a


بلا خره توفيق يار شد با  زعفر جني  عكسي به يادگار گرفتم .

8 محرم الحرام / تعزيه نوش آباد


برچسب‌ها: فريدون كدخدايي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲:۵۹ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی |



شمر بن ذی الجوشن کسی بود که 16 بار پای پیاده به حج رفت اما حسین(علیه السلام) را کشت ... یه وقت بخودت مغرور نشی که نماز جماعتت و هر سال کربلات ترک نمی شه ..


برچسب‌ها: فريدون كدخدايي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۵:۱۲ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |


وبلاگ مو سسه پژوهش و نشر معارف دفاع مقدس آران وبیدگل من را بردند به سال62 ، وقتی با شهید علی ستاری در یک کلاس درس بودیم ایشان جوانی مودب و محجوب بودند. یادم نمی رود در درس رسم فنی که درس سختی  برای من بود بسیار اَشکال را دقیق و درست می کشیدند و فکر می کنم رسم ایشان در کلاس اول بود علي بین سال تحصیلی بود که درس و رسم ظاهری را رها کرد و درس و رسم دیگری را انتخاب کرد و بعد از مدت ها از آن سفر به خانه برگشت.
 یاد همه این عزیزان بخیر .....از دیگر هم کلاسی های ما ،شهید علی محمد برادران و شهید محمود حسامی بودند ، محمود ، محمود بود و بس  


برچسب‌ها: فريدون كدخدايي
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت ۸:۲۲ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی |


«چرا امام حسین را خلاصه‌اش می‌کنید توی شش ماه، چرا حبسش می‌کنید توی شش ماه زندگی‌اش، به خود خدا گزارشی که از آن شش ماه می‌دهند گزارش صحیح نیست، ولله العطیم گزارش صحیح نیست. امام حسین زبانش مو درآورد به این جامعه‌ای که در برابرش ایستاد از‌‌ همان دمی که از مدینه حرکت کرد مگر نمی‌گویند خواند«فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَّب» (پس با حالت بیم و ترس از شهر خارج شد.)
یعنی از دست حکومت فرار کرد. نه اینکه قیام کرد برای اینکه علیه یزید بجنگد. می‌خواست حفط امنیت خود و خاندانش را بکند. وقتی که می‌خواست حرکت کند، وقتی محمد حنیفه به پیش او می‌آید‌‌ همان وصیت نامه‌ای که انقدر بهش اصرار می‌کنند توی وصیت نامه اینه:
«أنّى لم أخرج أشراً و لا یطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انّما خرجت ُلطلب الاصلاح فى أمّة جدى أرید أن آمر بالمعرفو و أنهى عن المنکر و أسیر بسیرة جدّى و أبى على بن أبى طالب»
تا اینجاش را می‌گویند، بقیه‌اش رو نمی‌گویند. خب آن دنباله‌ هم جز همین هست:
«فمن قبلنى بقبول الحقّ فالله أولى بالحقّ و من ردّ على هذا أصبر حتّى یقضى الله بینى و بین القوم و هو خیرالحاکمین»
من کارم امر به معروف و نهی از منکر به مردم می‌گویم اگر مردم پذیرفتند صبر می‌کنم نه اینکه شمشیر می‌کشم. [ادامه میدهد]منم که دارم خارج می‌شم. (محمد حنفیه)می‌گوید خب چرا از مدینه خارج می‌شی؟ اینجا مسقط راس توست، اینجا قبر پدر توست، اینجا وطن توست. (امام حسین)می‌گوید من به اراده خودم خارج نمی‌شوم این قوم قصد جان من را کردند.
«انی اقصد مکة، فإن کانت بی‌امن، اقمت بها دائم» من دارم می‌روم به مکه. امام حسین چه جوری حرف بزند که من و شما بفهمیم. اگر امنیت داشتم در مکه همیشه میمانم در مکه خبر می‌دهند که می‌خواهند ترورت کنند و می‌خواهند حریم خدا را بشکنند. می‌گوید جان من ارزش این را ندارد که حریم خدا شکسته بشود. من از مکه خارج می‌شوم. در این فاصله کوفیان نامه نوشتند که اگر تو بیای اینجا ما امنیت تو را حفظ می‌کنیم، ضمنا شاید توانستیم و حاکم قرارت بدهیم. امام حسین برای حکومت نمی‌رفت. برای این می‌رفت که اگر بشود و آنجا امنیت داشته باشد امر به معروف و نهی از منکر بکند. وقتی می‌خواهد خارج بشود ابن عباس می‌گوید چرا از اینجا می‌روی می‌گوید این‌ها دارند این کار‌ها را می‌کنند می‌خواهند خون من را اینجا بریزند، به خاطر من حریم امن خدا را که گفته اینحا محل امن هست را بشکنند. من خارج می‌شوم از اینجا بیرون می‌روم . می‌گوید خب کجا می‌روی؟ (امام حسین) می‌گوید می‌روم در این رمل‌ها در این دره‌ها: «لحقت بالشعاب و الرمال، حتی انظر ما یکون.» تا ببینم چه اتفاقی می‌افتد.
در مصاف با سپاه حر دو بار سخنرانی می‌کند: وقت نماز ظهر وقت نماز عصر. می‌گوید اگر نمی‌خواهید ولم کنید بروم یک جای امنی تو این عالم، تو این زمین خدا پیدا کنم. از این مملکت خارج بشوم. می‌روم یک جایی که امنیت داشته باشم اما دست از امر به معروف و نهی از منکر هم بر نمی‌دارم.
همه خیال می‌کنند امر به معروف و نهی از منکر کردن یعنی شمشیر کشیدن یعنی جنگیدن یعنی خون ریختن. امام مجتبی به خاطر خون نریختن بین مسلمان‌ها‌‌ همان حکومتی که انقدر شیعه می‌گوید جز ذاتیات امامت است را واگذار می‌کند به کثیف‌ترین فرد خلقت در آن زمان؛ معاویه ابن ابی سفیان. برای حفظ دماء مسلمین.
فکر می‌کنید امام حسین غیر از اونه. غیر از اون سناریو را می‌خواهد عمل کند. آخر ما راجع به این‌ها چه می‌گوییم؟
امروز با این تفکر رایجی که هست را چه جوابی داریم بدهیم که از اولی که از مدینه خارج شد به جنگ یزید رفت؟ خب اگر این هست جواب امام حسین را شما به جای آن سپاه یزید بدهید. وقتی می‌گوید جلوی سپاه یزید ایستاد روز عاشورا اولین سخنرانی بلندش این هست. آنجایی که گفت مگه شما نامه ننوشتید، مگر شما دعوت نکردید، آخرش می‌گوید
«و کنتم لمقدمی کارهین» اگر شما از آمدن من ناراحتید. «فدعونی انصرف الی مامنی من الارض»‌‌ رهایم کنید که بروم یک جای امنی در این زمین خدا بتوانم پیدا کنم.
یک نفر می‌تواند انکار کند که این‌ها را نگفته؟ اگر گفته چطوری می‌شود با آن سناریویی که شما برایش چیده‌اید هماهنگش کرد؟ خیال می‌کنند اگر اما حسین به یک جای امنی می‌رفت وظیفه شرعی خودش را ترک می‌کرد. امام مجتبی وقتی حکومت را واگذار کرد مگر وظیفه اسلامی‌اش را انجام نداد؟ شما معتقدید او از وظیفه‌اش تخطی کرد؟ حاضر هستید همچین تهمتی بزنید؟ اگر نه قبول کنید که سید الشهدا هم می‌توانست‌‌ همین باشد.


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۳ ق.ظ توسط فریدون کدخدایی |




در اینجا قصد نداریم تاریخ واقعة كربلا را از سر بگیریم یا از چگونگی و حكمت این شهادت بحثی به میان آوریم. از نتایج اجتماعی و دینی آن نیز چیزی نمی‌گوئیم. می‌خواهیم این عمل روضه خوانی و عادت تعزیه‌داری را كه میان شیعیان معمول است و با وجود ضعف عقائد و قوت مخالف هنوز علمش بر پا و آوازش رسا است مطالعه كنیم ببینیم آیا طبقة جوان و متمدن مآب كشور كه بنظر تعجب و گاهی تمسخر به آن نگاه كرده این بساط سیاه پوش را ننگی برای جامعه می‌دانند، حق دارند یا راه خطا می پیمایند. پس اجازه دهید قبلاً قدری مقدمه بچینیم:

مردم را وقتی درست نگاه كنید خواهید دید اكثر آنها حتی بداندیشان زشت‌كردار در پس چهره خبیث و طبع حریص دارای حس نیك‌خواهی و سرشت كمال‌پرستی پاكی می باشند. مادامی كه با منافع شخصی درگیرند و به تأمین لوازم زندگانی مشغول آن طبیعت پوشیده است: بد می گویند، كینه می ورزند، حقوق اشخاص را فدای آمال خویش می كنند، و بالاخره چون حیوان درنده فاقد هرگونه احساسات لطیف انسانی می نمایند ولی وقتی تصادفاً منافع شخصی كنار می رود و اتفاق می افتد درباره محیط و كسان دور از خود ابراز حب و بغض كنند، آنجائی كه پای مال و مقام، اسم و علاقه در میان نیست اگر قضاوتی به زبان رانند یا احساسی در قلب نمایند ملاحظه می كنید قضاوتشان ساده و صاف می شود، حاضر به تفكر و تأمل شده در تشخیص خوب و بد كمتر تردید یا خطا می نمایند. باطناً نیز از عمل ناپسند انزجار داشته طبعاً طرفداری از حق می نمایند.

خصوصاً موقعی كه موضوع راجع به گذشته یا طرفین دعوی بازیگران یك افسانه باشد، می بینید اغلب اوقات و بلكه همیشه با شوق و حرارت خاصی طرفدار بیگناه و دشمن ظالم می شوند. این نكته را در سینماها چه درباره خود (كه البته آدم خوبی هستید) و چه درباره سایر تماشاچیان دیده‌اید. در قصه‌ها نیز به آن برخورد كرده‌اید.

پس در هر كس یك طینت پاك وجود دارد كه اصولاً حق جو و حق‌خواه است. روی این زمینه می بیند در كلیه داستانها و رمانها و فیلمها همه‌جا وصف پهلوانان و مدح نیكان است. هیچوقت آخر داستان به كامیابی مرد لئیم یا سعادتمندی زن كریه ختم نمی شود. همیشه تاج پیروزی را به سر صاحب حسن یا صاحب كمال می نهند و آخر حق را به كرسی می نشانند.

ملل حق‌شناس از تاریخ مدد گرفته، برای بزرگان دانش و پیشوایان فداكار مجسمه‌ها برپا می كنند. جشن صد ساله و هزارساله می گیرند و در كتب و مقالات نام آنها را دائماً بخاطر جوانان می آورند. این مجسمه‌ها و پانتئون‌ها و قصرهای تاریخی و موزه‌های اروپا مگر از این لحاظ چه فرقی با معابد قدیم یا امامزادگان و بقاع متبرك ما دارند؟ در هر دو جا نسل امروز به زیارت بزرگان نسل دیروز رفته یك مشت احساسات پاك و عقاید و افكار جاویدانی را كه در تمام اعصار استوار است می بیند احترام می كند، تقدیس می نماید و می پرستد.

همانطور كه برای تقویت عضلات بدن خود را وادار به حركت و ورزش می نمائیم و فكر ما برای تدبیر امور زندگانی محتاج به تعلیم گرفتن یعنی مشاهده و تجربه است، روح انسانی نیز ناگزیر به تحریكات اخلاقی و آشنائی با ارواح بزرگ است تا فداكاریها را بیند، بسنجد و بیاموزد و چون منظور اصلی كیفیت و نفس عمل است نه عامل آن در هر حال سرگذشت بزرگان خواه به صورت افسانه‌های شعری و میتولوژی باشد و خواه به صورت تاریخ جوانمردی به منزلة تمرین درسی دقیق است برای تعلیم بزرگواری.

مگر اساس روضه‌خوانیهای ما غیر از این است؟ به فرض كه بر قضایای كربلا شاخ و برگ‌‌های زیادی بسته باشند یا اصلا چنین واقعه‌ای در عالم رخ نداده یك تراژدی بیش نباشد، بالاخره چیست؟ تجسم یك مشت احساسات و فضائلی است كه به نظر هموطنان ما پسندیده می آید. سرتاسر تظاهرات حقانیت، شجاعت، شهامت، عزت نفس و بردباری است.

اطاعت و یاوری را كه به عالی ترین درجه امكان جمع شده است نمایش می دهد. اصحابی را وصف می كند كه نمونه انضباط بوده، اخلاص را به جان بازی رسانده با و جود یقین كامل به كشته شدن و ناكامی دنیا دست از پیشوای خود برنداشته در میدان شهادت بر هم سبقت می جویند. برای انهدام این قوم قلیل كه عظمت اراده و بلندی آرمان نیروی فوق‌العاده به آنها بخشیده است حریف هزارها مرد جنگی گسیل داشته.

خانواده‌ای را نشان می دهد كه خود مؤسس سلسله بوده، ملت عرب را از حال بردگی و درندگی به فرمانروایی دنیا سوق داده‌اند و حالا به عوض چشیدن میوه ریاست و بهره‌برداری فتوحات دست از عقیده مطلق حق برنداشته با تمام عفت و بزرگی كه برای ایشان فرض می شود خود را تسلیم زنجیر اسارت و تفویض شمشیر اهانت می نمایند. در نهایت سختی دست از شكیبائی و عزت نفس بر نمی دارند.

همانطوری كه برای شخص نامبرده رنج گنج میسر نمی شود، برای اقوام و ملل نیز هیچوقت ناداده شهید بقاء و عظمت حاصل نمی گردد. تمام افكار بزرگ دنیا با جوهر خون در صفحات قلوب بشر نگذشته شده، سقراط‌حكیم اگر به دست خود زهر حكومت را نمی نوشید تعلیماتش شهرة آفاق نمی شد. نشان صلیب كه علامت مشخصه مسیحیت شده، برای آن است كه انتشار مذهب عیسی «ع» را بسته به مصلوبیت او بود؛ گالیله ایتالیایی چون دم از گردش زمین زده حاضر به اقرار جهل نگردید خونش را ریختند. مگر انقلاب كبیر فرانسه و اعلامیه آزادی بشر كم شهید فدائی داد؟

بطور كلی بنای هر ایده بزرگ با استخوان‌های چند قربانی استوار گردیده است، زیرا طبیعت پدر مالدار بخیلی است كه نفایس دانش و حقایق حكمت خزینه خود را آسان و رایگان به اولاد خویش نمی دهد. بالای گنج بیكران نشسته خوش دارد كودكانش بسمت او بدوند. دست دراز كنند. شادی و شیرین‌زبانی ها كنند. بالاخره محروم برگردند. رنج و محنت برند تا گوشة از روزنه ذخائر را بنمایاند. دست از مال و جان برداشته دل و دین در راهش ببازند تا در كنار پذیرد. و تا جان شیرین در كف ننهند بكف دیگر گوهری نستانند.
این شهادت عالی ترین درجه مردانگی است و گرانبهاترین تحفه زندگان حق است كه نام شهید را با تجلیل بریم و روح ما به پرواز در آید. آیا باید خرده گرفت بر كسی كه استراحت نفس را كنار گذارده به استقبال مجلسی می رود كه در آنجا صحبت صفات عالی وصف افكار پاك شهیدان به میان باشد و خود را خدمتگذار سالكان راه حقیقت بخواند.

به فرض كه چنین اشخاص با چنین كیفیات سابقه تاریخی نداشته باشد آیا نظایر چنین احساسات هم در دنیا وجود نداشته؟ بفرض محبت رفتگان آن هم رفتگانی بقول شما مجعول یا بیگانه ناروا باشد و سرگذشت آنها آمیخته با هزاران پیرایه، آیا عشق به كمال و شنیدن كمالات قابل ملامت است؟

چه ضرر دارد سالی چند روز در برنامه اشتغالات فكری انسان مختصر انصراف حاصل شده از تعاقب مطامع مادی به سوی مدارج خالص‌تری موقتاً انحراف نماید. قدم در علمی غیر از علم خود پرستی و محیطی بالاتر از خواب و خوارك گذارد. اگر اهل شهامت است نمونه‌‌های بالاتر از خود ببیند. اگر گرفتار محنت است بداند كه تألمات شدیدتر هم قابل تحمل است. اگر در دستگاه حكومت عامل ستمكاری است شاید پند گیرد و شرم كند.

خوب حالا كسی كه در چنین مجلسی نشست و در مقابل آثار بزرگ روح انسانی حیران گردیده، چند لحظه خویشتن را فراموش كرد و آتش عشقش در اثر دمیدن هوای دوست (همان دوست باطنی طبیعی كه در نهاد تمام افراد بشر است و قبلا اشاره نمودیم) شعله‌ور گشت قلبش بطپیدن درآمد و چشمش نیمی در اثر حسرت نیمی در اثر شوق اشك باریدن گرفت، انسان جاهل موهوم پرستی است؟
و چون نیك به ایام عمر و اطوار جهان نگریسته گذشته و حال را پر از ناملایمات و غرق در جهل و فساد دید و یقین كرد كه تنها راه علاج دردهای شخصی و جامعه پیدایش، همان افكار حكومت، همان خصال است؛ فكرش بخطا رفته؟

البته وقتی حس كند چنین علم‌داران عدل و مظاهر علم را (حقیقی یا خیالی) لشكریان دیو سیرت یكی بعد از دیگری با قساوت تمام پاره پاره می ‌نمایند، دلش به درد می آید و جانش می سوزد خصوصاً اگر بیاد نظایر ستم و ناحقی كه به چشم دیده و به تن چشیده است بیفتد بنابراین اگر بشر باشد می گرید و می ‌نالد.


برچسب‌ها: فریدون کدخدایی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی |