a



وبلاگ های زیر در تاریخ های متفاوت برای شخصیت های  فرهنگی ومذهبی که مورد علاقه ام بوده است ایجاد شده است


وبلاگ شیخ جعفر مجتهدی ایجاد شد
 

ما بدون گریه بر حضرت سید الشهدا(علیه السلام) نمیتوانیم زنده بمانیم.
سالها گریه گردیم تا خودمان را از ما گرفتند.
چهل سال سرمان را بر روی دست گرفته ایم تا بفرمایند کجا تقدیم کنیم.
هر آینه که چشمانم را بر هم می نهم به همت مولایم همه عالم را مشاهده میکنم
(شیخ جعفر مجتهدی)
شیخ جعفر مجتهدی از اكابر عرفای زمان ما بود او سینه ای از عشق ابا عبدالله داشت ودر ششم بهمن ماه سال هفتاد وچهار به سرای باقی رحل اقامت كرد امروز درست بعد از یازده سال ودر ایام سوگواری ابا عبدالله در ششم محرم الحرام هزار چهار صد بیست و هشت این وبلاگ به یاد آن عزیز ایجاد می شود روحش شاد و امید که از کراماتش بهرمند شویم.انشاء الله تعالی( ششم بهمن ماه هشتاد و پنچ)

ارادتمند آن عزیز فریدون كدخدایی
برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط فریدون کدخدایی | پستوی نظرات

وبلاگ نظام وفا ایجاد شد


استاد نظام وفا در سال در سال ۱۲۶۷ خورشیدی در آران به دنیا آمد او شاعری توانا بود که توانست شاگردان بزرگی را تربیت کند نظام وفا غزل سرایی بود كه نیما یوشیج مبدع شعر نو "افسانه" را به او تقدیم كرد وخود را وام دار وی می داند
در شهرستان آران و بیدگل بعد از چندین سال از مرگ وی یک خیابان به نام او رقم خورد ولی متاسفانه با بی سلیقگی وعدم درایت فرهنگی بعضی از افراد نام این خیابان قرار است به کج فهمی و بدفهمی حذف شود این وبلاگ برای شناساندن افکار و اشعار  نظام وفا ایجاد شده است امید است بازدیدگندگان محترم جهت نشر افکار و آثار وی عکس، مقاله یا مطلبی دارند جهت درج در وبلاگ فوق ارسال دارند

برچسب‌ها: فریدون کدخدایی آرانی


وبلاگ اللهیار صالح ایجاد شد

http://b-beyzaei.blogfa.com/






من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند. سعی کنیم که اولاً: انسان‌ها هرچه بیشتر با حقیقت مواجهه یابند، به حقایق هرچه بیشتری دست یابند؛ ثانیاً هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاً هرچه بیشتر به نیکی و نیکوکاری بگرایند و برای تحقّق این سه هدف از هرچه سودمند می‌تواند بود بهره‌مند گردند، از دین گرفته تا علم، فلسفه، موسیقی، هنر، ادبیات و همه دستاوردهای بشری دیگر
استاد مصطفی ملکیان

http://malakeyan.blogfa.com/




برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی |


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

ولادت :

جناب شيخ جعفر مجتهدي در اول بهمن ماه 1303 هـ.ش در خانواده‌اي متدين و مرفه در شهر تبريز ديده به جهان گشودند.خانواده‌اي كه از نظر نجابت و اصالت جزء خانواده‌هاي مشهور آن سامان به شمار مي‌آمد. پدر ايشان جناب حاج ميرزا يوسف از دلباختگان آستان ولايتمدار قبله العشاق ، حضرت سيدالشهداء (عليه‌السلام) بودند، تا جايي كه مكرر قافله سالاري زائرين كربلاي معلي را از تبريز به عهده مي‌گرفته و خرج زوار تهي‌دست دل شكسته را خود عهده‌دار مي‌شدند و در طول مسير حراست اين قافله با دو شير تربيت شده بود كه در ابتدا و انتهاي آن حركت مي‌كردند و زوار امام حسين (عليه‌السلام) را سلامت به مقصد مي‌رساندند.ايشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج ميرزا يوسف، تحت كفالت و سرپرستي مادر بزرگوارشان، آن بانوي علويه قرار گرفتند.از همان اوان خردسالي به خاطر فطرت پاک و زلالي که داشتند بارها در عالم رؤيا مورد عنايات حضرت صديقه طاهره(س) و ساير حضرات معصومين (عليهم السلام ) قرار مي گيرند .

 

تحول :

ايشان مي فرمودند :

 از همان سنين نوجواني علاقه عجيبي به تزکيه نفس داشتم و شروع به تهذيب نفس و خودسازي و تقويت اراده نمودم و در قبرستان متروكه شهر تبريز كه يكي از قبرستانهاي بسيار مخوف ايران به شمار مي‌رود و رعب و وحشت عجيبي بعد از استيلاي شب به خود مي‌گيرد، قبري حفر نموده و در آن شب را تا صبح به ذکر حضرت باري مي پرداختم چون بسيار دوست داشتم به بينوايان و مستمندان كمك كرده و زندگي آنها را از فقر و تنگدستي نجات بخشم، سعي و تلاش بسياري مي‌نمودم تا معماي لاينحل كيميا به دست من حل گردد، لذا قسمتي از سرمايه پدري را در اين راه صرف نمودم ولي به نتيجه‌اي نرسيدم، اما چون اين كوشش من همراه با توسلات شديد بود، يك روز ناگهان هاتف غيبي به من ندا در داد:

جعفر؛ كيميا، محبت ما اهل بيت عصمت و طهارت است، اگر کيمياي واقعي مي خواهي بسم الله اين راه و اين شما .

با شنيدن آن نداي غيبي هدف و مسير زندگيم بكلي دگرگون شده و بر آن شدم تا به جاي تسخير جن و انس و ملك و اكتساب كيميا به دنبال حقيقت هميشه جاويد و پاينده، يعني محبت و دوستي ائمه اطهار (عليهم‌السلام) بروم.

 

هجرت به عراق :

ايشان مي فرمودند :

بي‌قراري عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بي‌تاب و حيران اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) شدم كه لحظه‌اي نمي‌توانستم در منزل و شهر خود باقي بمانم ، لذا صبح روز بعد پشت پايي به همه چيز زده و بعد از خداحافظي با حالتي آشفته و پاي برهنه از تبريز به قصد كربلاي معلي حركت كرده و از مرز خسروي وارد خاك عراق شدم.در اولين ايستگاه بازرسي، مأموران حكومتي عراق به خاطر نداشتن جواز ورود، مرا به عنوان جاسوس دستگير و به زندان انداختند.چندين ماه در زندان بودم و در آن جا شور و حالي كه نسبت به ائمه اطهار (عليهم‌السلام) داشتم را ادامه داده ودائماً در حال توسل بودم و استخلاص خود را از حضرت امير و آقا امام حسين (عليهما السلام) تقاضا مي‌كردم البته از همان روز اول تا آخر ، دائماً و در تمام حالات نظر آقا حضرت اباالفضل العباس (عليه‌السلام) بر من بود كم‌كم در اثر آن توسلات و رياضتهاي اجباري كه در زندان بر من وارد مي‌شد، روحم صفاي خاصي به خود گرفت، بطوري كه رؤياهاي صادقي مي‌ديدم و فوراً به وقوع مي‌پيوست كه باعث قوت روح و اميدواري در من مي‌گشت.

 

اقامت در نجف :

ايشان در مورد اقامتشان در نجف مي فرمودند :شبي در خواب خدمت حضرت مولا علي (عليه‌السلام) مشرف شدم، ايشان فرمودند:

 جعفر؛ فردا بي‌گناهي تو ثابت گشته و آزاد خواهي شد، بايدبه نجف اشرف بيايي و با دست مباركشان به محلي اشاره كرده و فرمودند: در اين محل و نزد اين پيرمرد كفاش به پينه‌دوزي مي‌پردازي از دستمزدي که مي گيري قسمتي را هزينه خود ساز و مابقي را در پايان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در ميان معتکفان تقسيم کن .

صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد كرده و اجازه ورود به خاك عراق را دادند و بدين ترتيب راهي نجف اشرف شدم و در همان محلي كه حضرت اشاره فرموده بودند؛ نزد آن پيرمرد پاره دوز شروع به كار نمودم تا تمام انّيت‌ها و آرزوهاي نفساني كه ناشي از خود فراموشي و تجملات زندگي بود از بين برود،بعد از گذشته حدود يك سال اقامت در نجف روزي نامه‌اي از طرف برادرم كه در تبريز بود توسط شخصي به دستم رسيد كه در آن نوشته شده ‌بود از زماني كه شما به نجف رفته‌ايد اموال شما (كه عبارت بود از چندين باب مغازه در بهترين نقطه شهر تبريز و مستغلات ديگري كه از پدرم به ارث رسيده‌بود) در دست مستأجران مي‌باشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداري مي‌نمايند و مي‌گويند: بايداز طرف شخص مالك وكالت داشته باشيد تا حق الإجاره را به شما تحويل دهيم.با توجه به اينكه شما دور از وطن مي‌باشيد و نياز به پول داريد وكالتي براي من بفرستيد تا مال الاجاره‌ها را جمع نموده و برايتان بفرستم.

در اين هنگام متوجه شدم كه مورد امتحال بزرگي قرار گرفته‌ام؛ متحير ماندم كه چه كنم؟ آيا با اين اندك ناني كه از پينه‌دوزي به دست مي‌آورم ارتزاق كنم يا مجدداً به زندگي مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعي هم بلامانع و حلال بود برگردم؟با خود در جنگ و ستيز بودم و شيطان مرا وسوسه مي‌كرد، تا اينكه تصميم خود را گرفته و در پشت همان نامه براي برادرم نوشتم: عنايات حضرت اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفيض ايشان بهره‌مند مي‌باشم و ايشان هزينه زندگيم را كفايت كرده‌اند.كساني كه در تبريز مستأجر من مي‌باشند، اگر توان مالي داشتند در محل استيجاري به سر نمي‌بردند. لذا به موجب همين دست خط وكالت داريد تمام املاك متعلق به من را به نام مستأجران و در تملك ايشان درآوريد و خداي من هم بزرگ است.

و بدين ترتيب در يك لحظه تمام ثروت و دارائي خود را بخشيدم، چرا كه اعتقاد بر اين داشتم كه حضرت مولا علي (عليه‌السلام) مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور كه در اين مدت چه از نظر معنوي و چه از نظر مادي پذيرايي شاياني از من نموده‌اند در آينده هم همين گونه رفتار خواهند كرد.

 

امتحان بزرگ :

يك روز كه به حرم مطهر حضرت امير (عليه‌السلام) مشرف شده و در حين زيارت و توسل بودم، صداي حضرت مولا را شنيدم كه فرمودند:

شيخ جعفر، همين الان به مسجد سهله برو، چند نفر در آنجا مي‌باشند كه بايد از آنها دستگيري نمايي.

بنابر فرمايش حضرت فوراً به مسجد سهله رفتم، در مسجد بسته و ماشين بنز مدرني آنجا بود، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند، وقتي وارد آنجا شدم، ديدم سه نفر جوان با لباسهاي فاخر و مجلل در فراق حضرت بقيه الله مي‌گريند و بر روي خاكها مي‌غلتند، و يك نفر آنها هم از شدت گريه بي‌حال بر زمين افتاده است.نزدشان رفتم و آنها را دلداري داده و آرام نمودم، سپس همگي از مسجد خارج شديم و آنها سوار ماشين شدند.در اين هنگام متوجه شدم كه من هم بايد همراه با آنها بروم، لذا سوار ماشين شده و همراهشان رفتم، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتي از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند، و اين در شرايطي بود كه شش دختر جوان و بسيار زيبا در آنجا بودند.آنها پيوسته از من تقاضا مي‌كردند كه آنها را به عقد خود درآورم و پي در پي به انحاء مختلف و گوناگون در اين امر اصرار مي‌ورزيدند، با حضور اين دختران جوان چنان غافلگير شده بودم که براي لحظاتي خود را فراموش کردم ولي خيلي زود به خود آمدم و بر خويش نهيب زدم که:

 جعفر ! به چه مي انديشي مبادا شرم حضور از ادامه راه بازت دارد ؟ و با سکوت معني دار خود اين لعبتان را دلخوش داري !؟ و بعد ياد آوردم که مردان خدا به هنگام رويارويي با اين چنين صحنه هاي تکان دهنده اي از چه شيوه هايي استفاده مي کردند .

لذا با عزمي جزم دست رد بر سينه خواسته هاي آنان زده و امتناع ‌نمودم اما روزي چند بار مي‌مردم و زنده مي‌شدم تا اينكه پس از گذشت شش ماه از اين رياضت بسيار سخت و مجاهده عظيم و دشوار آن جوانها آمدند و متوجه شدند كه در اين مدت هيچ گونه خطايي از من سر نزده و در اين امتحان بزرگ موفق شده‌ام!!آنگاه مرا با كمال احترام به نجف برگرداندند.

 

اعتکاف در مسجد سهله :

در اينجا سلوک آقاي مجتهدي وارد مرحله حساسي مي شود و به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون مي گردند ، ايشان در اين مورد مي فرمودند :

در نجف به دستور حضرت مولا علي (عليه‌السلام) راهي مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم، در آنجا معتكف گرديدم و به جز تجديد وضو و تطهير از مسجد خارج نمي‌شدم.در پايان اين مدت از طرف حضرت امير (عليه‌السلام) و آقا امام زمان (روحي فداه) عنايت زيادي به من شد.

حاج كاظم سهلاوي يكي از خدام مسجد سهله مي‌باشند تعريف كردند:در مدتي كه آقاي مجتهدي در مسجد سهله معتكف بودند، با هيچ كس صحبت نمي‌كردند و دائم مشغول ذكر و فكر و توسل و گريه بودند، هيچ گاه تسبيح از دستشان جدا نمي‌شد و حالشان مثل حال شخص متحضر و كسي كه هر لحظه در حال جان دادن است بود.شبها را نمي‌خوابيدند و اگر كسي هم وارد حجره ايشان مي‌شد بيش از پنج دقيقه با او نمي‌نشسته و از حجره بيرون مي‌آمدند، اكثر اوقات در حال بكاء بودند و از خوف و حب خدا مي‌گريستند.آقاي مجتهدي بعد از تمام شدن اين مدت نزد ما آمده و فرمودند:

من ديگر از طرف حضرت ولي عصر (عليه‌السلام) مرخص شده و مي‌توانم اينجا را ترك كنم، آنچه بايستي از ناحيه ايشان به من برسد مرحمت شد.

 

ملاقات با حاج ملا آقا جان زنجاني :

در همين ايام ملاقات آقاي مجتهدي با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجاني در مسجد سهله رخ مي‌دهد:مرحوم حاج ملاآقاجان از عرفاي معروف و از متوسلين به ساحت مقدس حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به شمار مي‌رفته است و بطوري شيفته و منتظر آن حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشك مي‌ريخته كه جاي اشك بر صورت وي نمايان بوده‌است و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولي عصر (عليه‌السلام) تا حد جنون پيش مي‌رود بطوري كه به شيخ محمود مجنون ملقب مي‌گردد.سيره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بيت عصمت و طهارت (عليه‌السلام) و خدمت به خلق بوده‌است.ايشان مدتها در قم منزل حاج ميرزا تقي زرگري كه او هم از اهل الله بوده و از اوتاد بشمار مي‌رفته ساكن بوده‌اند.مرحوم حاج ملا آقاجان روزي به دوستان خود مي‌گويند مأمور شده‌ام به عتبات عراق بروم و اين آخرين سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگي را بدرود خواهم گفت و بدين ترتيب همراه با عده‌اي از ملازين خود راهي عتبات مي‌شوند.بعد از زيارت ائمه (عليهم ‌السلام) و جريانات عجيبي كه در اين مدت براي ايشان رخ مي‌دهد، به همراهان مي‌گويند: بايد شب جمعه به جهت امر مهمي به مسجد سهله بروم.دوستان همراه ايشان مي‌گويند شب جمعه به مسجد سهله رفتيم و در قسمت بالاي مسجد كه جاي نسبتاً خلوتي وجود داشت حلقه وار نشستيم در اين موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بي‌تابانه به اين طرف آن طرف نظر مي‌كردند و مي‌فرمودند:

منتظر جواني هستم كه بايد با او ملاقات كنم.

مرحوم قريشي كه يكي از همراهان بوده‌اند مي‌گفتند:در همين لحظات ناگهان درب يكي از حجره‌هاي مسجد باز شد و جواني بسيار خوش سيما و جذاب در حالي كه آفتابه‌اي در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حركت كرد.مرحوم حاج ملا‌ آفاجان به محض اينكه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند:

گمشده‌ام را پيدا كردم، اين همان كسي است كه در سير ، او را به من نشان داده‌اند.

از ايشان پرسيديم مگر اين جوان چه خصوصياتي دارد كه اينگونه شما را جذب كرده و بي‌تاب او هستيد؟!فرمودند: او شخصي است كه در اين جواني هم گوش باطنش مي‌شنود و هم چشم باطنش مي‌بيند! ملاحظه كنيد؛ و فوراً به صورت بسيار آرام و آهسته بطوري كه ما چند نفر هم كه نزديكشان نشسته بوديم به سختي صداي ايشان را شنيديم به زبان آذري فرمودند: (گل بورا گراخ بالام جان : بيا اينجا پسر جان ! تا تو را ببينم )در اين هنگام آن جوان كه آن سوي مسجد به درب خروجي رسيده بود و با ما خيلي فاصله داشت ناگهان در جاي خود ايستاد و آفتابه را روي زمين گذاشته و از ميان جمعيت به طرف ما حركت كرد، هنگامي كه به ما رسيد خدمت حاج ملا آقاجان سلام كرده و سپس گفت با من كاري داشتيد؟ امر بفرماييد، آنگاه جناب حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان فرمودند: ما را تنها بگذاريد كه من بايد با ايشان خلوت داشته باشم.و بدين گونه حدود مدت يك هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقاي مجتهدي بودند....

کساني که توفيق زيارت اين دو مرد خدا را داشته اند بر يک نکته اتفاق نظر دارند که مشي سلوکي اين دو بزرگوار در توسل به اهل بيت ( ع ) خلاصه مي شد و مسير سلوک خود را با پاي محبت و بال عشق طي مي کردند و در انتظار صدور حواله هاي غيبي مي نشستند تا به کساني که استحقاق دريافت آنها را دارند بسپارند ...

 

توفيق زيارت محبوب :

جناب مجتهدي پس از ديدار سرنوشت ساز خود با آن اعجوبه عرفان ، عازم نجف شده و در سايه عنايت حضرت مولي الموحدين علي ( ع ) به ادامه سير معنوي مي پردازند .پس از کسب اجازه از محضر آن حضرت با پاي پياده و قلبي شعله ور از عشق آتشين مولي الکونين حضرت ابي عبدالله الحسين ( ع ) به زيارت محبوب خود مي شتابند و با طمانينه اي که مولا علي ( ع ) در دل و جان اين عاشق بيقرار مستقر مي سازند تاب زيارت تربت سيد الشهدا را پيدا مي کنند و به مدت هفت سال در يکي از حجره هاي فوقاني صحن مطهر آقا ابا عبدالله رو به ايوان طلا سکونت مي کنند و روزها نيز در بازار بين الحرمين در محله قيصريه اخباري ها به شغل کفاشي سرگرم مي شوند و هر روز به زيارت دو طفلان حضرت مسلم (عليهم ‌السلام) مشرف مي‌شده‌اند.از قول ايشان نقل شده :

در ايامي كه در كربلاي معلي ساكن بودم هر روز صبح قبل از اينكه به محل كار خود بروم، كنار رود فرات رفته و به آب نگاه مي‌كردم و به ياد عطش و مصائبي كه در روز عاشورا بر امام حسين (عليه‌السلام) و اولاد و اصحابشان وارد شده بود مي‌گريستم ، سپس به حرم مطهر مشرف مي‌شدم و بعد از زيارت به صحن مبارك ‌رفته و در آنجا مشغول توسل و گريه مي‌شدم، آنگاه به محل كار خود مي‌رفتم.

آيت الله شيخ جواد كربلايي در اين رابطه نقل كردند:

زماني كه ما در كربلا مشرف بوديم مشاهده مي‌كرديم آقاي مجتهدي هر روز صبح بعد از زيارت به صحن مطهر مي‌آمد و با صداي بسيار جذاب و دلربا مشغول به توسل مي‌شدند به طوري كه تمام افراد مسخر ايشان گشته و به دورشان جمع مي‌شدند و وجود ايشان حرم مي‌شد.همچنين فرمودند: در بين عرفايي كه آنها را مشاهده كرده‌ام، مرحوم آيت الله آقاي حاج شيخ جواد انصاري همداني، در جلسات توسلي كه حضور داشتند، گرمايي به جلسه مي‌دادند و با وجود ايشان جلسه توسل گرمتر مي‌شد، اما هنگامي كه آقاي مجتهدي در جلسه توسلي حضور داشتند. جلسه را به آتش مي‌كشيدند و همگي را دگرگون مي‌ساختند.

ايراد آقاي مجتهدي بر اكثر عرفا اين بود كه توسلشان به ذوات مقدمس اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم ‌السلام) كم است.

آقاي مجتهدي مي‌فرمودند:

 « يك روز كه در حال تشرف به حرم مطهر حضرت اباعبدالله (عليه‌السلام) بودم در بين راه شخصي كه عالم به علم كيميا بود به من برخورد نمود و آن را به من داد، همينكه كيميا را از او تحويل گرفتم حالم منقلب گشته و به شدت شروع به گريه نمودم به طوري كه طاقت نياورده و سراسيمه به طرف رود فرات رفتم كيميا را در آب انداختم.بعد از آن رو به سوي گنبد مطهر حضرت سيدالشهداء (عليه‌السلام) نموده و عرض كردم؛ سيدي و مولاي، كيميا درد مرا دوا نمي‌كند، جعفر كيمياي محبت شما اهل بيت (عليهم‌السلام) را مي‌خواهد و در حالي كه به شدت گريه مي‌كردم به حرم مطهر مشرف شدم.بعد از اين واقعه حضرت اباعبدالله (عليه‌السلام) محبتهاي زيادي به من نمودند و اين واقعه نيز يكي از امتحانات بزرگي بود كه در طول سلوك برايم اتفاق افتاد. »

 

بازگشت به ايران :

آقاي مجتهدي پس از چندين سال اقامت در كربلاي معلي مجدداً به نجف اشرف مراجعت مي‌كنند اما پس ازمدتي اقامت در نجف اشرف، عبدالكريم قاسم بر ضد ملك فيصل، پادشاه عراق كودتا كرده و قتل و غارت شديدي در عراق رخ مي‌دهد، ايشان كه از اين اوضاع بسيار ناراحت بوده و رنج مي‌بردند از حضرت امير (عليه‌السلام) اجازه مراجعت به ايران را مي‌گيرند.و پاسخ مي شنوند :

پس از رفتن تو نوبت بازگشت تمام ايرانيان مقيم عراق نيز فرا خواهد رسيد و بايد با پاي پياده اين مسير را طي کني .

ايشان مي فرمودند :

 بدين ترتيب پياده از نجف اشرف به سوي كاظمين حركت كردم و پس از بيست و چهار ساعت به كاظمين رسيدم. بسيار خسته شده بودم، به حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) عرض كردم؛ آقا جان خسته شده‌ام، محبت كنيد و ماشيني برايم بفرستيد، هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناگهان يك ماشين از ماشينهاي حكومتي به من رسيد و مأموران حكومتي به علت نداشتن گذرنامه مرا دستگير كرده و همراه خود بردند، بنده هم از حضرت تشكر كردم كه برايم ماشين فرستادند، تا اينكه مرا به زندان كاظمين بردند.بعد از ورود به زندان متوجه شدم كه زنداني است بسيار شلوغ كه در آن دست و پاي زندانيان را هم با زنجيرهاي بسيار سنگين و قطوري بسته بودند و وضع بسيار اسف‌باري داشت، غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت و به ياد حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) و زندان هارون الرشيد (عليه اللعنه) افتادم و شديداً متوسل به آن حضرت شده و به ايشان عرض كردم: آقا جان! اين زنجيرها فقط در خور طاقت شماست واينها چنين طاقتي ندارند عنايتي بفرماييد.حضرت هم لطف كرده و عنايت فرمودند:

 تا فردا همه اهل زندان آزاد مي شوند .

بنده هم به زندانيان گفتم: آقا موسي بن جعفر (عليه‌السلام) محبت فرموده و فردا صبح همگي آزاد خواهيدشد. همچنين در بين زندانيان يك نفر اشتباهاً دستگير شده بود و قرار بود فردا اعدام گردد، و لذا بسيار بي‌تابي مي‌كرد، با گفتن اين مطلب بعضي از زندانيان شروع به خنديدن و مسخره كردن نموده و گفتند: اين شخص هنوز به زندان نيامده ديوانه شده‌است كه اين حرفها را مي‌زند.به هر ترتيب شب سپري شد، صبح روز بعد از طرف عبدالكريم قاسم به خاطر جشن پيروزي دركودتايش تمام زندانيان و حتي جواني هم كه قرار بود اعدام گردد آزاد شدند.سرانجام آقاي مجتهدي بعد از ورود به ايران و چند روز اقامت در كرمانشاه به تهران مي‌روند. با سکونت زودگذر ايشان در کرمانشاه ، ايلام و تبريز ، سلوک ايشان وارد مرحله جديدي مي شود .آقاي مجتهدي پيوسته در پي انجام اوامر حضرات معصومين (عليهم‌السلام) از اين شهر به آن شهر و از اين ديار به آن ديار هجرت مي‌كردند و بسياري از اوقات را در بيابانها به عبادت، توسل و چله نشيني مشغول بودند.

 

خانه بدوشي :

ايشان مي‌فرمودند:

زماني كه به دستور حضرت مولا قريب به بيست سال در بيابانها به سر مي‌بردم ، به دستور حضرات ائمه (عليهم‌السلام) شانزده مرتبه با پاي پياده به مشهد مقدس مشرف شده‌ام.

آقاي مجتهدي مي‌فرمودند:

 زماني كه در بيابانها ساكن بودم، هنگام توسل كلمه شريفه (ياحسين) را با انگشت روي خاك مي‌نوشتم و آنقدر مي‌گريستم تا اينكه كلمه يا حسين كه بر روي خاك نوشته بودم تبديل به گل مي‌شد و محو مي‌گشت، مجدداً آن نام مقدس را روي گلها مي‌نوشتم و به حدي گريه مي‌كردم كه بي‌تاب گشته و از هوش مي‌رفتم.ايشان فرمودند: يك روز عاشورا كه در بيابان بودم بسيار منقلب گشتم در اين هنگام خطاب به آسمان كرده و گفتم؛آسمان خجالت نكشيدي ناظر كشته شدن حضرت اباعبدالله (عليه‌السلام) بودي؟! سپس خطاب به زمين نموده و گفتم؛ اي زمين خجالت نكشيدي كه حسين فاطمه (عليهما السلام) را بر روي تو سر بريدند؟! و متصل يك خطاب به آسمان و يك خطاب به زمين مي‌كردم كه ناگهان ندايي آمد. جعفر از اينجا دور شو.وقتي از آن مكان فاصله گرفتم، آسمان درهم ريخت و صاعقه‌اي آتشبار به قطعه زميني كه به آن خطاب مي‌نمودم اصابت كرد و آنجا را شكافت.

اقامت ، بيماري و ماموريت جديد :

آقاي مجتهدي سرانجام پس از بيست سال خانه بدوشي به امر ائمه معصومين (عليهم‌السلام) به قم مشرف مي‌شوند و در منزل وقفي بسيار محقر و ساده‌اي ساكن مي‌گردند كه مدتي هم حاج فخر تهراني در يكي از اتاقهاي آن خانه ساكن مي‌شوند.ايشان حتي در قم هم كه مأمور به اقامت مي‌شوند از خود خانه‌اي نداشتند و عمري را خانه بدوش و آواره سپري نموده و در اين رابطه مي‌فرمودند:

سالها گريه كرديم تا خودمان را از ما گرفتند.

آقاي مجتهدي مي‌گفتند:

 حضرت فرموده‌اند كه ديگر شما را از سفر معاف كرده‌ايم و بايد هجده سال روي تخت بنشينيد.

ايشان هم طبق دستور حضرت در اين مدت در لباس بيماري به سر مي‌بردند ولي همچون قبل به انجام دستورات و فرمايشات حضرات معصومين (عليهم‌السلام) مشغول بوده و انجام امور را به افراد خاصي كه توفيق همنشيني با ايشان نصيبشان شده بود واگذار مي‌كردند. اگر چه در بعضي مواقع، ايشان با نيروي معنوي از لباس بيماري خارج شده و دستورات حضرت را شخصاً اجرا مي‌نمودند.گاهي از اوقات ناگهان بدون هيچ مقدمه‌اي حال آقاي مجتهدي دگرگون مي‌شد و مي‌فرمودند:

 بايد به بيمارستان برويم تا عده‌اي از دوستان حضرت كه در آنجا بستري هستند مرخص شوند.

ايشان به بيمارستان مي‌رفتند و بيماري اشخاص را به خود مي‌گرفتند تا آنها سالم شوند و مرخص گردند.ايشان در طول حيات طيبه خويش بيش از پنجاه و سه مرتبه به اتاق عمل رفتند و هر بار بدون اينكه ايشان را بيهوش كنند تحت عمل جراحي قرار مي‌گرفتند.آيت الله سيدعبدالكريم كشميري در اين رابطه گفتند:آقاي مجتهدي مي‌فرمودند:

 هر گاه مرا به اتاق عمل مي‌بردند و پزشكان بيهوشي مي‌خواستند مرا بيهوش كنند اجازه نمي دادم و سه مرتبه ذكر شريف نادعلي را مي‌خواندم و خود را بيهوش مي‌كردم.

آقاي مجتهدي در سالهاي آخر عمر شريف و پربركتشان از قم به مشهد مقدس عزيمت كرده و در جوار ملكوتي حضرت رضا (عليه‌السلام) ساكن مي‌گردند.ايشان هنگام عزيمت به شخصي از دوستان مي‌فرمايند:

 آقاي حسني؛ شاهد باشيد من هيچ چيز از خود ندارم و خدا مي‌داند كه اين پيراهن تنم هم عاريه‌اي است و همه چيزم را بخشيده‌ام.

بارها ديده مي‌شد كه آقاي مجتهدي تمام زندگيشان را يكمرتبه مي‌بخشيدند و با فقرا تقسيم مي‌نمودند به حدي كه كف خانه را هم جارو مي‌كردند و خود مدتها بر روي يك تكه گوني زندگي مي‌كرده و اين امر به دفعات در زندگي اين مرد الهي اتفاق افتاد و اين نبود مگر سخاوت و ابيت طبع و قطع دلبستگيهاي مادي.

 

وفات :

آقاي مجتهدي پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامن الحجج (عليه‌السلام) در تاريخ ششم ماه مبارك رمضان 1416 هـ . ق مطابق با 6/11/1374 هـ . ش هنگام ظهر روز جمعه دار فاني را وداع و روح ملكوتيشان عروج مي‌نمايد.ايشان سه ماه قبل از فوت به چند نفر از دوستانشان كه با ايشان حشر و نشر داشتند مي‌فرمايند:

خدا براي آخرين سلاله آل محمد (عليه‌السلام)، حضرت مهدي (عليه‌السلام) يك قرباني خواسته و از ما قبول نموده كه قرباني ايشان شويم، و گلوي ما در اين راه پاره مي‌شود.

آقاي حاج فتحعلي مي‌گفتند:هنگامي كه آقا اين مطلب را فرمودند، بي اختيار اين مطلب در ذهنم خطور كرد كه آقا وصيتي نكرده‌اند!به مجردي كه اين فكر از خاطرم گذشت آقا فرمودند:

آقا جان غلام وصيتي ندارد و همچون دفعات قبل اشاره مي‌فرمودند كه ما غلام حضرت سيدالشهداء (عليه‌السلام) هستيم.

باز بدون اختيار اين مطلب به ذهنم رسيد؛ پس آقا را در كجا دفن كنيم؟ كه مجدداً آقا رو به من كرده و گفتند:

حضرت رضا (عليه‌السلام) فرموده‌اند: الحمدالله تو فقير خودمان هستي، و ما خود، تو را كفايت مي‌كنيم، پايين پاي خودمان منزل توست.

و مرا در گوشه صحن مطهر، پايين پاي مبارك حضرت دفن مي‌نمايند.

چند روز بعد از سپري شدن اين مجلس مصادف بود با روز شهادت حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) و آقا به همين مناسبت در منزلي كه به سر مي‌بردند، مجلس سوگواري بر قرار مي‌نمايند و در حين مراسم به شدت تمام گريه مي‌كنند، اين حالت تا بعد از اتمام مراسم ادامه مي‌يابد.به طوري كه حالشان به حدي دگرگون مي‌شود كه ايشان را به بيمارستان صاحب الزمان (عليه‌السلام) مي‌برند و بعد از چند روز به بيمارستان امام رضا (عليه‌السلام) منتقل كرده و در اتاق (آي، سي، يو) بستري مي‌كنند.ايشان به مدت چهل روز در حالت كما (بيهوشي) به سر مي‌بردند اما در خلال اين مدت به صورت عجيبي حالات ظاهريشان تغيير مي‌كرده و با اينكه بسياري از اعضاي رييسيه ايشان از كار افتاده بوده، يكمرتبه با يك حركت به حال عادي بر مي‌گشته و مطلبي مي‌فرمودند و مجدداً‌ اعضاء از كار مي‌افتاده است.دكتر هاشميان، رييس بيمارستان امام رضا (عليه‌السلام) وخادم كشيك هشتم حضرت رضا (عليه‌السلام) و آقاي دكتر لطيفي نقل مي‌كردند:به قدري آقاي مجتهدي در اثر تزكيه روح، قوي بودند كه بخش روحي ايشان بر بخش جسمشان اشراف كامل داشت، بطوري كه بارها مشاهده مي‌كرديم ايشان به صورت اختياري بيمار شده و باز به اراده خويش بهبود مي‌يافتند.هنگامي كه ايشان دركما به سر مي‌بردند چهار علائم حتمي و حياتي مغز، قلب، كليه و ريه‌ها يكي پس از ديگري از كار مي‌افتاد اما لحظه‌اي بعد يكمرتبه تمام اعضا شروع به كار مي‌كرد و ايشان مطلبي مي‌فرمودند و مجدداً حالشان وخيم مي‌گشت.طبق گفته همراهان ايشان، يكي از مطالبي كه در حين كما فرمودند اين بود كه:

عاشق اگر رنگي از معشوق نگيرد در عشق خودش صادق نيست.

و پس از آن مجدداً در حالت كما فرو رفته و حالشان بسيار وخيم مي‌گردد، به حدي كه ديگر قادر به تنفس نبودند.هيأت پزشكي معالج ايشان مي‌گويند: آقا در شرايطي به سر مي‌برند كه ريه از كار افتاده و به جهت تنفس دادن ايشان راهي جز اينكه گلويشان را بريده واز آنجا دستگاه مخصوص تنفس را وارد ريه‌ها كنيم نيست.آقاي قرآن نويس كه همراه آقا بوده‌اند نقل مي‌كردند:وقتي اين پيشنهاد از طرف پزشكان داده شد مي‌خواستم بگويم خير، اما يكمرتبه و بي‌اختيار گفتم بله و اجازه دادم!به محض اينكه رضايت به اين كار بر زبانم جاري شد، هر چه مي‌خواستم ممانعت كنم، اختيار از من سلب شده بود و نمي‌توانستم حرفي بزنم!!بعد از آن به مجردي كه هيأت پزشكي با تيغ مخصوص گلوي مبارك آقا را بريدند. نور عجيب سبزرنگي اتاق را فرا گرفت و همزمان با آن، دستگاه مونيتور صوت ممتدي كشيده و سرانجام روح ملكوتي ايشان عروج نمود.و اين در حالي بود كه تمام محاسن آقا به خون گلويشان آغشته شده بود و در اينجا معناي كلام ايشان كه فرموده بودند:عاشق اگر رنگي از معشوق نگيرد در عشق خودش صادق نيست، تحقق يافت و محاسن ايشان مانند ارباب و مولايشان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه‌السلام) به خون گلويشان خضاب گشت...آنگاه پيكر مطهر آقا را از بيمارستان به منزل حاج آقا رضا قرآن نويس منتقل كرده و جهت غسل دادن مهيا مي‌كنند، اما كسي جرأت نمي‌كند ايشان را غسل دهد تا اينكه يكي از دوستان آقا كه شخص بسيار بزرگوار و اهل دل مي‌باشند، گلوي آقاي را كه در بيمارستان بريده شده بود شستشو مي‌دهند ولي ديگر نمي‌توانند ادامه دهند و بي‌اختيار دست از شستشو مي‌كشند، تا اينكه طبق پيشگويي خود آقا، جناب آقاي چايچي كه به جهت فوت ايشان از قزوين به مشهد آمده بودند از راه مي‌رسند و ايشان را غسل مي‌دهند.آقاي چايچي در اين رابطه مي‌گفتند:روزي يكي از دوستان از طرف آقاي مجتهدي پيامي براي من آورد كه سريعاً به قم بياييد، با شما كاري فوري دارم، بنده هم فوراً از قزوين به قم رفته و خدمت ايشان رسيدم، يكمرتبه به دلم افتاد كه آقا را به حمام ببرم، به ايشان عرض كردم آقاجان مايليد شما را به حمام ببرم؟ فرمودند: بله آقاجان؛هنگامي كه ايشان را به حمام بردم و در حال شستن بودم، فرمودند:

آقاي چايچي قربانت گردم، يك روزي هم مي‌آيد كه شما ما را مي‌شوييد، خيلي خوب بشوييد آقا جان؛ مثل همين امروز، كسي نمي‌تواند ما را بشويد.

عرض كردم اين حرفها چيست؟ جانم بقربان شما، و بالاخره آن روز گذشت و من مجدداً به قزوين مراجعت نمودم، تا اينكه چند سال بعد خبر رسيد كه آقاي مجتهدي دار فاني را وداع كرده‌اند.

با سختي خود را به مشهد رساندم، هنگامي كه به منزل آقاي قرآن نويس رفتم، ديدم همه دوستان جمع هستند ولي كسي جرأت نكرده است پيكر آقا را بشويد. همينكه چشمم به پيكر ايشان افتاد گفتم: قربانت گردم آقا جان كه چندين سال قبل، خوب امروز را مي‌ديديد، سپس مشغول به شستشو و غسل دادن بدن ايشان شدم .سپس پيكر شريف ايشان در ميان سيل اشك و آه انبوهي از مردم عزادار و قافله‌اي از سوز و گداز دوستان اهل دل و مشايعت روحانيت معظم به سوي حرم مطهر حضرت رضا (عليه‌السلام) تشييع شد و پس از برگزاري مراسم ويژه‌اي، كه هنگام فوت خدام حضرت انجام مي‌گيرد، حجت الإسلام حاج سيدحمزه موسوي بر پيكر ايشان نماز گزاردند و سرانجام در فضاي روح پرور و در جوار ملكوتي حرم مطهر، پايين پاي ارباب و مولايش در صحن نو (آزادي – قبل از کفشداري 9 ) حجره بيست و چهار به خاك سپرده شد كه اين رزق كريم بر ارباب نعيم گوارا باد.

هم اكنون نيز مزار شريف آن بهشتي سيرت مورد زيارت مردم، علماء و اهل دل مي‌باشد و مشتاقان طريق معرفت از روح بلند آن ملكوتي روان استمداد جسته و طلب توشه راه مي‌نمايند.

پاداش نماز ميت بر پيکر آقاي مجتهدي: جناب حاج باقر طلاييان تعريف كردند: چند روز بعد از رحلت آقاي مجتهدي در عالم رؤيا مشاهده نمودم حجت الإسلام آقاي حاج سيدحمزه موسوي كه نماز ميت بر پيكر مطهر آقاي مجتهدي خواندند، در يكي از غرفه‌هاي صحن مطهر رضوي نزديك به غرفه‌اي كه آقاي مجتهدي در آن مدفون مي‌باشند نشسته‌اند، نزد ايشان رفتم و بعد از سلام و احوال پرسي از ايشان سؤال كردم، شما در اينجا چه مي‌كنيد؟!ايشان فرمودند: بنده مسئول كل حرم مطهر شده‌ام.پرسيدم چگونه و زير نظر چه كسي؟!فرمودند: به خاطر نمازي كه بر بدن آقاي مجتهدي خواندم، آقا واسطه‌شده و اين منصب را از حضرت علي بن موسي الرضا (عليه‌السلام) برايم گرفتند و هم اكنون با وساطت آقاي مجتهدي زير نظر مستقيم خود حضرت رضا (عليه‌السلام) در حال خدمت مي‌باشم.

 

اشراف بعد از فوت :

از جمله مراسمي كه بعد از رحلت آقاي مجتهدي برگزار شد مراسم شب هفت ايشان بود كه در مسجد محمديه قم برگزار گرديد. كه بسيار مجلس استثنايي و غير قابل توصيفي بود و آن مجلس اصلاً به مراسم فاتحه شبيه نبود بلكه يك جلسه توسل پر شور و حال و عجيب بود كه اشراف روح آقاي مجتهدي در آن كاملاً مشهود بود و كساني كه در آن جلسه حضور داشتند معترف به اين مطلب بودند. و همچنين خادم مسجد محمديه اظهار داشت كه در سي سال اخير چنين مجلسي در اين مسجد بي سابقه بوده است.در آن شب واعظ شهير جناب حجـت الإسلام حاج شيخ مرتضي اعتماديان جهت منبر دعوت شده بودند و بيش از يك ساعت و نيم سخنراني و توسل پرشور و حال ايشان طول كشيد.ايشان نقل كردند:

 مدتي بعد از اين مراسم ديدم درب منزل را مي زنند ، وقتي درب را باز كردم، ديدم دو نفر ناشناسند، از من پرسيدند: آقاي اعتماديان شما هستيد؟ گفتم: بله، مجدداً پرسيدند: شما در مراسم شب هفت آقاي مجتهدي منبر رفته‌ايد؟ گفتم: بله.در اين موقع يكي از آنها پاكتي پول به من داد، سؤال كردم: جريان چيست؟ همان آقايي كه پاكت را به من داده بود، گفت:بنده ساكن تهران هستم و تعريف آقاي مجتهدي را خيلي شنيده بودم و بسيار آرزو داشتم كه ايشان را زيارت كنم، اما موفق نشدم تا اينكه خبر رحلت ايشان را شنيده و قلبم بسيار جريحه‌دار شد و از اينكه موفق نشده بودم ايشان را ببينم بشدت خود را سرزنش مي‌كردم، پس از گذشت هفتمين شب ارتحال ايشان، در عالم رؤيا خدمت آقا رسيدم و ايشان مطالبي به من فرمودند، از جمله در حالي كه به شخصي اشاره مي‌كردند، فرمودند:

 « ايشان در مجلس ما منبر رفته‌اند و كسي از ايشان تشكر نكرده ‌است. شما از ايشان تشكر كنيد. »

بنده در خواب مبلغ بيست هزار تومان به شما دادم، بعد از آن خواب به مدت يك هفته به دنبال آن بودم كه چه كسي در مراسم شب هفت آقاي مجتهدي منبر رفته است، تا اينكه نام شما را فهميدم و هم اكنون موفق شدم شما را پيدا كنم.آقاي اعتماديان مي‌گفتند: شخص همراه به عنوان تبرك مبلغ ده هزار تومان از پولي كه در دستم بود را گرفته و خود مبلغ صد هزار تومان به من داد كه جمعاً مبلغ صد و ده هزار تومان شد.اينجا بود كه از اين واقعه بسيار متأثر گشته و انگشت حيرت به دهان گرفتم كه بعد از وفات هم تا چه حد روح بلند آقاي مجتهدي حاضر و ناظر است كه از جزئي‌ترين امور آگاهي دارند و به سادگي از آن نمي‌گذرند!


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۸ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

از حكیم فرزانه آیت الله سیدعبدالكریم كشمیری نقل شد كه:
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت كوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.
با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز! این چه سؤالی است كه از ایشان می‌پرسی؟! ایشان كه فلسفه نخوانده‌اند.
جناب  جعفر آقا كه سر به زیر نشسته بودند بعد از كمی تأمل ناگهان سر خود را بلند كردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل كردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم كردند كه گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری كه باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.
آقای كشمیری می‌فرمودند: من كه استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.

 

سیره واقعی یک سالک الی الله

استاد مجاهدی حکایت جالبی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کنند :
هنگامی كه حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمكران و كوه خضر (= در نزدیكی‌های روستای جمكران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاكم بود و ایشان می فرمودند:

 مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی كه مسجد مقدس جمكران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می‌نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می‌دارد

برزمینی كه نشان كف پای تو بود              سال‌ها سجده صاحبنظران خواهدبود

كوه خضر نیز از اماكن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت می‌كردند و به دعا و توسل می‌پرداختند. آن سال تصمیم گرفته‌بودند كه اربعینی را در كوه خضر سپری كنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارك رمضان به كوه خضر رفتند و در اتاقی كه در آنجا بود ساكن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع كردند.

بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارك رمضان فرا رسید و جناب آقای مجتهدی فرموده بودند كه در آخرین روز ماه مبارك مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.
حجت الاسلام غروی از علاقه‌مندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسكونی ایشان درخیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود كه آمدند.

ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار كمی كه مصرف كرده بودند و نیز به علت شب زنده ‌داری‌ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تكیده شده ‌بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می‌رسید.

پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی كه در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین كه آن را باز كردند تا دست و روی خود را خشك كنند، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حال شان به خاطر مورچه‌ای بود كه در داخل دستمال دیده بودند!
 دستمال را آهسته جمع كرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند:

 « من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور كرده‌ام و آوارگی او را نمی‌توانم تحمل كنم! باید بروم! قبض او مرا آزار می‌دهد! »

دوستان هر چه اصرار كردند كه شما خسته‌اید و تازه از راه رسیده‌اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا كوه خضر همراهی كنیم، نپذیرفتند و فرمودند:

«  تاوان این غفلت، پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن است! »

حضرت آقای مجتهدی پیاده به كوه خضر رفتند و در جایی كه بیتوته می‌كردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.


 
وجود مشكلات به خاطر قطع صله رحم

آقای امیری می‌گفتند:
هنگامی كه خدمت آقای مجتهدی رسیدم به ایشان عرض كردم: مدتی است عیالم مریض می‌باشد و خود نیز دچار گرفتاری متعددی شده‌ام و به طور كلی زندگی نابسامانی پیدا كرده‌ام، اگر ممكن است دعایی بفرمایید تا گرفتاریهایم برطرف شود.
آقا تأملی كرده و فرمودند:

 بله، كسی كه رحمش را از خانه دور كند، این چیزها را هم دارد، پیر مردی از بستگانتان از شما دلگیر و ناراحت شده است، شما دل او را شكسته‌اید، او در آن حال آهی كشیده كه به سبب آن، گرفتاری به شما روی آورده‌است و تا هنگامی كه دل او را بدست نیاورید این گرفتاریها برطرف نخواهد شد و عیالتان روز به روز بدتر می‌شود.

آقای امیری می‌گفتند: هر چه در آن موقع فكر كردم چه كسی از من دل آزرده شده به نتیجه‌ای نرسیدم. وقتی به خانه رفتم مسأله را با عیالم در میان گذاشتم و او هم متوجه نشد. بالاخره آنقدر فكر كردیم تا اینكه پی بردیم جریان چیست.
قضیه از این قرار بود كه مدتی قبل پیر مردی درب منزل ما آمده و اظهار داشت: من از اقوام پدرتان هستم اما شما مرا نمی‌شناسید، اگر امكان دارد به من كمكی كنید.

بنده كه تا آن موقع او را ندیده بودم، گفتم: دروغ نگو، من تا بحال یكمرتبه هم تو را ندیده‌ام آنگاه درب را بر روی او بستم و او هم با ناراحتی بسیار آنجا را ترك كرد. وقتی متوجه شدم عیب كار از كجاست شروع به جستجو كردم و بعد از شناسایی آن پیرمرد فهمیدم راست می‌گفته و از اقوام دور ما محسوب می‌شود.

بالاخره به او كمك نموده و دل او را به دست آوردم و پس از آن زندگیم به حالت عادی بازگشت و گرفتاریهایم یكی پس از دیگری برطرف گردید و عیالم نیز سلامتیش را بدست آورد.

 


بدون گریه بر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نمی‌توانیم زنده بمانیم

جناب آقای حاج فتحعلی تعریف كردند:
در یكی از دفعاتی كه آقا مجتهدی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند تمام اطباء بالاتفاق به آقا گفتند: شما اصلاً نباید گریه كنید، و در غیر این صورت نابینا خواهید شد. آقا در جواب به آنها فرمودند:

« ما بدون گریه بر حضرت امام حسین (علیه‌السلام) نمی‌توانیم زنده بمانیم. »


 

 

هر چه دارم از ناحیه حضرت علی اصغر (علیه‌السلام) است

جناب آقای جلالی نقل كردند:
روزی درخدمت آقای مجتهدی بودم ایشان در حالی كه بسیار منقلب بودند، تعریف كردند:

چند سال پیش كه در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود كه نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم.
طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری و قمه زنی در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی كه داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده كردم. از جمله دیدم سقف اتاق شكافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود كه از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه كه چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیكه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند.
در همان حال به من فهماندند كه آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر (علیهما‌السلام) می‌باشند.
سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه كه دارم و به هر كجا كه رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و توسل به ایشان بوده است.

اینجا بود كه كلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یك جلسه توسل مبدل گشت...

 


 

دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی

جناب حاج فتحعلی نقل كردند:
هنگامی كه حضرت آیت الله گلپایگانی می‌خواستند به دیدن آقای مجتهدی بروند به ایشان می‌گویند: جناب آیت الله گلپایگانی می‌خواهند به دیدن شما بیایند.
آقای مجتهدی می‌فرمایند:

خیر، ایشان از سادات هستند و درست نیست به دیدن ما بیایند، ما به دیدن ایشان می‌رویم.

در همین موقع بطور ناگهانی حال آقای مجتهدی به حدی دگرگون شد كه ایشان را به بیمارستان آیت الله گلپایگانی بردیم ولی آقا اجازه نمی‌دادند طبیبی ایشان را معاینه كند.
وقتی آیت الله گلپایگانی متوجه شدند كه آقای مجتهدی در بیمارستان بستری هستند برای دیدن ایشان به آنجا آمدند. همین كه آقای مجتهدی آیت الله گلپایگانی را دیدند گفتند:

آقا جان همینكه چشم شما به ما افتاد، ما خوب شدیم،

 و از روی تخت بلند شدند و به منزل رفتند.
بعداً آقای مجتهدی فرمودند:

« ما به بیمارستان رفتیم كه آیت الله گلپایگانی كه می‌خواهند به دیدن ما بیایند زحمت نكشند و به منزل بیایند. »


 


 

او از ما اهل بیت است

آقای حاج فتحعلی از قول حاج میرزا تقی زرگری تعریف كردند:
یك روز كه در منزل نشسته بودم زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی درب را باز كردم، دیدم حضرت آیت الله مرعشی نجفی می‌باشند،
ایشان با حالتی شگفت زده فرمودند:

می‌دانید چه شده است؟

دیشب ائمه اطهار (علیهم ‌السلام) به من فرمودند:
كه ما مقام سیادت (منا اهل البیت) را به آقای مجتهدی داده‌ایم.

آقای زرگری می‌فرمودند بعد از شنیدن این مطلب نزد آقای مجتهدی رفته و مطلبی را كه آیت الله مرعشی گفته بودند، برایشان بازگو نمودم، آقا در حالی كه تبسمی بر لب داشتند، فرمودند:

مدتهاست كه این مقام را به ما مرحمت كرده‌اند، آقای مرعشی تازه دیشب متوجه شده‌اند.


 


 

به مقصد می‌رسانیم تا به مقصد برسیم

آقای حاج فتحعلی حكایت كردند:
روزی با آقای مجتهدی از كرج راهی تهران بودیم، در بین راه به سربازی برخورد كردیم. آقا فرمودند:

 او را سوار كنید.

 به امر ایشان او را سوار كرده تا اینكه به میدان آزادی در تهران رسیدیم. ما قصد داشتیم به خیابان ستارخان برویم و آن سرباز می‌خواست به پادگاه بی‌سیم عباس آباد برود و این دو مقصد حدود دو ساعت با هم اختلاف دارد لذا ابتدای خیابان آزادی توقف كردم تا او پیاده شود، در این هنگام آقا فرمودند:

آقا جان او را به مقصد برسانیم.

به ایشان عرض كردم:
 مسیر ما با او فرق دارد و اگر بخواهیم او را به مقصد برسانیم حدود دو ساعت طول می‌كشد.
ایشان فرمودند:

 اشكالی ندارد آقا جان ما این سرباز را به مقصد می‌رسانیم تا حضرت مولا (علیه‌السلام) انشاء الله ما را به مقصد برسانند

و سرانجام به دستور آقا آن سرباز را به مقصد رساندیم.

 


 

چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی

آقایان چایچی و بیگدلی نقل كردند:
آقای مجتهدی فرمودند:

 در ایام نوجوانی كه به مدرسه می‌رفتم در بین راه به فقرا كمك می‌كردم. یك روز كه از مدرسه بر می‌گشتم در بین راه پیرزنی را دیدم كه مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش كرد كه كمكش كنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حركت كرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز كرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، كه ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواسته‌هایی داریم كه اگر انجام ندهید كوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان می‌فرمودند:
یك لحظه تأمل كرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله‌هایی افتاد كه به بام منتهی می‌شد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینكه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یك یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی كه جنب خانه قرار داشت پرتاب كردم.
همینكه در حال سقوط بودم دو دست زیر كف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشته‌ام و هنوز روی آن دستها راه می‌روم...


 

جلوه حضرت امیر (علیه‌السلام)

آقای بیگدلی تعریف كردند:
روزی به عیادت آقای مجتهدی كه در بیمارستان ساسان تهران جهت عمل جراحی پروستات و كیسه صفرا بستری شده بودند رفتم. هنگامی كه خدمتشان رسیدم فرمودند:

آقا جان: اطلاع دارید چه شده است؟

عرض كردم خیر، مگر چه اتفاقی افتاده؟
فرمودند:

چند روز قبل شنیدم: جوان هجده ساله‌ای در طبقه بالا بستری است كه مبتلا به سرطان شده و قرار است او را عمل كنند،
پرسیدم اسم این جوان چیست؟ گفتند علی، گفتم: ایشان هم نام مولا علی (علیه‌السلام) باشد و سرطان داشته باشد؟ امكان ندارد، باید توسلی محضر مولا پیدا كرده و شفایش را بگیریم، آنگاه توسلی پیدا كردیم، در اثنای آن حضرت مولا علی (علیه‌السلام) در طبقه پنجم بیمارستان جلوه‌ای نمودند، بطوری كه نور عجیبی بیمارستان را روشن نموده و تمام پرسنل بیمارستان و بیماران، متوجه آن شدند و با این جلوه حضرت جوان سرطانی شفا یافت.

آنگاه به پرسنل بیمارستان گفتم: حضرت امیر (علیه‌السلام) این جوان  را شفا دادند و حتماً باید فردا قبل از عمل جراحی تحت معاینه پزشكان قرار گیرد، آنگه به اتاق عمل برود، روز بعد كه جوان را معاینه كردند، معلوم شد كه هیچ اثری از سرطان در بدن او باقی نمانده و در كمال صحت و سلامتی بسر می‌برد!


هنگامی كه رییس بیمارستان متوجه این ماجرا می‌شود می‌گوید اگر او سرطان را شفا می‌دهد چرا خودش به بیمارستان آمده و كیسه صفرا و پروستات كه دو عمل جراحی مهم است را انجام داده؟!
آنگاه نزد آقای مجتهدی آمده و با كمال بی‌ادبی و گستاخانه می‌گوید تو كه سرطان را شفا می‌دهی، چرا خودت در بیمارستان عمل كرده‌ای؟!

آقا هم به او می‌فرمایند:

چنانچه حضرت مولا علی (علیه‌السلام) به من اجازه دهند تمام بیماران این بیمارستان را كه هیچ، بلكه بیماران تمام بیمارستانهای موجود را با یك یاعلی شفا خواهم داد و سپس شروع كردند به خواندن این شعر از خواجه شیرازی:

به ولای تو كه گر بنده خویشم خوانی             از سر خواجگی كون و مكان برخیزم
 

 
عباس جان آب بیاور

حجت الإسلام اعتمادیان نقل كردند:
زمانی آقای مجتهدی در منزل یكی از رفقا برای ناهار دعوت شده بودند، هنگامی كه ایشان تشریف می‌آورند و صاحب خانه سفره غذا را پهن می‌كند متوجه می‌شود كه آب در سفره نمی‌باشد، در این موقع صاحب خانه به شخصی كه عباس نام داشت می‌گوید:
عباس جان آب بیاور.

به محض اینكه این جمله را می‌گوید، یكمرتبه آقای مجتهدی می‌فرمایند:

چه گفتید؟! عباس جان آب بیاور،

و چند مرتبه این جمله را تكرار كرده و به شدت منقلب می‌شوند و منتقل به روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل العباس (علیه‌السلام) می‌شوند و مجلس اطعام یكپارچه به عزا و گریه مبدل می‌شود و حاضرین تا مدتی به یاد سقای دشت كربلا می‌گریند.
 


جواب سلام خادم حرم حضرت علی ابن موسی الرضا – علیه السلام

آقای حمید حسنی‌طباطبایی تعریف می‌كردند:
در سفری كه حدود 35 سال پیش به مشهد داشتم، شنیدم كه حضرت آقای مجتهدی بعد از ظهرها به هنگام غروب ساعتی را در یكی از بقعه‌های باغ رضوان به سر می‌برند و من برای دیدن ایشان به آنجا رفتم.
مقبره، خیلی شلوغ بود و افراد زیادی در خدمت آقای مجتهدی بودند. متوجه شدم كه ایشان چشم خود را از در بقعه بر نمی‌دارند، انگار منتظر آمدن كسی هستند!
چند دقیقه‌ای گذشت و یكی از خادمان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) درحالی كه شال سبزی به كمر بسته بود و گلابدانی در دست داشت، وارد بقعه شد. آقای مجتهدی از جای برخاستند و با احترام او را در كنار خود نشاندند و بیش از اندازه او را مورد عنایت قرار دادند.
وقتی كه او رفت، به من فرمودند:

سید بزرگواری است و امام رضا (علیه السلام) به او لطف خاصی دارند و بعد قسم یاد كردند و فرمودند:
هر موقع كه ایشان به حرم رضوی مشرف می‌شود و به محضر امام سلام می‌كند، جواب سلام او را می‌دهند و من این را به گوش خود شنیده‌ام و حكایت نقل گفته دیگران نیست!
ولی آقای مجتهدی نفرمودند كه آن سید خادم، خودش هم جواب سلام امام را می‌شنود یا نه.

برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |

نصایحی از جناب شیخ جعفر مجتهدی(رحمت الله علیه)

باید به ائمه (علیهم ‌السلام) رجوع كرد
جناب حاج سیدجلال رییس‌السادات نقل كردند:
در ایامی كه آقای مجتهدی منزل ما تشریف داشتند، خانمی از اهالی تهران نزد من آمده و تقاضا كرد او را نزد آقای مجتهدی ببرم، هنگامی كه علت آن را از وی جویا شدم گفت قرار است چند روز دیگر به خاطر سرطان حنجره عمل جراحی كنم، اكنون خبردار شده‌ام كه شخصی با این نام در خانه شما تشریف دارند كه می‌توانند مریضها را شفا دهند، به این جهت می‌خواهم ایشان را ملاقات كنم.
بنده پیام او را به آقای مجتهدی رساندم و ایشان اجازه ورود دادند، هنگامی كه آن زن داخل خانه شد به محض دیدن آقا خود را بر روی خاك انداخت و شروع به گریه و زاری نمود و گفت؛ آقاجان دكترها جوابم داده‌اند و گفته‌اند هیچ راهی برای بهبودی وجود ندارد، اگر ممكن است دعایی بفرمایید، آقا كمی تأمل كرده، آنگاه فرمودند:
شما كه در جوار حضرت رضا (علیه‌السلام) هستید، چرا نزد من آمده‌اید؟ مگر من چه كاره هستم، به حضرت رجوع كنید و شفایتان را از ایشان بخواهید، آقا رئوف هستند، شما را شفا می‌دهند اما چون شما تا اینجا آمده‌اید از همین جا به حرم بروید و عرض حال كنید، من هم از حضرت شفای شما را طلب می‌كنم و اصلاً ناراحت نباشید زیرا نزد حضرت هستید.
سپس آن زن رفت و ایشان توسلی پیدا كردند، روز بعد به من فرمودند:
آقا سیدجلال می‌دانید چه شده‌است؟
عرض كردم خیر آقا جان.
گفتند:
حضرت عنایت كردند و خانمی را كه دیروز به اینجا آمده بود شفا دادند. اكنون شما به محل سكونت او بروید و بگویید: حضرت شما را شفا دادند و دیگر هیچ احتیاجی به عمل جراحی ندارید.
به آقا عرض كردم مسئله چیست؟ شما كه دیروز آن زن را رد كردید.
فرمودند:
اینها باید بدانند كه ما از حضرت می‌خواهیم آنها را شفا دهند و هیچكاره هستیم، این حضرت هستند كه آنها را شفا می‌دهند، مردم باید متوجه ائمه اطهار (علهیم السلام) باشند و بدانند كه تمام امور عالم به دست آن بزرگواران است.
جواز دل شكستن
جناب حاج فتحعلی تعریف كردند:
یك روز آقای دكتر ... نزد آقای مجتهدی آمده و گفت: آقا جان یك باب مغازه دارم كه آن را اجاره داده‌ام، اما موجر چند ماهی است كه از پرداخت اجاره آن خودداری كرده و می‌گوید استطاعت پرداخت مال الإجاره را ندارم، اجازه می دهید علیه او اقدام كنم؟
آقا سكوت كرده و حرفی نزدند، روز بعد كه آقای دكتر می‌خواست خدمت ایشان برسد به او اجازه ورود ندادند، و تا مدت یك هفته آقای دكتر می‌آمد ولی آقا او را نمی‌پذیرفتند. وقتی علت آن را از ایشان سؤال كردم، فرمودند:
بیست سال در بیابانها رفته و خانه به دوش صحراها بودیم تا مبادا دل كسی را بشكنیم و به كسی آزار برسانیم اكنون ایشان آمده است از ما جواز دل شكستن بگیرد.
به خاطر شیر قهر نكنید
جناب بیگدلی تعریف كردند:
در یكی از سفرهایی كه با خانواده به مشهد مقدس مشرف شده بودیم، روزی برای صبحانه مقداری شیر تهیه كرده و به منزل رفتم، اما طولی نكشید كه بین من و خانواده به خاطر شیر اختلافی پیش آمده و من بدون اینكه شیر را میل كنم با حالت قهرآمیز از منزل خارج شده و به طرف حرم مطهر براه افتادم.
در بین راه به مغازه آقا صادق بستنی فروش كه آقای مجتهدی گهگاهی به آنجا تشریف می‌بردند رسیدم از آقا صادق پرسیدم، آقا تشریف دارند؟
گفت: بله، من هم به مغازه وارد شده و نزد آقا رفتم، در همان لحظه ایشان فرمودند:
خوب است توسلی به حضرت پیدا كنیم، من هم شروع كردم به خواندن چند بیت شعر،
در همان بین آقای مجتهدی یكمرتبه از جا برخاستند و یك لیوان شیر از آقا صادق گرفته و به من دادند. آنگاه فرمودند:
آقا جان شما این لیوان شیر را میل كنید و هیچگاه به خاطر شیر با عیالتان قهر نكنید و فوراً این كدورت را برطرف نمایید.
مهربانی با مادر
جناب آقای میرزا هاشم‌زاده نقل كردند:
زمانی كه آقای مجتهدی در یكی از اتاقهای باغ رضوان مشهد بسر می‌بردند، یك روز صبح كه صبحانه تهیه كرده بودند، جوانی را همراه خود به آنجا آوردند و سه نفری صبحانه خوردیم، بعد از صرف صبحانه هنگامی كه آقا تشریف بردند، از آن جوان سؤال كردم، شما چگونه با آقا آشنا شدید و چه كار داشتید؟
گفت من بیكار بودم و فكر كردم این آقا در اینجا مشغول كار می‌باشند، لذا از ایشان خواستم كاری به من بدهند تا مشغول آن شوم، هنگامی كه این درخواست را نمودم به من فرمودند:
شما با مادرتان قهر كرده و به اینجا آمده‌اید، مگر صدای گریه او را نمی‌شنوید؟
همینكه این مطلب را فرمودند، دركمال تعجب صدای گریه مادرم را شنیدم و بسیار متأثر و متأسف شدم! سپس فرمودند:
در جیب خود سه تومان پول داری، این مبلغ را هم بگیر و بعد از صرف صبحانه به نزد مادرت برو و با او مهربانی كن و دیگر او را ناراحت نكن كه خسرالدنیا و الآخره خواهی شد.
دستگیری از اولاد حضرت زهرا (علیها‌السلام)
حجت الإسلام گل محمدی نقل كردند:
آقای مجتهدی می‌فرمودند:
زمانی كه در مشهد مقدس سكونت داشتم اطلاع پیدا كردم، سیدی از اولاد حضرت فاطمه زهرا (علیها‌السلام) در كنار خیابان چادری زده و با اهل و عیال خود در آن زندگی می‌كند، با شنیدن این خبر قرار و آرامش از من سلب شد، بعد از تفحص از علت این واقعه متوجه شدم كه این سید یك سال است به علت عدم توانایی مالی نتوانسته است مال الأجاره‌اش را پرداخت كند و صاحب خانه او را بیرون كرده است، و او به ناچار در كنارخیابان چادری زده و در آن زندگی می‌كند.
پس از اطلاع از این مطلب فوراً به سراغ صاحب خانه رفته و مال الأجاره‌ای كه عقب افتاده بود را پرداخت كردم، آنگاه منزلی به مدت یك سال اجاره نموده و هزینه یك سال اجاره را جلوتر پرداخت كردم، سپس نزد آن سید رفتم و كلید خانه را به او تحویل دادم و گفتم این خانه از طرف حضرت رضا (علیه‌السلام) می‌باشد و اجاره آن تا یك سال پرداخت شده و بعد از آن هم خدا بزرگ است، فقط خدا می‌داند در آن روز چقدر آن سید خوشحال شد، به طوری كه از فرط خوشحالی به شدت اشك شوق می‌ریخت.
همان شب در عالم خواب خدمت حضرت رضا (علیه‌السلام) مشرف شدم و آن جناب به پاس اینكه دل سیدی از اولاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به دست آورده‌بودم بسیار به من محبت كرده و علم كیمیا را به من آموختند.
آقای مجتهدی در حالی این حكایت را نقل می‌كردند كه به شدت می‌گریستند و به دوستان می‌فرمودند:
دل ، دل شكسته‌ای را به خاطر خدا آباد كردن آن هم به گونه‌ای كه دست چپ از دست راست باخبر نشود، از مهمترین اعمال سلوك الی الله می‌باشد.
صدها فرشته بوسه بر آن دست می‌زنند
كز كار خلق یك گره بسته واكند
تا آنجا كه در توان دارید در انجام این مهم سعی كنید تا خداوند هم در موقع اضطرار از شما دستگیری نماید.
سلام از طرف حضرت امیر (علیه‌السلام)
جناب آقای مصطفی حسنی می‌گفتند:
چندین سال قبل توسط اداره اوقاف تفسیری از قرآن به نام تفسیر نسفی به چاپ رسید كه در آن در ذیل آیه هفده سوره آل عمران از غاصبین حق مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) تمجید شده بود.
جناب آقای حاج غلامعلی فرجی كه از خادمان و دلسوختگان مخلص حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) می‌باشد با دیدن این مطلب تا شب بر مظلومیت حضرت امیر(علیه‌السلام) گریه می‌كردند و شب را نیز با ناراحتی به صبح می‌رسانند، هنگام صبح شخصی از طرف آقای مجتهدی نزد ایشان آمده و گفت آقا با شما كاری دارند، وقتی این عزیز دلسوخته خدمت آقای مجتهدی رسیده بودند ایشان به او می‌گویند:
بخاطر اینكه شما دیروز بر مظلومیت حضرت امیر (علیه‌السلام) زیاد گریه كردید از دیشب تا صبح حضرت مولا علی (علیه‌السلام) سه مرتبه به شما سلام رساندند.
اسم اعظم الهی
جناب آقای مصطفی حسنی نقل كردند:
هنگامیكه آقای مجتهدی در منزل آقای حاج فتحعلی اقامت داشتند، جهت دیدار از ایشان با عده‌ای از دوستان به قزوین سفر كردیم و به عنوان هدیه قالیچه‌ای كه بر روی آن نام مبارك «یا قائم آل محمد» نقش بسته بود را به همراه خود بردیم. هنگامی كه خدمت آقا رسیده و قالیچه را تقدیم نمودیم ایشان با ادب و احترام خاصی قالیچه را بوسیده و حکایتی را در خصوص اسم اعظم پروردگار بیان فرمودند.
آقای مجتهدی گفتند :
زمانی كه در نجف اشرف اقامت داشتم به حضرت مولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض كردم: یا مولی، اسم اعظم را به من عطا فرمایید. حضرت فرمودند:
شیخ جعفر، شما به مسجد كوفه بروید و در یكی از حجره‌ها بیست و یك شبانه روز اقامت كنید و به خادم مسجد بگویید كه روزها درب حجره را به روی شما بسته و شبها باز نماید. هر شب در صحن مسجد كنار استوانه میان مسجد در مقام حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بنشینید و به ذكر ... مشغول شوید. همچنین در طی این مدت غذای حیوانی نخورید و با كسی صحبت نكنید.
روزها و شبها یكی پس از دیگری می‌گذشت و در این بیست و یك شبانه روز به ریاضت و شب زنده‌داری خود ادامه می‌دادم و به دستور حضرت امیر (علیه السلام) كاملاً‌ عمل می‌كردم.
سرانجام شب بیست و یكم فرا رسید و مشغول ذكر بودم و تا نزدیكی‌های صبح از اسم اعظم خبری نشد.
به حضرت مولی عرض كردم: یا مولی، من طبق دستور شما وظایفم را انجام دادم!
در این هنگام ناگهان ستونی از نور از جانب آسمان به طرف همان استوانه‌ای كه من در كنار آن نشسته بودم، درخشش كرد و ندایی بلند شد كه؛
شیخ جعفر، «اسم ولیّ هر زمان اسم اعظم الهی است».
و با گفتن این قضیه، حالت عجیبی به ایشان دست داد و به شدت منقلب شدند و در همان حال به ما سفارش كردند كه :
قدر و ارزش خود را بدانید، شما كه در مسجد جمكران خدمت می‌كنید، توجه داشته باشید كه با اسم اعظم الهی روبرو هستید.
محبت جناب جعفر طیار (علیه‌السلام)
حجت الإسلام و المسلمین گل‌محمدی می‌گفتند:
یك روز آقای مجتهدی به من فرمودند:
جناب جعفر طیار (علیه‌السلام) به شما خیلی محبت دارند.
عرض كردم به چه مناسبت ایشان به من محبت دارند؟! فرمودند:
شما هر روز برای ایشان هدیه‌ای می‌فرستید
مجدداً سؤال كردم چه هدیه‌ای؟ فرمودند:
شما هر روز برای ایشان قرآن می‌خوانید
و مطلب همانطور بود كه آقا فرمودند.
بنده هر روز دو مرتبه «سوره یس» را قرائت می‌كردم و به حضرت جعفر طیار (علیه‌السلام) هدیه می‌نمودم و تا آن موقع جز خدا هیچ كس از این عمل خبر نداشت.
پاداش احسان به سادات
حجت الإسلام گل‌محمدی نقل كردند:
روزی در فصل زمستان هنگام خروج از منزل از شدت سرما دو عبا بر دوش انداختم در بین راه به سیدی از دوستان برخورد نموده و پس از اینكه مقداری از مسیر را با ایشان طی كردم متوجه شدم كه از سرما بخود می‌لرزد، فوراً یكی از آن دو عبا را كه بر دوشم بود و تازه تهیه كرده بودم به ایشان دادم.
بعد از ظهر همان روز كه به منزل آقای مجتهدی رفتم، ایشان نگاهی به من كرده و تبسمی نمودند. آنگاه فرمودند:
آقاجان، ائمه اطهار (علیهم‌السلام) به شما توجه دارند.
عرض كردم: من به غیر از معصیت و شرمندگی كاری نكرده‌ام.
فرمودند:
خیر آقاجان، اینطور نیست كه می‌فرمایید، شما كارهای خوبی انجام می‌دهید.
پرسیدم مثلا‌ً چه كاری؟ مجدداً تبسمی نموده و فرمودند:
شما به اولاد ایشان محبت دارید، بله، به یكی از اولاد ایشان محبت چشمگیری كرده‌اید، ائمه اطهار (علیهم‌السلام) هم در قبال آن به شما لطف دارند
آقای مجتهدی طوری صحبت می‌كردند كه گویا عبایی را كه به آن سید محترم داده بودم دیده بودند!!
تولی و تبری
جناب آقای بیگدلی نقل می‌كردند:
آقای مجیدی كه یكی از نوكران و خدمتگذاران به ساحت مقدسه بی‌بی دو عالم حضرت زهرا (علیها ‌السلام) بودند، در ایام عیدالزهراء مراسم جشن و سرور ترتیب می‌داده و با انجام كارهای ملیح و حركات شیرین مردم را به خنده در می‌آوردند و در آن ایام كسی به غیر از ایشان مراسمی برگزار نمی‌كرد.
روزی به آقای مجتهدی عرض كردم، آقای مجیدی كه هر سال مراسم عیدالزهراء برپا می‌كردند امسال از برگزاری آن صرف نظر كرده‌، اما در عالم رؤیا به زیارت حضرت زهراء (علیه‌السلام) مشرف شده و بی‌بی به ایشان دستور می‌فرمایند كه مراسم را برپا كند، هنگامی كه این مطلب را به آقا عرض كردم، فرمودند:
آقای مجیدی را نزد من بیاورید، می‌خواهم ایشان را ببینم.
وقتی كه پیغام آقای مجتهدی را به آقای مجیدی رساندم، با ذوق و شوق تمام خدمت آقا رسید و هنگام ورود مقابل ایشان از خود حركاتی نشان داد كه موجب خندیدن و مسرور گشتن آقا گردید، سپس آقای مجتهدی مبلغ بیست تومان كه در آن موقع مبلغ قابل توجهی بود به آقای مجیدی داده و فرمودند:
این پول حواله حضرت است بگیرید و هیچگاه دست از ارادت و خدمتگذاری برندارید و در جهت برگزاری مراسم عیدالزهراء بسیار تأكید فرمودند
در این هنگام آقای مجیدی شروع به گریه كرده و به من گفت آقای مجتهدی از كجا می‌دانستند كه من مبلغ بیست تومان قرض دارم؟!
امروز قبل از اینكه به منزل آقا بیایم به حرم حضرت معصومه (علیها‌السلام) مشرف شده و عرض كردم مبلغ بیست تومان بدهكار می‌باشم و آبرویم در خطر است و از این موضوع غیر از من و بی‌بی هیچكس خبر نداشت، اكنون متحیرم كه چگونه آقای مجتهدی از این مطلب باخبر شده‌اند؟!
آقای بیگدلی می‌گفتند: به آقای مجیدی گفتم: آقای مجتهدی دائماً با حضرت ائمه (علیهم‌السلام) در ارتباط هستند.
زیارت به نیابت مادر
جناب آقای یزدان پناه تعریف كردند:
چندین سال قبل كه می‌خواستم به پابوس حضرت رضا (علیه الاف التحیه و الثناء) مشرف شوم جهت خداحافظی نزد مادرم رفته و به ایشان گفتم: قصد زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) را دارم چه چیزی دوست دارید برای شما سوغات آورم؟
مادرم گفتند: چیزی جز سلامتی تو را نمی‌خواهم اما وقتی مشرف شدی یك زیارت به نیابت من بجا آور. بنده هم قبول نموده و به مشهد مقدس رفتم و پس از زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) خدمت آقای مجتهدی رسیدم، در آنجا به ایشان عرض كردم: آقاجان توجهی كنید تا حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) عنایتی فرمایند و گشایشی در كارهایم حاصل شود.
ایشان نگاهی به من كرده و فرمودند:
به یاد دارید وقتی می‌خواستید به مشهد بیایید، مادرتان چه گفت؟
عرض كردم: خیر آقاجان چه گفت؟
فرمودند:
وقتی شما جهت خداحافظی نزد مادرتان رفتید و گفتید چه چیزی برایتان به سوغات آورم. گفتند: من سلامتی تو را می‌خواهم ولی یك زیارت به نیابت من بجا آور. شما سه روز است به مشهد آمده‌اید ولی زیارتی كه به نیابت مادرتان قبول نمودید را انجام نداده‌اید. این زیارت برای ایشان نوشته شده است و انجام آن بر عهده شما می‌باشد و گشایش كار شما به انجام فرمان مادر می‌باشد.
آقای یزدان پناه می‌گفتند: اتفاقاً آن روز مصادف بود با روز شهادت حضرت رضا (علیه‌السلام) و من در آن روز حضرت را به نیابت مادرم زیارت كردم و پس از آن مشكلات من یكی پس از دیگری حل شد.

منبع:www.salehin.com


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |