی منکر این مطلب می‌تواند شود که در شصت سال قبل در تمام ایران به مراتب بیش از امروز جهت علاج بیماری‌ها به دعانویسان مراجعه می‌شده و با رشد و پیشرفت پزشکی در ایران رونق این کار کم شده است. واقعاً شما با این تفسیرهای بی‌معنا و مضحک دنبال چه هستید؟! آن مردم آگاه و آزادی‌خواه و خوش سابقه در سیاست که تبریز وطن آنها است خود می‌فهمند اظهارات شما درباره مردم تبریز به چه منظور صورت می‌گیرد!

7. شما درباره عنوان سخنرانی من «انتظار ما از پیامبران» نوشته‌اید: «این عنوان نوعی اندیشه وارداتی است و تعبیر صحیح آن است. انتظار دین از بشر یا انتظار خدا از انسان چیست» اعتراض کرده‌اید که چرا درباره مقامات و فضائل پیامبران سخن نگفته‌ام و چرا به تقویت ایمان شنوندگان نپرداخته‌ام.

اولّا به شما عرض می‌کنم: نسبت دادن انتظار به خدا و یا دین هر دو آشکارا نادرست است. انتظار یک حالت روانی در انسان است و فقط در جهان انسان معنا و مفهوم دارد. خدا منزه از صفات انسانی است و نمی‌توان به او انتظار نسبت داد و پرسید انتظار خدا از بشر چیست. دین هم چنانچه گفته‌ام سلوک معنوی انسان است و نمی‌توان پرسید سلوک معنوی انسان از ما چه انتظار دارد. پرسش معنادار صحیح همین است که بگوئیم انتظار انسان از خدا یا سلوک معنوی خود یا از پیامبران چه می‌تواند باشد. متکلمان قدیم ما با طرح این سوال که انسان‌ها چرا باید به دعوت پیامبران ترتیب اثر دهند و دادن این پاسخ که «دفع ضرر محتمل» عقلاً واجب است تلویحاً به نقش انتظار انسان از خدا و پیامبر در فهم سخن آنها اعتراف کرده بودند. امروز هم در مباحث هرمنوتیک جدید، توجه به نقش بسیار مهم انتظارات مفسر یک متن در فهم آن متن و جهت‌گیری تفسیر وی بسیار برجسته دیده می‌شود. کسی که از پرسش «خدا از انسان چه انتظار دارد» حرکت می‌کند از همان آغاز در وادی گمراه کننده انسان‌وارانگاری Anthropomophismus می‌افتد و دچار چنان دگماتیسم غیر قابل علاج می‌گردد که در همه مراحل تفسیر متون دینی و یا دین ورزی شخصی، گریبان او را رها نمی‌کند.

ثانیاً امثال صاحب این قلم غالباً برای تعلیم در دانشگاه‌ها سخنرانی می‌کنیم و نه برای تقویت مستقیم ایمان شنوندگان که البته یک عمل بسیار شریف است. ما می‌‌خواهیم سطح دانش و توانایی شنوندگان را بالا ببریم تا خود بتوانند خود، متون و منابع دینی را بفهمند و تفسیر کنند و همیشه در قیمومت دیگران نمانند. کوشش ما برای رفع «عوامیّت» صورت می‌گیرد نه تثبیت «عوامیّت» هدف جهد ما این است که ایمان دست آورد معرفت و تجربه خود انسان‌ها باشد و نه محصول تلقین و تقلید! البته ارزش ارشاد شدن معنوی مورد انکار کسی نیست.

8. جناب آقای سبحانی! شما در پایان اظهارات خود گفته‌اید «الم نربِّک فینا ولیداًو لبثتَ فینا من عمرک سنین» (قرآن، 18/26) و از من خواسته‌اید نمک نشناسانه قد علم نکنم: اگر مشکل شما با من همین است خیالتان کاملاً راحت باشد، که من در برابر هیچکس قد علم نکرده‌ام و اهل تنافس نیستم وگرنه طور دیگری زندگی می‌کردم. اما در برابر حقیقت متعهد هستم و آنچه را حقیقت تشخیص دهم در حد امکان بیان می‌کنم و در مقام عمل هم بر آن پای می‌فشارم. از حمله‌هائی که در این راه علیه من انجام می‌شود دفاع می‌کنم و این وظیفه اخلاقی من است. من از نقدهای علمی از صمیم قلب استقبال می‌کنم و از آنها می‌آموزم و از ناقدان سپاسگزار می‌شوم. شما هم بیایید به جای درانداختن و اشاعه جدل‌های بی‌ثمر ولی عوام‌پسند، سطح گفتمان خودتان را با جهان معاصر هماهنگ کنید و به رشد و تعالی فرهنگی مسلمانان در عصر حاضر یاری رسانید و بر عوام نگاهداشتن مردم اصرار نورزید.

پس از همه این‌ها یادآور می‌شوم که مدعای اصلی سخنرانی این‌جانب در اصفهان این بود که می‌توان هم مسلمان بود و هم با حقوق بشر زندگی کرد. بهتر نبود شما و سایر آقایان معترض به جای جنجال انگیختن دربارۀ مطالب حاشیه‌ای به محتوای اصلی آن سخنرانی می‌پرداختید و در آن باره سخن می‌گفتید؟ آیا بحث حقوق بشر و دفاع از آزادی و عدالت و کرامت انسان در نظر آقایان، آن قدر حقیر و ناچیز است که باید به کلی مسکوت گذاشته شود؟!

در پایان این نامه توجه جنابعالی را به آیه شریفه ذیل جلب می‌کنم:

«و لا تقف ما لیس لک به علم انّ السمعُ و البصرَ و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤلاً» (قرآن36/17)

محمد مجتهد شبستری

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

 

geert.jpgدر هشت فروردین یعنی 27 مارس 2008 سایت لایو-لیک  مبادرت به پخش فیلمی به نام گیرت ویلدرز نمود. این فیلم که بر مبنای نفرت ویلدرز از اسلام ساخته شده است به عنوان یک فیلم ضد اسلام سر و صدای زیادی ایجاد کرد. در ادامه می خواهیم کمی درباره این فیلم صحبت کنیم.

  • فیلم

فیلم کلا دارای دو قسمت است. یک قسمت مربوط به خشونت­طلبی مسلمانان است و قست دوم مربوط به مسلمانان در اروپا.

در قسمت اول به طور تناوبی ما شاهد این هستیم که آیاتی از قرآن بیان می­شود و با پخش صحنه­های ناراحت­کننده ، خشونت صحنه­ها را به آیات مرتبط می­داند. برای مثال در قسمتی آیاتی با این مضمون بیان می شود که با دشمنان خدا دشمن باشید و سپس صحنه برخورد هواپیما به برجهای دوقلو را می بینیم. بیننده با دیدن این صحنه ها گمان می برد که منظور قرآن کشتن مردم بیگناه برجهای دوقلو بوده است در حالی که به واقع این طور نیست. طبیعی است نمی توان رفتار یک تندروی مسلمان را که در اینجا تروریست های عامل این حرکت است به اسلام مرتبط دانست و از این دین الهی ایراد گرفت.

در قسمت دوم فیلم ، شاهد سخنرانی ها، خشونتها، دشمنی با دیگر ادیان از سوی بزرگان دین مخصوصا افراطیون و غیره هستیم. در این صحنه ها همچنین ما شاهد سخنرانی رئیس جمهور هستیم که وعده پیروزی اسلام را بر کل جهان را می دهد. از دیگر رهبران جهان نیز در این فیلم صحنه هایی نشان داده می شود.

اما باید تا آخر این فیلم 16 دقیقه ای نشست تا بتوان صحنه جنجال بر انگیز فیلم را دید. درست قبل از این که در تیتراژ میگوید «دولت می خواهد که شما به اسلام احترام بگذارید اما اسلام برای شما احترامی قائل نیست.» و قبل از اینکه  در تیتراژ پایانی فیلم پیامهایی در باره اینکه باید ایدئولوژی اسلامی را شکست داد همانطور که ایدئولوژی کمونیستی شکست داده شد نشان داده شود یکی از صحنه های خاص فیلم نمایش داده می شود.

در این صحنه  نشان داده میشود که صفحه ای از قرآن به نشانه عامل خشونت پاره می گردد. اما در حالی که تظاهر به پاره کردن صفحه می شود صفحه تیره می شود و تصویر محو می شود. در تاریکی صدای پاره کردن به گوش می رسد و سپس در تیتراژ بعد می گوید «صدایی که شنیدید صدای پاره کردن صفحه‌ای از کتاب شماره‌های تلفن بود.»

  • گیرت ویلدرز

ویلدرز متولد 1963 در هلند از سال 1998 نماینده مجلس در هلند است. گیلدرز از اول این کاره نبود. اول یک دوره بیمه سلامت گذرانده بود و با آن کار می کرد تا این که در سال 1990 فریتز بولکشتاین ( سایت رسمی ) او را مدیر دفتر خود کرد.

frits-bolkestein.jpgا

ین جناب فریتز همان است که توانست صد هزار نفر در 19 مارس 2005 از خانه ها بکشد بیرون تا بر علیه بخشنامه ایالتی­اش تضاهرات کنند ( منبع خبر )

180px-bolkestein.gif

  این آقا به همراه ویلدرز یک برنامه سفر به ایران را هم پیاده کردند.

گیرت ویلدرز در ویکیپدیا - وبلاگ رسمی گیرت ویلدرز

 

  • ویلدرز و قرآن

ویلدرز در سال 2007 یک نامه در روزنامه ولسکرانت چاپ نمود ( متن مقاله به زبان آلمانی ) که در جمله اول آن قرآن را کتابی فاشیستی خواند و  آنرا با کتاب نبرد من هیتلر ( اطلاعات بیشتر درباره این کتاب ) مشابه خواند. او می گوید قرآن کتابی است که نفرت را بر می انگیزد و به قتل تشویق می کند پس بنابراین در قانون ما جایی ندارد. ( منبع

 

دیگران چه نظری دارند؟

این ویدیو در ایران با واکنش بسیار گسترده ای روبرو شد. البته اینبار بیشتر در سطح نت. به شخصه واکنشی را در رسانه های داخلی ندیدم. برای همین اینجا با هم چند تا از آنواکنشها را مرور می کنیم.

 

آرش نویسنده وبلاگ کمانگیر در مطلبی تحت عنوان اسلام، نسخه گانگستری می گوید:

«ویدئوی گیرت ویلدرز ممکنه این موضوع رو روشن تر کنه، انگار اصلا نیازی هست به روشن تر شدن این موضوع، اما راه حلی ارایه نمی ده. در نهایت بنظر می رسه این ویدئو ساخته شده برای ایراد اظهار نظرهای نژاد پرستانه ای نظیر اینکه جمعیت مسلمان اروپا افزایش پیدا کرده.»

آرش در ادامه می گوید:

«ویدئوی ویلدرز اما ایمان رو با رفتار مسلمانان خلط می کنه و چیزی به دانش ما اضافه نمی کنه. در میانه کشمکش باید بنشینیم و حرف بزنیم، این ویدئو و نظایرش اما فقط آتش دعوا رو شدت می دن.»

اما نکته اینجاست که آرش در جایی در همان متن می گوید:

«ترجمه قسمتهای فارسی دقیق ه و نتونستم از ترجمه قسمتهای عربی ایرادی بگیرم. »

این در حالی است که رادیو زمانه در مطلبی به نام نمایش فیلم ضد اسلامی “فتنه” در اینترنت از قول اسلام شناسی به نام برخن می گوید:

«ترجمه‌های آیات چندان دقیق نیست و در بیشتر موارد توجهی به پیش‌زمینه نزول آیات نشده است. »

 

برای من سوال است که آیا آرش به پیش زمینه نزول آیات که اصطلاحا به شان نزول نامیده می شود در ترجمه ها دقت کرده است؟ یعنی آیا این ترجمه های ارائه شده در فیلم به پیش زمینه ها توجه دارد و یا فقط به قسمتهای دلخواه خود استناد کرده است و با بیان نکردن دیگر قسمتها به منظور اصلی لطمه زده است؟

با یک مثال سعی می کنم منظورم را برسانم. من می گویم که اگر شما این کار را بکنید ( مثلا به کسی آسیب برسانید ) شما بد هستید. حال اگر کسی بگوید که نویسنده گفت شما بد هستید مسلما در بیان واقعیت کوتاهی کرده است. اگر این چنین باشد و کوتاهی صورت گرفته باشد یک بحث است.

 

نکته ای که وجود دارد این است که فیلم کمی هم از عناصری مانند دروغ پردازی که بعدا اشتباه نامیده شد استفاده کرده است. برای نمونه می توان به مطلبی که در وبلاگ سوگیرو ( ببینید ) اشاره شد نام برد. نگاهی به عکسهای زیر بیاندازید.

در فیلم فتنه سعی می شود که بگوید این مؙ?د بویری است همان قاتل اما!

یکی عکس محمد بویری قاتل تندرویی است که به نام اسلام دست به قتل یک فیلمساز زده است و دیگری هم آنطور که در تصویر می بینید هم اوست در فیلم فتنه.

 

صلاؠالدین خواننده رپ هلندی مراکشی

اما واقعیت این است که تصویری که در فیلم می بینید کسی نیست جز صلاح الدین خواننده رپ هلندی!

این تخریب چهره خواننده مراکشی الاصل مسلما برای ویلدرز گران تمام خواهد شد چرا که برای همیشه از صلاح الدین چهره یک قاتل را به تصویر کشیده است و مسلما به هیچ عنوان نمی توان این اگر بشود گفت اشتباه را جبران کرد.

بحث دیگر این است که اگر هم واقعا این مسائل به صورت تمام نمای واقعیت بیان شده باشد همانطوری که آرش گفت فقط «آتش دعوا رو شدت میدن».

می بینید که فیلم در هر دو مورد اشتباه کرده است. از هر دیدی که به فیلم نگاه شود برخورد غلط را شاهد هستیم. طبیعی است که با بلند شدن آتش نبرد بین مسلمانانی که به تفاوت آنها با مسلمانان افراطی توجه نشده است دود این آتش به چشم هر دو طرف خواهد رفت. نمونه را می توانید در خبر سایت بی­بی­سی­پرشین جستجو کنید. در این خبر که با عنوان “نخست وزیر هلند فیلم انتقادی از اسلام را تقبیح کرد” آمده است

«دولت هلند کوشیده است از دیدگاه های افراطی آقای ویلدرز فاصله بگیرد تا از تکرار ماجرای انتشار کاریکاتورهای پیامبر اسلام در دانمارک جلوگیری شود»

همانطور که می بینید این فیلم نتوانسته است انتظارات کشور متبوع خود را برآورده کند.  آن هم برای فیلمی که تا ساعت 9 روز بعد 5 ملیون بار دیده شده است.

 

  • فتنه خوابید

فیلم فتنه از روی سرورهای سایت لایو لیک برداشته شد ( متن خبر )

 

این بار آرش با محکوم کردن برداشتن ویدیو می گوید «با توجه به اینکه میلیون ها نفر فتنه رو دیده اند، تهدید لایولیک حاصلی جز تایید پیام فیلم نداره.»  ( ببینید )

 

نکته اینجاست که ما به شدت شاهد ترس ایجاد شده هستیم. در این زمینه وزیر امور خارجه هلند می گوید: « نظرات آقای ویلدرز درخصوص اسلام به هیچ وجه دیدگاه و نظر دولت هلند نیست. در این بیانیه گفته شده که اسلام عنصر مهمی در تعیین هویت مسلمانان است و تهدید پنداشتن اسلام اشتباه است». این بیانیه افزوده که افراد مسئول خشونت و سرکوب هستند، نه ادیان. بیانیه وزارت خارجه هلند نقش مسلمانان در جامعه این کشور را مهم ارزیابی کرده و اشاره کرده که دو عضو دولت این کشور مسلمان هستند.در پایان این بیانیه گفته شده که این موضع دولت هلند به تمام کشورهای عضو کنفرانس اسلامی اعلام شده و انتظار می رود که این کشورها هم مسئولیت خود را در قبال حفاظت از شهروندان و نهادهای هلندی عملی کنند!

همزمان دفتر سازمان ملل متحد در کابل، پایتخت افغانستان، با انتشار اعلامیه ای گفته است که احترام به باورهای مذهبی و مقدسات دینی، از لازمه های آزادی رسانه هاست و در این مورد از اعلامیه روز گذشته پارلمان افغانستان حمایت کرده است.

تهیه فیلمی از سوی یک سیاستمدار هلندی و بازچاپ کاریکاتورهای پیامبر اسلام در دانمارک از سوی چندین کشور اسلامی، از جمله ایران و پاکستان محکوم شده است.

این اقدامات همچنین واکنش های تندی را ظرف روزهای اخیر در افغانستان به همراه داشته است. دبیرکل پیمان ناتو نیز از این موضوع ابراز نگرانی کرده که پخش این فیلم در هلند و بازچاپ کاریکاتورهای پیامبر اسلام در دانمارک، واکنش هایی را علیه سربازان این پیمان در افغانستان به همراه داشته باشد.

 

  • آخرین نکته و مهمترین نکته

در آخر حرفهایم می خواهم به این مسئله اشاره کنم که با بحث فتنه خوابید می خواستم به آن فکر کنید. ترس به وجود آمده به خوبی نشان می دهد که بعضی ها از مایی که نام مسلمانان داریم می ترسند. این ترس به خاطر اقدامات یک سری از افراطیون است که به نام اسلام دست به هر جنایتی می زنند. مسلما این روند به تیره شدن روابط ما با کشورهای دیگری منتهی می شود. این روند به هر حال به ضرر ماست و فکر می کنم در این زمینه همه ما متفق القول باشیم. پس این روند نباید ادامه پیدا کند. در همین حال هرگونه رفتار خشنی که ما بروز دهیم تائیدیه ای است بر این فیلم. ما تنها باید از در مهربانی و منطق رفتار کنیم. اگر بخواهیم جنگ کنیم باید با چه کسی جنگ کنیم؟ با گیرت ویلدرز؟ مسلما نه! یادمان باشد فیلم رمز داوینچی اکران شد و فروخت و بحث ایجاد کرد و تمام شد. بدون هیچگونه اقدام خشنی. و حالا همه مسیحیان باز هم مسیحی هستند. من از شما خوانندگان وبلاگ می پرسم آیا رفتار ما کمی افراطی نیست و ما کمی توجه اضافی نمی کنیم؟-

منبع: یک فتحی

چرا باید دینمان که مروج تساهل وسمحه است را این گونه معرفی کنیم ؟

۲-وقتی دین به تحجر رفت دیگران این گونه سواستفاده می کنند؟

۳-به جای سر بریدن و تصاویری از تئو ون گوگ نمی توانستیم جوابی محکم ودر خور شانش به او دهیم؟

۴-آیا ما داعیه اداره کردن دنیا را داریم توی تورم کشور خودمان مانده ایم ؟

امیدوارم بیشتر به سخنانمان توجه کنیم تا دستاویز دیگران نشود

فیلم فتنه با زیر نویس فارسی را اینجا دانلود کنید

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۲:۱۶ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |