آقای
رضایی می دانم هیچ چیز به اندازه از دست دادن یک جگر گوشه برای پدر و مادر
سخت نیست! راستی، شنیده ام دو روز است جسد فرزندت که در آمریکا به نام ( تام آندرسون
) تابعیت داشت را تحویلت نمی دهند سخت
است نه؟ در انتظار آخرین دیدار ماندن و سوختن ؟ می بینی چه دشوار است، چشم
به در ماندن تا برای آخرین بار بر گونه فرزند بوسه زدن و خداحافظی کردن
؟آیا درک می کنی که چه مادران و پدران جان سوخته ای که نه تنها نتوانستند
جسد
جگر گوشه هایشان را( که تو انها رامنحرفین
گول خورده نامیدی ) تحویل بگیرند بلکه با حسرت نشانی از عزیزان بیگناه
اعدام شده شان از این دنیا رفتند و تو... .
آقای
رضایی اگر این حرف ها رافرزند یک شخص عادی در سال 1377 با صدای آمریکا
عنوان می کرد پس از برگشت به ایران چه سرنوشتی در انتظارش بود !؟ می دانم
خوب می دانی چه سرنوشتی داشت ....بگذریم ....
شنیده ام، همسرت از ناراحتی
دارد دق مرگ میشود، آیا متوجه میشوی البته دور نمیرویم که مادر سهراب ها و
نداها چه پریشان حالی داشتند ؟ شاید حالاباورکنی که نیازی به بهشت و جهنمی
نیست و این دنیا خود صحنه دادگاهیست که قاضیش حاکم شرع نیست ..و خیلی بدان
های دیگر....با همه این حرف ها خدا صبرتان بدهد وروح آن مرحوم مشمول رحمت
الهی قرار گیرد
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت ۷:۴ ب.ظ توسط فریدون کدخدایی
|
... خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشدو در سپیده دمان زیباست . ابرها باران به نرمی می بارند . دشتها سبزند . گزندی نیست . شادی هست ؛ دیگران راست . آنک البرز ؛ بلند است و سر به آسمان می ساید و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما ؛ با لبخند زشت و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛