a
یک :
عیب بزرگ همه مصلحان جهانی در این است که گمان می کنند که فقط این شاه است که آدم بدی است. یک بار دیده نشده است که یک مصلح به نقد عیب های مردمی بپردازد که او قصد خلاص کردن آنها را از قید دیکتاتورها دارد. بازرگان کتاب های زیادی نوشته است .ولی شما همه کتاب های او را مو به مو بخوانید ، متوجه می شوید که اصلا به مردم خود نگفته است دروغ نگویید .یا نگفته است کتاب بخوانید . یا نگفته است اصلاح یک جامعه صرفا در گرو عوض شدن شاه نیست . یا نگفته است مردم خودشان هم می توانند بدون نقش شاه ،مسیر درستی برای زندگی خود بیابن
حیدر عنایتی / و ا ما بعد ...
۲۹/ دیماه / ۱۳۹۱
دو :
روشنفكران و مصلحان اجتماعي به جاي اينكه هميشه مجيز مردم را بگويند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژيم سياسي است. بايد از مجيزگويي مردم دست بردارند و به مردم بگوييم چون شما اينگونهايد حاكمان هم آنگونهاند.حاكمان زائيده اين فرهنگند جامعهاي كه فرهنگش اين باشد ناگزير سياستش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود. خطاست كه براي روشنفكران و مصلحان که بگوييم مردم هيچ عيب و نقصي ندارند چرا كه رژيم سياسي وليده مردم است و رژيم سياسي بهتر به فرهنگ بهتر نياز دارد.
مصطفی ملکیان
گنگ خواب دیده / امروز
متون یک ودو هرچند از نظر شکلی باهم می تواند همگن باشد ولی از نظر ماهوی تفاوت معناداری باهم دارند که نویسنده واما بعد می کوشد یکسانی را در آن به نمایش بگذارد متن اول ( متن نویسنده )از دو جهت قابل تامل است
1-مرحوم بازرگان نه روشنفکر بود ونه یک مصلح ! ویژیگی هایی که برای این دو واژه آمده است در خصایص آن بزرگوار نمی گنجد او یک اپوزیسیون سیاسی بود که کار حزبی هم می کرد و عموما کسی که کار حزبی کند را در عداد رو شنفکر نمی آورند البته این موارد عیبی هم بر او نیست واز شان آن عزیز کاسته نمی شود بازرگان منتقد جدی سیاسی بود البته باز بر خلاف نوشته آقای عنایتی که آورده اند (ولی شما همه کتاب های او را مو به مو بخوانید ، متوجه می شوید که اصلا به مردم خود نگفته است دروغ نگویید .) اتفاقا مرحوم بازرگان یک کتابی به نام سازگاری ایرانی دارد وجالب این است که اشاراتی به خصایص ایرانیان وعلل عقب ماندگی ایران شده است ومن فکر می کنم آقای عنایتی این کتاب را ندیده است چرا که این گونه با قاطعیت نمی نوشت شما همه کتاب های او را مو به مو بخوانید یا ایشان خودشان همه کتاب های مرحوم بازرگان رانخوانده است آقای ملکیان در مقاله 20عامل عقب ماندگی ایرانیان اشاره ی به این نوشته مرحوم بازرگان دارد آنجا که می نویسد
(بنابراين سخنان را نبايد در عداد كتاب روح ملتهاي زيگفريد يا نوشته مرحوم بازرگان كه گفتند زيگفريد به روح ملت ايران نپرداخته و من به روح ملت ايراني ميپردازم تا نوشته كاملتري ميشود قرار داد.)
2- صدر سخن آقای عنایتی و استاد ملکیان هر چند واجد مفاهیم یکسان است ولی داری ذیل متفاوتی است نتیجه ای که از متن یک می توان به دست آورد این است که یک مصلح کارکرد اخلاقی هم دارد و وظیفه دارد که عیوب مردم را به آنها گوشزد کند تا به قول ایشان (اصلاح یک جامعه صرفا در گرو عوض شدن شاه نیست یا نگفته است مردم خودشان هم می توانند بدون نقش شاه ،مسیر درستی برای زندگی خود بیابن ) بدیگر سخن مصلحان وظیفه دارند به مردم یاداور شوند که اگر متخلق نباشید چیزی عوض نشده است ما باید انقلاب درونی و اخلاقی انجام دهیم وروشنفکر وظیفه دارد که اخلاقی زیستن را به مردم نشان دهد اما متن دوم / سخن استاد ملکیان به وضع فرهنگی ایرانیان اشاره داردکه تفاوت معناداری با اخلاقی زیستن دارد
استاد ملکیان صریحا در آن مقاله از این جمله استفاده می کند( اما وضع فرهنگي به بحث اخلاقي ما بستگي ندارد) آقای ملکیان در صدر مقاله به این مورد اشاره دارد وبه تصریح می نویسد
(در باب نگرشهاي فرهنگي هم من يك تفسير دوگانه دارم. من معتقدم وقتي گفته ميشود كه از ماست كه بر ماست و اينكه گفته ميشود ما بايد از درون تغيير كنيم دو نوع تغييركردن مراد است كه من به يك نوع آن ميپردازم.
وقتي گفته
ميشود كه ما بايد عوض شويم يعني تا ما رفتار اخلاقي سالمي نداشته باشيم
وضعمان بهبود پيدا نميكند و اين نكته گفته ميشود كه سود سرانجام و بالمعاد
همه در اخلاقي زيستن است. اين اخلاقي زيستن يكي از دو بخش مطلب محل
اشاره من است. اما وضع فرهنگي به بحث اخلاقي ما بستگي ندارد و به يك
سري نگرشهاي ذهني هم بستگي دارد و من ميخواهم به اين نگرشهاي ذهني
بپردازم.
نگرشهاي ذهني
اموري هستند كه آگاهانه يا ناآگاهانه در ما راسخ شدهاند و ما درهمه كنشها
و واكنشها تحتتاثيراين نگرشها هستيم كه لزوما جنبه اخلاقي هم ندارد و
براي تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي ما تغيير كند
ودر ادامه تاکید دارد آن بخش از مسائل فرهنگي كه به نگرشهاي ايرانيان مربوط ميشود من بيست عامل را احصا كردهام. استدلالهاي من هم بر اين مطالب بيشتر دروننگرانه است. يعني مخاطب بايد به درون خودش مراجعه كند و ببيند كه در خودش چنين حالتي وجود دارد يا اگر وجود دارد ميتوان گفت سخن روي صواب دارد..
در متن دوم استاد ملکیان می خواهد این را بگوید که ملت اسلامی ،دولت اسلامی دارند ملت دروغ گو ، دولت دروغگو دارند ملت دموکرات دولت دموکرات هم دارند ومردم دینی دولت دینی دارند ایشان صریحا تصریح دارند (وباید روشنفکربه مردم بگوید چون شما اين گونهايد حاكمان هم آن گونهاند.حاكمان زائيده اين فرهنگند جامعهاي كه فرهنگش اين باشد ناگزير سياستش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود) . ونمی توان مردمی اهل کار باشند ولی دولتش نباشد مردم نجیب دارای دولت نجیب می شوند ودر یک کلمه رژيم سياسي وليده مردم است
این همان نظریه توسعه فرهنگی است که راقم این سطور به آن پافشاری می کرد که با مثال نقض (تجاوز پدری به دخترش در حضور مادردر انگلستان ) مواجه شد!!!

دیگه از هرچی عربی مربی بود حالم به هم می خورد. با بچه ها جلسه گرفتیم. چقدر عربی شلغور پلغور کنیم. معنی هیچ کدومو هم که نمی فهمیم. تصمیم گرفتیم نمازمونو فارسی بخونیم.
چند روز اولش خیلی کیف می داد. عیبش این بود که باید مخفیانه این کارو انجام می دادیم تا کسی نفهمه. اما از بخت بد، یه روز که داشتم نماز فارسی می خوندم مادرم مچمو گرفت. ور پریده قرآن خدا را چه این جوری می خونی. این نماز یه دفه دیدی به کمرت زد... بحثمون شد شدید. مادرم یه ریز می داد بیرون.
مادرم می گفت باید از آقا بپرسی حکمش چیه.
دیگه هیچ کس جلودار مادرم نبود. چادر سرش کرد و رفت در خونه آقا. آقا هم که سال تا ماه از جاش تکون نمی خورد، به خونه ما آمد و با الفاظ تندی منو زیر بار نصیحت گرفت. این قدر حرف زد و زد که خودش خسته شد. هرچی نصیحت می کرد من هم مصمم تر می شدم. مادرم گاهی چشم غره می رفت و لبش را می گزید ولی فایده نداشت آقا هرچی می گفت، من هم یه چیز دیگه می ذاشتم کف دستش.
آقا مرتب دستش را به هم می مالید و می گفت استغفرالله، مسائل دینی همه تعبدی است آدم تا مبانی دینی را نشناسد که نمی تواند نظر بدهد. هر بچه ای که نباید این حرف ها را بزند.
آقا به مادرم گفت: نرود میخ آهنی در سنگ، اثر لقمه حرام است حاج خانم. این را که گفت به پدرم خیلی بر خورد. آقا در خونه را با اوقات تلخی زد به هم و رفت.
پدر و مادرم که استدلال های من و آقا را شنیده بودند یه کم به فکر فرورفتند و دیدند من هم پر بیراه نمی گم. یه کم آتیش مادر فروکش کرد. اون شب جاتون خالی اذان را هم به فارسی گفتم. پدرم گفت: از یه مجتهد باید بپرسی که حکمش چیه؟
من هم گفتم: هیچ کدومشونو قبول ندارم. این از آقای محل که این جوری حرف می زد، دیگه وای به مجتهدش. هیچ کدومشون اصلا نمی ذارن آدم حرف بزنه. مگه به حرف آدم گوش نمی دن. آقا ما را حروم خورمون کرد و رفت.
آنها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند. او دستور داد در وقتی معین ما را خدمتش رهنمون شوند. در روز موعود ما را که تقریبا پانزده نفر بودیم، به محضر مبارک ایشان بردند. در همان لحظه اول، چهره نورانی و خندان وی ما را مجذوب ساخت; آن بزرگ مرد را غیر از دیگران یافتیم و دانستیم که با شخصیتی استثنایی رو به رو هستیم. آقا در آغاز دستور پذیرایی از همه ما را صادر فرمود.
سپس به والدین ما فرمود: شما که به فارسی نماز نمیخوانید، فعلا تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید.
وقتی آنها رفتند، به ما فرمود: بهتر است شما یکی یکی خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشتهای درس میخوانید. آنگاه، به تناسب رشته و کلاس ما، پرسشهای علمی مطرح کرد و از درسهایی مانند جبر و مثلثات و فیزیک و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید که پاسخ اغلب آنها از توان ما بیرون بود. هر کس از عهده پاسخ بر نمیآمد، با اظهار لطف وی و پاسخ درست پرسش رو به رو میشد. پس از آن که همه ما را خلع سلاح کرد، فرمود: والدین شما نگران شدهاند که شما نمازتان را به فارسی میخوانید، آنها نمیدانند من کسانی را میشناسم که - نعوذبالله - اصلا نماز نمیخوانند. شما جوانان پاک اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همت.
من در جوانی میخواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم; ولی مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم . اکنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما. در آن روزگار، نخستین مشکل من ترجمه صحیح سوره حمد بود که لابد شما آن را حل کرده اید
اکنون یکی از شما که از دیگران مسلط تر است، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه کرده است. یکی از ما به عادت دانش آموزان دستش را بالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد. آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه ما یک نفر است; زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند بر نمیآمدم. بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه کردید؟ آن جوان گفت: طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان . حضرت ارباب لبخند زد و فرمود: گمان نکنم ترجمه درست بسم الله چنین باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عیبی ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست; زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمیتوان ترجمه کرد; مثلا اگر اسم کسی «حسن» باشد، نمیتوان به آن گفت «زیبا» . ترجمه «حسن» زیبااست; اما اگر به آقای حسن بگوییم آقای زیبا، خوشش نمیآید. کلمه الله اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق میکنند. نمیتوان «الله» را ترجمه کرد، باید همان را به کار برد . خوب «رحمن» را چگونه ترجمه کرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده . حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی کامل نیست; زیرا «رحمن» یکی از صفات خدا است که شمول رحمت و بخشندگی او را میرساند و این شمول در کلمه بخشنده نیست; «رحمن» یعنی خدایی که در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر کافر رحم میکند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار میدهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن عطا میفرماید . در هر حال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» در حد کمال ترجمه نیست . خوب، رحیم را چطور ترجمه کردهاید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان» . حضرت آیت الله ارباب فرمود: اگر مقصودتان از رحیم من بودم - چون نام وی رحیم بود - بدم نمیآمد «مهربان» ترجمه کنید; اما چون رحیم کلمهای قرآنی و نام پروردگار است، باید درست معنا شود . اگر آن را «بخشاینده» ترجمه کرده بودید، راهی به دهی میبرد; زیرا رحیم یعنی خدایی که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو میکند . پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست; ولی کامل نیست و اشتباهاتی دارد . من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم; اما به همین مشکلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم . تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم، موضوع خیلی پیچیده تر میشود . اما من معتقدم شما اگر باز هم بر این امر اصرار دارید، دست از نماز خواندن به فارسی برندارید; زیرا خواندنش از نخواندن نماز به طور کلی بهتر است .
در اینجا، همگی شرمنده و منفعل و شکست خورده از وی عذرخواهی کردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نماز به عربی، نمازهای گذشته را اعاده کنیم . ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هر طور دلتان میخواهد بخوانید . من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم .
یکی از روسپیان به دست مردم انقلابی سوزانده شد و جنازهء سوختهء وی در شهر به نمایش گذاشته شداین فعل نه توجیه عقلی دارد نه توجیه شرعی ! مکان عکس پایین مشخص نیست
نمی دانم تیتر این پست را چه باید گذاشت

متن پایین برگرفته از وبلاگ واما بعد .با عنوان. شهری به نام آران و بیدگل ( دور جدید / قسمت سی و سوم ) گرفته شده است که حاکی رویداد زشت وشنیعی است که در شهر ما اتفاق افتاد هرچند تاریخ و عکس ها به ما نشان می دهد فقط تنها در این شهر این مورد نبود بودند شهرهایی دیگری که به انحای مختلف موارد این چنینی اتفاق افتاد
آن روزها به علت کمی سن، زیاد بیرون خانه نمی آمدم و خوشبختانه این رویداد
شنیع را ندیدم ولی واکنش زشت عده معدود از این مردم جو زده را در خانه
شنیدم ودرست یادم هست که زشتی این عمل برای کودکی چون من بسیار آشکار بود البته
قتل چون درقانون مجازات اسلامی جرء حدود است وحدود مشمول مرور زمان نمی
شود بر دادستان آران وبیدگل فرض است عاملین این حرکت شنیع ( که فکر کنم
اسامی آنها موجود است ) را توقیف وبا کیفر خواست روانه دادگاه کند هرچند فکر نمی کنم این مورد هیچ وقت عملی شود ..... بگذریم امیدوارم در روز جزا رو سیاه نباشیم
متاسفانه دوربین های معدودی که در دیماه و بهمن ماه 1357 از تظاهرات مردم این شهر عکس می گرفتند و امروز این عکس ها در وبلاگ های بومی منتشر می شود ،از یک حادثه شنیع و فجیعی که در همان روزها توسط همین مردم صورت پذیرفت،عکسی نگرفتند.
به آتش کشیدن جنازه یک مامور دولت که در روزهای پایانی رژیم شاه در یک درگیری غیر سیاسی و فضایی عصبی کشته شده بود ، نه تنها زشت و غیر انسانی بود که نه جنبه انقلابی داشت و نه کمکی به روند پیروزی انقلاب می کرد.
این مامور ساده و بی نام و نشان دستگاه پلیس کاشان که از بیدگل بود،در دوره تظاهرات نه سنگی جلوی پای انقلاب انداخته بود و نه کاری کرده بود که در جایی منجر به تشکیل پرونده و بازخواست و مسائل کیفری شده باشد.
حتی دلایل مرگش و اینکه در کجا و چگونه به قتل رسید برای کسی معلوم نشد .
بدشانسی دیگر او این بود که این اتفاق درروزهایی بوقوع پیوست که رژیم شاه درحال فرو پاشی بود و کسی نمی دانست موضوع را از چه طریقی پی گیری کند.
درهمین حال جنازه ای که می توانست بی سرو صدا به خاک سپرده شود و تلخی و شومی حادثه بعدی برای یک عمر در دل خانواده و فامیل وابسته اسباب پریشانی روحی نگردد ،در حرکتی ناباورانه از دست صاحبان آن ربوده شد و با وحشی صفتی جنون زده ای روبروی صحن شاهزاده هادی به آتش کشیده شد و بعد به ترک موتور بسته شد و در خیابان های آران و بیدگل روی زمین کشیده شد.
من شاهد تمام این ماجرای نکبت بار بودم و از خود می پرسیدم عاملین این رفتار بد یُمن و بد عاقیت از چه کسی دارند انتقام می گیرند؟
لذّتی که از به آتش کشیدن یک جنازه به آنها دست می دهد به کدامین عقده های فرو خورده تاریخی و فرهنگی و خانوادگی آنها بر می گردد ؟ آنها از انقلاب چه درکی دارند ؟ یک مامور دون پایه دولت در کجا به آنها هیزم تری فروحته است که آنها تا مرز دیوانگی به پیش رفته اند و قهقه ی مستانه اشان با دیدن شعله های آتشی که از روی جنازه یک انسان به هوا بلند می شود ، در شکل گیری حکومتی که قرار است تا چند روز دیگر برپا شود ، چه فرهنگ و ایده و مرامی را جای خواهد داد.